شنبه 29 دسامبر 2007

چند روز مانده به پايان سال مسيحی ترور بی نظير بوتو در راولپندی پاکستان افکار عمومی جهان را تکان داد . روزنامه‌ی انگليسی "ديلی تلگراف" کشته شدن بی نظير بوتو"بزرگ‌ترين آزمايش غرب پس از حملات يازده سپتامبر"خواند و نوشت"با دو گلوله بزرگ‌ترين اميد غرب برای ايجاد ثبات و آرامش در پاکستان از ميان برداشته شد"

بر کسی پوشيده نيست، که پاکستان بزرگ ترين منبع تشنج و ناآرامی در منطقه است و انفجار آن می تواند ثبات و آرامش منطقه را برهم زند.و اين نيز رازی نيست، که پاکستان در هيچيک از ادوار تاريخ کوتاه خود روی آرامش را بخود نديده است.رسانه های گروهی در غرب می خواهند برای افکار عمومی چنين وانمود کنند، که گويا انتخابات آينده‌ی رياست جمهوری در اين کشور می تواند آغازی برای استقرار دمکراسی، ثبات و آرامش در اين کشور شود.بی آنکه توضيح دهند اين مناسبات بر دوش کدام شرايط می تواند تحقق يابد.

پاکستان متحد بلاترديد غرب در دوران جنگ سرد بود.هم اکنون نيز در مناقشات منطقه‌ای برای آمريکا نقشی را ايفا می کند، که آنان حتی حاضر نيستند احتمال حذف آنرا در اين معادلات به فکر خطور دهند.ريشه‌ی همه‌ی معضلات موجود در پاکستان را بايد در شرايط و مناسبات اجتماعی حاکم در اين کشور جستجو کرد.پاکستان همواره تحت سلطه‌ی بزرگ زمينداران قرار داشته، و در سال‌های اخير سرمايه‌داران بزرگ نيز به جمع آنان پيوسته اند.احزابی که اکنون گويا بايد سازندگان دمکراسی در اين کشور شوند در دست همين محافل قرار دارند. هر چقدر به ثروت افسانه‌ای اين اقشار افزوده شده، اقشار روستايی و زحمتکشان شهری تهيدست‌تر شده اند.خطر اصلاحات ارضی در هيچ مقطعی از تاريخ پر فراز و نشيب اين کشور بزرگ زمين‌داران را تهديد نکرده است، آنان حتی از پرداخت رانت زمين هم معاف بوده‌اند.رهبرانی که اکنون گويا اين جنبش دمکراتيک را رهبری می کنند، خود زمانی تحت حمايت حمايت اين اقشار و حکومت‌های نظامی به قدرت رسيده اند.جنبش دمکراتيک فاقد پايه‌ی واقعی برای دست يافتن به قدرت است.بی نظير بوتو و نواز شريف خود زمانی که در راس قدرت قرار داشتند با سوء استفاده‌های مالی به ثروت خود و اطرافيانشان افزودند و با اهمال در انجام رفورم‌های دمکراتيک زمينه را برای کودتا و حکومت‌های نظامی آماده ساختند.کودتا پرويز مشرف در عين حال اقدامی بود برای جلوگيری از فروپاشی قدرت سياسی در اين کشور.افزايش نفوذ اسلام‌گرايان در ميان اقشار تهيدست، که از غارت اموال ملی سهمی نبرده اند، واکنشی است نسبت به فساد مالی و معنوی اقشار قدرتمند در جامعه.احزاب و گروه های اسلام گرا اگرچه نفوذ گسترده‌ای ندارند، اما دست زدن به اقدامات راديکال شعاع تأثير و نفوذ خود را در ميان اين اقشار گسترش می دهند.

اين ترور هنوز پايان کار نيست.


دوشنبه 24 دسامبر 2007

در تارنمای مجله‌ی معتبر "تايم" تحليلی را پيرامون گزارش سازمان ملی برآوردهای امنيتی ايالات متحده ی آمريکا يافتم ، که ترجمه‌ی آن را می توانيد در اينجا مطالعه کنيد.


سه شنبه 18 دسامبر2007

در نشست گذشته نوشته بودم، که نتيجه‌ی همه پرسی در ونزوئلا چه اهميت سرنوشت‌سازی می‌تواند برای تحکيم دمکراسی در اين کشور داشته باشد. بجز آن نوشته بودم، که واکنش حکومت چپ‌گرای اين کشور خوشايند محافل مخالفان آن در داخل و خارج واقع نشد و روزی نگذشت که با انواع و اقسام شايعه‌سازی و پخش خبرهای دروغين و ساختگی به مقابله با آن برخاستند. اما پشت اين ديوار ضخيم دروغ و شايعه روندی در حال شکل‌گيری بود، که می توان به جرئت گفت دليل و علت اصلی اين دروغ پراکنی‌ها بوده است. هفته‌ی گذشته اعلام شد، که رهبران هفت کشور عمده‌ی آمريکای لاتين قراردادی برای تشکيل يک بانک عمران منطقه‌ای انعقاد کرده و سرمايه‌ی اوليه ی آن را نيز تأمين کرده اند.قصد و هدف ايجاد چنين بانکی خارج شدن از فشار بانک جهانی برای اجرای شروط نئوليبرالی آن در صورت اعطای وام بوده است . اين بانک که نام "بانک جنوب" را بخود گرفته است و مقر آن در کاراکاس، پايتخت ونزوئلا خواهد بود اين کشورها را در موقعيتی قرار خواهد داد تا بتوانند برنامه‌های اقتصادی خود را منطبق با ضروريات و نيازمندی‌های اجتماعی خود طرح ريزی کنند و به اجرا گذارند.همرايی و هم‌صدايی اکثريت کشورهای آمريکای لاتين به موفقيت اين پروژه کمک خواهد کرد، پروژه ای که از هم اکنون معلوم است، که کدام منافع را به خطر انداخته است.

در همين راستا و در کنار فعاليت های شبانه روزی محافل مخالف اين روند، خبرهايی از بوليوی می رسد، که نشان می دهد دولت های دمکراتيک و انتخابی اين کشورها دست به اقداماتی زده اند، که در جهت منافع مردم اين کشورها حرکت می کند و محافل راستگرا و سوداگر را به مخالفت و اقدامات پرخاشگرانه ای واداشته است، که مورد حمايت همه جانبه‌ی تبليغاتی و خبری قرار می گيرد.. اصلاحات قانون اساسی در بوليوی با مخالفت فعال و واکنش های عصبی اين نيروها روبرو شده و آنان را به صحنه ی مبارزه‌ی علنی کشانده است.نيروهای راستگرا که هنوز در برخی شهرداری ها و استانداری ها دارای نفوذ هستند، با به ميان کشيدن ترفند خودمختاری به مقابله ی با طرح های ايوو مورالس، رئيس جمهور منتخب مردم برخاسته اند. در واقع شکاف موجود در بوليوی شکاف ميان فقر و ثروت نيست ، شکافی است که از ميان اکثريت مردم بومی و شهرنشينان مهاجر می گذرد.فقيرترين کشور امريکای لاتين، در واقع در انتخابات گذشته ی رئيس جمهوری قدرت سياسی را به اکثريت سرخ پوست کشور واگذار کرد، که در روستاها و نواحی مرتفع کوهستانی ذندگی می کنند و دستشان از شاهراه ها و شريانهای اقتصادی کوتاه است. شهرهاو اقتصاد کشور در اختيار مهاجرين ثروتمند است، که اليگارشی اين کشور را تشکيل می دهند.مبارزه در اين کشور مبارزه بر سر قدرت سياسی است که تضمين کننده استيلای آنان بر اقتصاد کشور است.از دست دادن قدرت سياسی زمينه ی از دست دادن سلطه بر اقتصاد کشور را فراهم اورده است.


دو شنبه 10 دسامبر 2007

بيانيه‌ی سازمان ملی برآوردهای امنيتی آمريکا گويا فقط به مذاق آقای رئيس جمهور خوش آمده است، و آنرا "بزرگترين پيروزی ايران در سده‌ی اخير" ناميده است.آقای احمدی نژاد در يکی از سفرهای پر شمار استانی خود به ايلام با خوشحالی از گلی که سازمانه‌های اطلاعاتی امريکا به دروازه‌‌ی بوش وارد کرده اند اين بيانيه را بزرگ ‌تر از انقلاب مشروطه، و ملی شدن صنعت نفت،و بقول آقای احمد توکلی "بزرگ‌تر از پيروزی انقلاب و سربلند بيرون آمدن از جنگ به رهبری داهيانه‌ی امام خمينی"ناميده است.پر واضح است، که "اصولگرايان" اين بيانيه‌ی "سياسی" را مصادره به مطلوب کنند و از آن در جهت مقاصد سياسی خود استفاده‌ی تبليغاتی برند.آقای احمدی نژاد چنين وانمود می کند، که گويا اين بيانيه تائيدی است بر هشدارهای او مبنی بر اينکه جنگی در ميان نيست و خطری از اين ناحيه ايران را تهديد نمی کند .اکنون بنظر می رسد فرصتی ايجاد شده است که می توان بدور از تنش‌های مصنوعی به مذاکره نشست و راه حلی برای خاتمه دادن به خصومت ها جستجو کرد. مسلم است، که تضاد منافع باقی خواهد ماند، اما مهم اينست، که اين اختلافات نبايد به يک جنگ و خونريزی ديگری در منطقه بيانجامد، و فرصت های گرانبهايی را برای رشد و توسعه بسوزاند. در سايه تنش زدايی است، که مردم ايران می توانند فکری هم بحال آقای احمدی نژاد بکنند .


سه شنبه 4 دسامبر 2007

در روزهای گذشته سه اتفاق مهم در جهان روی داده که انداختن نگاهی اجمالی به آن بی‌فايده نيست.

نخستين رويداد برگزاری انتخابات پارلمانی در روسيه است.نيروهای حامی ولاديمير پوتين برنده‌ی اصلی اين انتخابات بودند و اکثريت مطلق دومای بعدی را تشکيل خواهند داد.اين انتخابات در شرايط حساسی برگزار شد.می توان به حتم گفت، که اين انتخابات در شرايط آزاد و برابر برای همه‌ی نيروهای شرکت کننده در آن برگزار نشد و از ابتدا می شد حدس زد که چه نيرويی اکثريت آراء را بخود اختصاص خواهد داد.اعتراض نسبت به ناعادلانه بودن شرايط برگزاری اين انتخابات اعتراضی است برحق و بسود تحکيم شرايط دمکراتيک در اين کشور.نبايد اما از خاطر برد که روسيه در ابتدای روندی است، که می تواند به تحکيم پايه‌های دمکراسی در اين کشور بيانجامد. روسيه در حال از سر گذراندن دو روند مهم ديگر است، که به همان اندازه مهم هستند و ارکان دمکراسی را تشکيل می دهند.يکی تحکيم پايه‌های حکومت (که بايد بر اساس قانونيت صورت گيرد) و ديگری گسترش عدالت در جامعه، که وظيفه‌ی نخست آن مبارزه با فقر و تقصيم عادلانه‌تر ثروت‌های کلان در جامعه است.

دوران کابوس‌زای يلتسين ، دوران "موفق" دمکراسی در روسيه ، دوران از هم پاشيدن شيرازه های حکومت و دوران چپاول و غارت ثروت‌های ملی در اين کشور بوده است.روسيه در اين دوران از يک ابر قدرت جهانی به کشوری در رده‌ی کشورهای درجه‌ی دوم اروپايی تنزل مقام يافت، نه تنها قدرت جهانی بلکه نفوذ سياسی و معنوی خود را در ميان کشورهای حوزه‌ی امنيتی از دست داد.اهميت تحکيم پايه‌های حکومت در در روسيه، از آن نظر دارای اهميت است، که می تواند به بروز تعادل در منازعات منطقه‌ای و بين‌المللی ياری رساند.نمونه‌ی قابل توجه در اين گستره، پافشاری روسيه در مخالفت با احداث سپر دفاع موشکی امريکا در اروپای شرقی است.در رابطه با منازعات حول تلاش‌های هسته ای ايران نيز نقش روسيه می تواند به کاهش شتاب رويدادهای پيش بينی نشده بيانجامد.در اين رابطه در زير سخن خواهيم گفت.

رويداد دوم شکست هوگو چاوز در همه‌پرسی قانون اساسی ونزوئلا است. در اين همه پرسی قرار بود "سوسياليسم" در قانون اساسی اين کشور جايگاه اساسی و نظام ساز بيابد و رئيس جمهور فعلی بتواند بارهای ديگری نيز در اين مقام تثبيت شود.ناظران بر اين عقيده‌اند که شکست چاوز و اذعان او به اين شکست نشان داد که دمکراسی در اين کشور هنوز جاری است و کارکرد خود را بخوبی انجام می دهد.چاوز خود اعلام کرده است، که اين يک شکست درنبردی تاريخی است ، و يک عقبگرد در يک مقطع از روندی طولانی است، که جريان دارد.البته شايد ناظران غربی شايد راضی تر می بودند، که چاوز عليرغم شکست در اين همه پرسی اعلام حکومت نظامی می کرد، قانون اساسی موجود را ملغی می ساخت و دست به "انقلاب" سوسياليستی قرن 21 خود می زد.کاری که همين اپوزيسيون "دمکرات" در سال 2002 کرد و به کمک ارتشيان هوادار خود و حاميان آمريکايی و "جوجه فاشيست‌"های اسپانيايی (انزار) اعلام کودتا کرد و چاوز را در يک جزيره‌ی کارائيب زندانی کرد.

چنين بنظر می رسد در اين کشور نيز يک روند بسيار حياتی در جريان است، که هنوز نتايج اميد بخش خود را بر همگان روشن نساخته است.روند رفورم‌های اجتماعی در اين کشور روندی است، که پيامدهای آن در آينده در بافت اجتماعی اين کشور بازتاب خواهد يافت؛ نسل هايی که خواهند گفت به شکرانه‌ی اين رفورم ها سرپناهی يافتند، توانستند از مزايای آموزش عمومی و رايگان استفاده کنند، از بيمه های اجتماعی سود برند و بجای رانده شدن به حاشيه‌های بی تأثير جامعه به وسط آن پرتاب شوند و دارای نفوذی بر حال و آينده‌ی کشور گردند.دوستان دست از ولونتاريسم برداريد.ميوه که رسيد از درخت خواهد افتاد.

رويداد سوم و شگفت انگيز اين بود، که سرويس‌های اطلاعاتی آمريکا متفق القول اعلام کرده اند، که دولت جمهوری اسلامی برنامه‌های دستيابی به سلاح هسته‌ای را در سال 2003 متوقف ساخته و در راه چيره شدن بر تکنولوژی هسته‌ای با مشکلاتی روبرو است، و سال‌ها طول خواهد کشيد تا بتوان بر اين دشواری‌ها غلبه کند.اين سرويس ها در گزارش خود قيد کرده اند که فشارهای بين المللی در اين کار تأثير سودمندی برجای گذاشته اند و ايران در برابر اين فشارها عکس العمل مثبتی از خود نشان داده است.اين بيانيه صدور کارنامه‌ی قبولی برای جمهوری اسلامی از سوی ارگان‌هايی است، که تصور نمی شد دست به چنين عملی بزنند، يعنی پس از تجربه‌ی عراق و افسانه‌ی سلاح‌های هسته‌ای آن به صرافت بيافتند و گزارشی را ارائه کنند که بر خلاف سياست رسمی دستگاه رهبری واشنگتن رای بر برائت جمهوری اسلامی دهند.

در اين بين می توان گمانه زنی روی آورد و گفت، که حتما خواهان حفظ آبروی از دست رفته‌ی خود هستند و نمی خواهند اعتبار سازمان‌های خود در ميان افکار عمومی جهان از سر از دست بدهند؛ آينده نگر هستند، می دانند بوش‌ها همانطور که آمده‌اند خواهند رفت، ولی ايالات متحده‌ی آمريکا پابرجا باقی خواهد ماند و انها در برابر کشور خود وظايفی دارند که نمی توانند از آن عدول کنند؛.يا اينکه واقعا اين بيانيه يک بيانيه‌ی سياسی يک يا چند سازمان جاسوسی است، که بايد به بيانيه‌های آن رويکرد ديگری داشت تا اداره‌ی بهداشت محل؛يا جمهوری اسلامی با آمريکا به توافق‌هايی دست يافته است، يا چراغ سبز توافق‌هايی را روشن ساخته است که در آينده‌ی نزديکی ابعاد ان معلوم خواهد شد. البته توافقی مستقيما با آمريکا، زيرا چنان که معلوم است اروپايی ها از روند مذاکرات چنان رضايتی از خود نشان نمی دهند و گويا بی خبر از توافق های احتمالی طرفين،خواهان افزايش فشار بر ايران هستند، فشاری که دولت بوش با توجه به اين گزارش آنرا کارساز دانسته و خواهان شدت آن شده است.در همينجا بايد گفت شايد چه خوب که چين و روسيه نقش مهار بلندپروازی‌های دستگاه نئوکان‌ها را بعهده گرفتند، اگر غير از اين بود عراق ديگری تکرار می شد.


شنبه 27 نوامبر 2007

اگر به تاريخ آخرين مطلبی که در سايت قرار داده ام نگاه کنيد خواهيد که تقريبا يکسال از آن گذشته است.در اين مدت در پی آن بودم تا بکمک چند تن از دوستان يک سايت مشترک برای پی گرفتن مباحث چپ در جنبشی که از نظر فکری به لختی بی سابقه‌ای دچار شده است براه اندازيم که تا کنون متاسفانه به علل گوناگون ناکام مانده ايم.

اين فطرت يکساله حاکی از بيکاری من نبوده است. در اين مدت مقاله ی ارنست بلوخ که در همين سايت می توانيد به آن مراجعه کنيد "ابن سينا و چپ‌های ارسطويی" در ايران بصورت کتاب، از سوی انتشارات "سورنا" منتشر شد.کارهای ديگری در دست تهيه دارم، که در کنار فرهنگ فلسفی دودن، می توانم از ترجمه‌ی کتاب "راه‌ها و کژراهه‌های فکری هايدگر" نام ببرم که اميدوارم بتوانم بزودی آن را کامل کنم.

گفتگويی را با خانم نائومی کلاين، نظريه پرداز چپ کانادايی از روزنامه‌ی تاگس اشپيگل ترجمه کرده ام، که می توانيد آن را در اينجا مطالعه کنيد.

 

چهارشنبه 13 دسامبر 2006

اخيرا علاقه ی عجيبی به کتاب های قديمی پيدا کرده ام و دو سه سالی است، که فقط کتاب را از کتابفروشی های کتاب های قديمی می خرم (وضعيت مالی من هم در اين علاقه ام بی تاثير نبوده است). چند روز پيش گذرم باز به يک کتابفروشی افتاد،که کتاب های جالبی را عرضه می کند، بطوری که هر وقت به سراغ او می روم دست پر باز می گردم. دو سه تا کتاب به چشمم افتاد در نقد سارتر و مارکوزه، و يک کتاب حجيم درباره ی ادبيات رنسانس و روشنگری در فرانسه، که آن را زود خريدم . خيال می کردم اين کتاب در ادامه ی يک کتاب ديگری بود، که سال گذشته از همين کتابفروشی خريده و آن را با ولع زياد خوانده بودم. هنگام ورق زدن کتاب ديدم برايم آشناست. اين کتاب چاپ بعدی همان کتاب بود با جلد مختلف و قطع بزرگ! با احساس ياس و عصبانيت از بی گدار به آب زدنم ، آن را برگرداندم. کتابفروش با ديدن کتاب در دستم گفت حتما آن را داری. گفتم متاسفانه!ولی يک کتاب جای آن خواهم خريد تو نگران درآمدت نباش!کتاب را جايش در قفسه گذاشتم . به جای آن يک کتاب گرانتر انتخاب کردم به اسم "درباره ی دياکتيک فرايند تاريخ" "مطالعاتی درباره ی مبانی مادی تکامل تاريخی از انتشارات آکادمی جمهوری مرحوم دمکراتيک آلمان.اين کتاب را وولفگانگ آيشهورن اول به همراهی آدولف بائور در سال 1981 نوشته و در سال 1983 انتشار يافته است.کتاب بخشی دارد درباره ی ديالکتيک روند زندگی مادی در سوسياليسم که زياد خوشايند من نيست، چرا که معمولا بجای تحليل عينی توليد ايدئولوژی است! با اين وجود هنگام تورق چشمم به چند پاراگراف افتاد، که خواندن آن مرا به اين فکر انداخت، که آيا چنين جملاتی جايش در صفحات روزنامه ها و پيش افکار عمومی نبود. بجای قائم کردن چنين فاکت هايی بهتر نبود آنهارا در جامعه، در رسانه ها به بحث گذاشت؟البته من انتظار آن را نمی داشتم، که به بحث گذاشن آن حتما به معنای حل آن بود، ولی شفافيت به سلامت معنوی يک جامعه می انجامد و از بروز بسياری آسيب ها جلوگيری می کند.علاقه ی من بيشتر از نظر همين آسيب شناسی جامعه ی سوسياليستی واقعا موجود است.بگذريم.در اين کتاب آمده است که در جمهوری دمکراتيک آلمان ميان سال های 1960 تا 1977 دارايی پايه در رشته های توليدی ، يعنی مجموعه ارزش ماشين آلات و ابزار توليدی در برابر هر کارگر 2300 واحد افزايش يافته است. هر کارگر سالانه 22615 مارک ارزش توليد کرده است، که نيمی از آن بصورت دستمزد به کارگر عودت داده شده است.از سال 1977 تا 1980 ارزش دارايی پايه از 64150 واحد به 74711 واحد (مارک آلمان دمکراتيک) افزايش يافته است. افزايش ارزش دارايی پايه برای کشورهايی که دارای ثروت های طبيعی نيستند تنها امکان و منبع افزايش ثروت های عمومی کشور است، اما اگر با افزايش بارآوری کار و بالابردن حد نصاب کاربرد ماشين آلات و نيروی کار انسانی همراه گردد. دراين کتاب چنين آمده است، که متاسفانه از سال 1960 به اين سو ارقام مهم بارآوری در اين کشور سير نزولی را طی کرده و در برابر هر هزار واحد دارايی پايه از سال 1960 که 442 واحد بوده به 377 در سال 1977 رسيده است. نويسندگان کتاب يادآوری کرده اند، که با وجود افزايش حجم دارايی پايه بعلت عدم توجه به برخی پارامترها بارآوری توليد و کار سير نزولی را طی کرده است. ازجمله:سطح فنی و اقتصادی دارايی پايه؛عدم استفاده از مواد اوليه و زمان کم استفاده از ابزار توليد؛شرايط بازتوليد تکامل همه جانبه ی زحمتکشان، يعنی عدم افزايش مهارت های فنی کارگران.

اگر توجه کنيم در همين سال ها رقابت های جهانی بر سر استفاده از دستاوردهای علمی و فنی در پروسه ی توليد شدت يافته و مدرنيزاسيون آن از طريق راه باز کردن رايانه به اين پروسه شدت يافت، يکی از علل عقب ماندگی کشورهای سوسياليستی نمايان می شود. در همين رابطه در کنگره ی 24 حزب کمونيست اتحاد شوروی در گزارشی که برژنف، دبير کل وقت به کنگره ارائه کرد می خوانيم"در کارخانه ها به جای نوآوری های علمی و فنی از اين کار در هراسند، مثل جن از بسم الله"


دوشنبه 11 دسامبر 2006

مدت زيادی است، که درباره ی مسئله ی مارکسيسم در ايران فکر می کنم و چنانکه پيداست در ايران هم جنبش چپ و مارکسيستی در ميان جوانان و دانشجويان جذابيت خاصی يافته است، تا اين حد ، که يک نويسنده ی "ليبرال" هراسناک از اين پديده در گردش بودن روح "لنين بر فراز ايران" را مشاهده کرده است. اين پديده، که شواهد و قراين آن را می توان در جاهای ديگری هم يافت، بسيار اميدوار کننده است. اميدوار کننده است بيشتر از اين نظر، که بر خلاف آواری ، که بر سر جنبش چپ در ايران فرو آمد و بر بستر رويدادهای جهانی تاثيرات مضاعفی را برجای گذاشت، اين سربر آوردن دوباره بسيار زود صورت گرفته وجوانه های آن درجاهايی زده است، که ربطی به سنت گذشته ندارد. معمولا در ايران ، که برخی انديشمندان تاريخ اين ديار آن را دچار امتناع تفکر" می دانند، جنبش های فراوانی ريشه می دوانند، ولی نه قادر می گردند تفکری ملی را ايجاد کنند و نه به بنيادهای ساختمان اصلی فکر راه يابند. فقط در کوچه پس کوچه های آن پرسه هايی می زنند. تفکر در ايران بيش از حد سياست زده است، فنا و بقای آن هم به جذر و مدهای سياسی وابسته است. فقط مارکسيسم نيست، که به اين درد دچار شده، همه انديشه های سياسی و اجتماعی از سرنوشت مشابه آن رنج می برند. تا زمانی، که به آموزش عالی در ايران به چشم ابزاری برای امرار معاش نگريسته شود و دانشگاه ها پژوهشکده نباشند، نمی توان انتظار ديگری داشت.بقای استبداد و نبود آزادی، از جمله آزادی تحقيق، که ديگر هيچ.

 

من در اينجا بنا آن را ندارم ، که درباره ی موضوعات ناظر بر آموزش عالی و اثرات استبداد بر آن سخن به درازا بکشانم. قصد من از گفتار امروز مطلبی بود، که در يک سايت آلمانی (موسسه روزا لوکزامبورگ در آلمان) درباره ی يک نشست بزرگ در دانشگاه آمهرست ايالت ماساچوست (28-26 اکتبر 2006) خواندم. اين نشست را مجله ی معتبر "بازانديشی مارکسيسم".برگزار کرده بود. نويسنده ی آلمانی شرکت کننده در اين نشست درباره ی موانعی نوشته بود، که يک شرکت کننده ی عادی می بايست ار آن عبور کند تا بتواند به محل جلسه برسد. نبود وسيله ی نقليه عمومی و اجبار در استفاده از وسيله نقليه ی خصوصی مغايرت آشکار با اهداف اين جلسه داشت. عدم رعايت موازين حفط محيط زيست و قدرت و نفوذ سرمايه داری فورديستی سايه اش را حتی بر چگونگی شرکت در يک نشست دانشگاهی درباره ی بازانديشی مارکسيسم گسترانيده بود.گزارشگر آلمانی می نويسد، با توجه به اين مشکلات چه خوب شد، که اين نشست مهمانان بين المللی نداشت، با اين وجود جلسه ای بود وسيع ار مارکسيسم اکادميک آمريکايی، که تقريبا 500 نفر در بحث های آن ابراز نظر کردند، 170 گروه کاری تشکيل شد،و در سه روز بيش از هزار نفر به بحث های اين سمينار گوش فرا دادند. اين سمينار در نوع خود بزرگ ترين سميناری بود، که در سال های اخير تشکيل شده و جريان های گوناگون فکری چپ ، مارکسيسم و راديکال را گرد هم آورده بود. سخنرانان سرشناس در کنار چهره های تازه مقالات و سخنرانی های خود را ارائه داده اند. به نوشته ی اين استاد آلمانی اگر کسی آمريکا را به بوشستان تشبيه کند و نگرش و موضعش را نسبت به آمريکا از واقعيت رياست جمهوری بوش مشخص سازد، تمام آن جريان ها و نيروهايی را، که عليه اين سياست برخاسته اند و پيگيرانه بر ضد آن تلاش می کنند ناديده انگاشته است.بنوشته ی اين استاد مارکسيست مشابه اين اجلاس را نمی توان در هيچکدام از کشورهای پيشرفته ی سرمايه داری در جهان سراغ کرد، چنانکه جريانی قوی تر از جريان مارکسيسم آکادميک آمريکا وجودندارد. خوشبختانه در آمريکا هم اکثريت اين جريان را بقايای جنبش سال 68 تشکيل نمی دهند، و حتی تامين مالی و سازماندهی آن هم در محدوده ی معمول دانشگاهی انجام می گيرد. اشکال کار اينجاست، که اين جريان تا حال از سالن ها درس و دروازه های دانشگاه ها بيرون نرفته و با جنبش اجتماعی پيوندی برقرار نکرده است، شايد راز قدرتمندی آن هم در همين نکته نهفته باشد. برخلاف ايران، که جنبش چپ و مارکسيستی جنبشی بود بشدت سياسی و نمی توانست بصورت يک جريان اکادميک راه به دانشگاه باز کند.

از نکات جالب توجه اين گزارش اين بود، که چنانکه پيداست چپ در آمريکا در حال خارج شدن از حاشيه نشينی اجباری است و رسانه های نوشتاری و گفتاری چپ در اين کشور با استقبال عامه روبرو می شوند و تيراژ مطبوعات اين جنبش در حال افزايش است و راديوها، سايت های اينترنتی و حتی ايستگاه های تلويزيونی مستقل به شمار بينندگان خود می افزايند.هفته نامه ی "نيشن" تيراژش را از مرز صدهزار گذرانده است، و مجلات نام آور چپ، که تا کنون زندگی زير زمينی داشتند اکنون مورد توجه بنگاه های انتشاراتی غيرانتفاعی قرار گرفته اند.


دوشنبه 30 اکتبر 2006

يک مقاله ی نسبتا بلند از يک مارکسيست مجاری درباره ی گرامشی ترجمه کرده ام، که آن را می توانيد در اينجا بخوانيد.


سه شنبه 8 اوت برابر با 17 مرداد ماه 1385

 

نه روزنامه ی "شرق" روزنامه ی "دوزاری" است، که هر مطلبی را بدون سبک سنگين کردن بدست چاپ بسپارد، و نه آقای دکتر طبيبيان، که از شغل خود در سازمان برنامه بالاجبار بازنشسته شده- که اگر بازنشسته نشده بود ما افتخار آشنايی با او را نمی يافتيم- آدم سبکی است، که با آنهمه دانش سرسری حرف بزند. البته ما تا کنون امکان سنجش دانش او را نيافته ايم.چيزی که از او خوانده ايم اين مصاحبه در روزنامه ی "شرق" است و تمام مقالاتی که عده ای از کارگزاران دستگاه های اقتصادی و علمی جمهوری اسلامی درباره ی او در همين شماره ی "شرق" نوشته اند. خودش در همين مصاحبه گفته است، که از ابتدای تحصيل در دبستان تا مرحله ی دکترا در آمريکا شاگرد اول بوده، و علاوه بر آن استاد نمونه بوده، بازهم در آمريکا و تقريبا تمام بودجه های دوران جمهوری از زير دست او خارج شده است.آقای دکتر طبيبيان از قربانيان پاکسازی های دولت احمدی نژاد است، که کارشناسان برجسته ی ادارات دولتی و مديران و استادان نام آور دانشگاه ها را پيش از موعد بازنشسته می سازد، تا جای آنها را با "عمه زاده"ها و "باجناق"های خود و عمه زاده ها و باجناق هايشان پر کند. تا اينجا ما هم با اين پاکسازی شده ها ابراز همدردی می کنيم و مراتب انزجار خود را از اين اقدام ناپسند دولت احمدی نژاد اعلام می داريم.همانگونه که گفتيم ما امکان سنجش عينی دانش و کارآمدی اين "پاکسازی شده ها" را نداريم، با مصاحبه ای که "شرق" با آقای دکتر طبيبيان انجام داد گوشه ای از پرده کنار زده شد و ما کمی با مختصات روحی و فکری اين کادر ارزشمند جمهوری اسلامی آشنايی يافتيم. واکاوی مختصات روحی آقای دکتر را به روانشناسان وامی گذاريم. اگرچه نشانه های برخی اختلالات در لابلای همين مصاحبه به چشم می زند، و اشاره به آنها برای هر فرويد خوانده ای سهل است و آسان. آقای دکتر سخت نخبه پرست است و به اين نکته اشاره می کند، که در دوران نخست انقلاب حتی پاسداران تفنگ بدست هم می خواستند در کار تنظيم بودجه دخالت کنند.بگذريم از اينکه فلسفه ی انقلاب درهم شکستن دستگاه دولتی منسوخ و ايجاد نظم جديد است، يعنی شب ها انقلابيون مطالعه می کنند و روزها دولتمداری! شب ها بودجه نويسی مطالعه می کنند و در روز آن را به مرحله ی اجرا می گذارند. تا اينکه دستگاه بوروکراسی بر انقلاب و انقلابيون غلبه می کند و کار را دوباره می دهند دست کارشناسانی، که نه انقلابی بوده اند و نه دل خوشی از انقلاب داشته و دارند.اسم آنهم انتقام رژيم منسوخ از انقلاب است.آقای دکتر طبيبيان در همين مصاحبه، و روزنامه ی "شرق" بارها در همين شماره تاکيد کرده اند، که او هيچگاه پيرو و تحت تأثير انديشه های چپ قرار نداشته است و حتی از کودکی به باطل بودن اين انديشه پی برده است.(مراجعه کنيد به اصل مصاحبه در روزنامه"شرق") می گويد "علم اقتصاد اصلا علمی اطريشی است"، بدين معنی که آقای دکتر طرفدار انديشه های ليبرالی فون هايک اطريشی است، نشانی می دهد ولی آشکارا بر زبان نمی آورد، چرا که واهمه دارد از اينکه بر او برچسب طرفداری از اقتصاد بازار آزاد و رقابتی بزنند و بگويند او غربگراست، آنهم در کشوری که، به زعم "شرق" غالب روشنفکران آن تحت تأثير انديشه های چپ بوده اند و چپ بودن در آن افتخار بشمار می آيد.اينجوری می خواهند کارنامه ی سياهکاری های 27 ساله ی جمهوری اسلامی را به "چپ" نسبت دهند.

اما جالب تر از همه اينست، که آقای دکتر طبيبيان هنگامی که بدرستی اشاره می کند، در ايران سطح دانش عمومی درباره ی اقتصاد بسيار نازل است، فردی را مثال می زند، که"يک کتاب قطور ترجمه کرده از زبان سانسکريت، وقتی راجع به اقتصاد صحبت کرده می گويد، اگر دولت دست چند تا از اين پرتقال فروش ها را می بريد خيلی خوب می شد، اين آدم از نظر ادبيات جلوست، ولی از نظر فهم اقتصادی کودن است" اما ببينيد همين دکتر درس خوانده ی دانشگاه شيراز و دانشگاه های آمريکا، هنگامی که خودش درباره ی مطلبی که جزو حيطه ی تخصصی اش نيست اظهار نظر می کند چگونه از برج عاج سقوط می کند و چون آقای مترجم زبان سانسکريت "کودن" می شود.

"يکی از بچه های مدرسه توانسته بود مطلبی راجع به زندگی "ميرزاده ی عشقی" پيدا کند و بعد ما همه جمع شديم و او تعريف کرد که چطور لب ميرزاده عشقی را به خاطر اينکه حرف زده دوخته اند و چطور ترور شده، تا آن وقت فکر می کرديم از طرف حکومت ترور شده، ولی بعد فهميديم که از طرف حزب توده کشته شده". متوجه شديد همين گفته ی آقای دکتر حاوی چند اشتباه است؟ اول اينکه لبان ميرزاده ی عشقی را ندوختند ، اين "فرخی يزدی" بود که حاکم يزد حکم دوختن لبان او را در زندان صادر کرد. دوم اينکه ميرزاده ی عشقی در سال 1303 در حياط خانه اش پشت باغ سپهسالار ترور شد،در سالی که هنوز از حزب توده ی ايران هنوز اثری نبود.اگر آقای دکتر که هميشه شاگرد اول بوده کمی هم دست به مطالعه ی آثار تاريخی و سياسی می برد، به بلای مترجم سانسکريت، يعنی "کودنی" دچار نمی شد.

اگر آقای دکتر طبيبيان، که می گويد چپ های ايران چيزی حاليشان نيست، و او با "مارکسيست های آمريکايی" بحث می کرده و سر و ته حرفشان به هم می خورده،آشنايی به اين مسائل نداشته، روزنامه ی "شرق" که روزنامه ی وزينی است، و امکان آن را داشته است، که اين مصاحبه را ويراستاری کند و کاری نکند که صفحات "بزرگداشت" اين انديشمند در اين روزنامه به "کوچکداشت" او تبديل شود.دوستی خاله خرسه هم نوعی دوستی است.

البته من اعتقاد ندارم ،که اين موارد از زير دست هيئت ويراستاران در رفته، اين جنگ روانی و لجن پراکنی حساب شده ای است، که هنوز هم ادامه دارد و هدف از آن هم اينست، که جنبش اعتراضی نسبتا جوان به آدرسی مراجعه نکند، که برای اين آقايان دردسرساز باشد. ببينيد وقتی که جنگ عراق و سياست های تجاوزکارانه ی نئو کان های آمريکايی را به مارکس و لنين نسبت می دهند ، پس قتل ميرزاده ی عشقی را هم به گردن حزب توده ايران می اندازند.حزب توده ايران مرتکب اشتباهات فراوانی در تاريخ خود شده است، اما قاتل ميرزاده ی عشقی نيست!


چهار شنبه 4 مرداد ماه

برابر با 26 ژوئيه 2006

دو روز پيش نوشتم، که اين جنگ افسارگسيخته در واقع امر جنگ اسرائيل و حزب الله نيست، که لبنان را به خاک و خون کشيده است، بلکه جنگی است ميان اسرائيل و آمريکا از يکسو و ايران و سوريه از سوی ديگر!اسرائيلی های نوچه های ايران و سوريه را کتک می زنند، که لات های محل را به دعوا وارد کنند.حالا اين آقای يوشکا فيشر، وزير امور خارجه ی سابق آلمان، از حزب سبزها، که زمانی مطبوعات راستگرای اين کشور حمايت از جنبش فلسطِن را يکی از دلايل عدم لياقت او برای احراز اين پست اعلام کرده بودند، اکنون که يک کرسی استادی در دانشگاه استانفورد امريکا دريافت کرده و بزودی کارش را در آن دانشگاه شروع خواهد کرد، در روزنامه معتبر آلمانی زوددويتچه تسايتونگ مقاله ای نوشته و در آن اعلام کرده است، که اين جنگ در واقع بدل جنگ ميان اسرائيل و ايران و سوريه است و موجوديت اسرائيل مطرح است. او واکنش اسرائيلی هارا موجه دانسته و چنين وانمود کرده است، که گويا زمانی که موجوديت اسرائيل در خطر باشد بقول آمريکايی ها بقيه ی قضايا "بادام زمينی" است.من هم بر اين عقيده ام، که در دهه های آينده در صورت عدم حل قطعی بحران فلسطين و با توجه به رشد سرسام آور جمعيت در کشورهای عربی منطقه،شيعيان لبنان و فلسطينی ها، مسئله موجوديت اسرائيل بگونه ای جدی به مخاطره خواهد افتاد، اما بحران کنونی درست خلاف اين جريان است، يعنی همانگونه که گفتم، آمريکايی ها و اسرائيلی ها اکنون می خواهند از موضع قدرت، تا زمانی که اين قدرت را دارند، اين بحران ها را بسود خود سامان دهند، چرا که می دانند، فردا ديگر توانايی آن را نخواهند داشت. بدين خاطر است که بيرحمانه و با تمام توان آتشبار خود را بر سر جنوب لبنان خالی می کنند.موجوديت اسرائيل را نمی توان بزور تثبيت کرد.اگر بنای کار بر اعمال زور گذاشته شود، پس مطمئن باشند، که زمان به زيان آنها پيش می رود.اميدوارم نيروهای واقع بين به اندازه ی کافی وجود داشته باشند، که راه حلی برای برقراری آتش بس و حل و فصل مناقشات پيدا کنند.


دوشنبه 2 مرداد ماه 1385

24 ژوئيه ‏2006‏

اين جنگ لعنتی تجاوزکارانه ی اسرائيل در لبنان هم گويا تا مدت ها ادامه خواهد داشت .لبنانی که به زحمت بازسازی شده بود در آستانه ی ويرانی مجدد است.ارتش اسرائيل، که می داند نمی تواند کار حزب الله را يکسره کند دارد کار لبنان را يکسره می کند.تصاوير معدودی هم که بنگاه های خبررسانی منتشر می کنند حکايت از گستردگی و ژرفای ويرانی ها دارند. و اينکه ارتش اسرائيل با چه عزم راسخی کمر همت نابودی همه ی مبانی زندگی عادی در لبنان بسته است.پيش از هر چيز يکی دو جمله ی صريح درباره ی حزب الله ، که مورد سوء تفاهم نشود.من بر اين امر واقفم، که حزب الله اکنون در موقعيت بسيار بغرنج و پيچيده ای گرفتار آمده اند و دچار اين احساس هستند، که نه راه پيش دارند و نه راه پس و چنين می پندارند، که برای گريز از از اين مخمصه، که من فکر می کنم ابعاد تاريخی دارد، بايد دست به يک کار عظيم بزنند. چنين بنظر می رسد، که حزب الله در محاسبه ی موقعيت خود به خطا نرفته است، اما امکانات و توانايی های خود را بخوبی نسنجيده و دست به کاری زده است، که نه تنها خود قربانی آن خواهد شد، بلکه مردم بيگناه جنوب لبنان و تمام لبنان را در ورطه ی نابودی قرار خواهد داد. اگر عده ای فکر کنند اين جنگ بر اثر يک غفلت ناگهانی و يک اتفاق ساده از سر نادانی بوده است، دچار خام انديشی شده اند.معلوم نيست اين فرش را چه کسی زير پای حزب و الله و حماس پهن کرده است.اما رايس وزير امور خارجه ی بوش حق داشته، که گفته است اينها درد زايمان خاورميانه ی نوين است.آشکار است، که در اين خاورميانه ی نوين نه جايی برای حماس و نه جايی برای حزب الله در نظر گرفته شده، آنها بويژه حماس نقش تاريخی خود را در پس زدن جنبش دمکراتيک فلسطين بخوبی ايفا کرده اند و می توانند صحنه را برای حرکت های شسته رفته تر(حتی اسلامی) خالی کنند.اما بايد ديد آيا تحولات آتی زمينه را برای تضعيف پشتوانه ی اجتماعی اين نوع حرکت های راديکال مهيا خواهند کرد.بسختی!حال باز گرديم به اصل موضوع برای من چند موضوع شگفت آور است. يکی پوشش خبری فجايعی است ، که در لبنان روی می دهد.سعی می شود ويرانی ها در تلويزيون نشان داده نشود، استفاده ی جنايت کارانه از بمب های دومرحله ای فسفری آتش زا توسط ارتش اسرائيل کتمان شود.شگفتی ديگر سکوت اعجاب انگيز در کشورهای عربی با جنبش های قوی اسلامی است، که گويا از کشته شدن مسلمانان لبنان ککشان هم نمی گزد. شايد چون اهل شيعه بقتل می رسند خونشان مباح است.

اسرائيل دست به يک پرووکاسيون حساب شده زده است، که ابعاد مختلفی دارد و می تواند پيامدهای خطرناکی را در بر داشته باشد.هدف اسرائيل، و برنامه ريزان آمريکايی در انستيتوی انترپرايز اين بوده است، که با زدن حزب الله در لبنان ايران و سوريه را، به مثابه حاميان حزب الله به ميدان مبارزه با اسرائيل بکشانند و در نتيجه کار را با اين دو کشور يکسره کنند. چنان که پيداست، کشورهای عربی و اسلامی خود را شريک دعوا نمی دانند، بالای تپه نشسته اند و نبرد ببرها را نظاره می کنند.حزب الله چنان که در بالا نوشته ام، در يک موقعيت بن بست تاريخی قرار گرفته بود، که می بايست به يک سئوال جواب دهد و آن اينکه نقش خود را در لبنان آينده چگونه می بيند. اينهمه نيروهای نظامی و شبه نظامی و پشتيبانی مادی و معنوی را چگونه می خواهد پاسخ دهد؟ برای اسرائيل مهم اينست، که با کمترين هزينه بيشترين فايده را ببرند. و چنانکه پيداست به هدف خود دست خواهند يافت. اکنون آنها افکار عمومی جهان را نسبت به اهداف هسته ای ايران حساس تر کرده اند. همه می گويند اگر ايران اتمی بشود اوضاع بسيار خطرناکتر خواهد شد، پس نبايد اجازه داد ايران به اهداف خود دست يابد.

يک نکته هم درباره ی اينکه بايد جانب اسرائيل را گرفت يا حزب الله و مردم فلسطين.برای من چنين جانب گيری اين يا آن اصلا مطرح نيست.من تحليل مشخص از موقعيت منطقه دارم، می دانم کدام نيروها دارای چه سوابقی هستند، کدام نقش تاريخی را ايفا می کنند و به کجا می خواهند بروند.من متجاوز را محکوم می کنم و با مردم مظلوم احساس همدردی دارم.چه اسرائيلی و چه عرب.


سه شنبه 11 ماه ژوئيه

يک خبر در روزهای اخير در صدر اهم اخبار قرار گرفت، بدون آنکه به کفايت درباره ی آن گفته و نوشته شده باشد. شايد در کنار رويدادهای خبرساز اخير، پرداختن به موضوعی، که هنوز چند و چون آن به اندازه ی کافی روشن نيست ضروری بنظر نرسد.از نگاهی ديگر شايد مسئله آنقدر روشن باشد که حساسيت برانگيز نباشد و برای صاحب نظران يکی از آن دسته خبرهايی باشد، که بديهی انگاشته می شود، مستقل از آنکه موافق و يا مخالف آن باشند.با اين وجود بنظر من خبر واگذاری مالکيت های اصل 44 قانون اساسی به بخش خصوصی به جای خود دارای اهميت بسزايی است و می توان درباره ی پيامدهای اقتصادی و سياسی آن انديشيد.در اينجا چند موضوع جلب توجه می کنند که از اين قرارند؛ چرا جمهوری اسلامی در دوران حساس رويارويی با غرب ، که هنوز مسئله معضل هسته ای ايران لاينحل مانده و خطر تجاوز نظامی چون شمشير داموکلس بر فراز سر ايران آويزان است، دست به اقدامی زده است که منطقا به کاهش تصدی گری دولتی در اقتصاد می انجامد و اقتصاد را با آشوب و سردرگمی روبرو می سازد. نکته ی ديگر اينکه اين خصوصی سازی چگونه صورت خواهد گرفت. ما در هفته های اخير شاهد آن بوده ايم ، که پروژه های هنگفت اقتصادی به وزارت سپاه پاسداران سپرده شده است، ايا خصوصی سازی نيز با حذف رقابت آزاد و بصورت اختصاصی صورت خواهد گرفت؟پيامدهای سياسی اين نوع خصوصی سازی برای جمهوری اسلامی می تواند مرگبارباشد و نشانه هايی از بروز گرايش های فاشيستی را در بر داشته باشد.بر خلاف آنکه عده ای اين اميد را در اذهان افکار عمومی می پروانند، که ليبراليسم اقتصادی منطقا به ليبراليسم سياسی منتهی خواهد شد.آيا خصوصی سازی اين چنينی را که بقول احمدی نژاد کوششی است برای "بردن مالکيت به متن مردم" می توان به منزله ی تلاشی برای گسترش پايگاه اجتماعی نظام به حساب آورد يا، بر عکس اين اقدام تمهيدی است برای رسمی کردن رانت خواری.خصوصی سازی اين چنينی در واقع غصب مالکيت عمومی است، بيهوده نيست که احمدی نژاد نگران است، که اين اقدام به کاهش ميزان سرمايه گذاری های تازه بکاهد، چرا که بخوبی می داند از محل اين خصوصی سازی اين دولت است که زيان خواهد ديد.در اين باره بازهم خواهيم نوشت.


چهارشنبه 5 ماه ژوئيه

اين نوشتن ما هم شده ماهانه و گويا چاره ای هم نيست.مطلب زياد هست برای واکنش نشان دادن، ولی خيلی مواقع بخودم می گويم حالا چه کسی مشتاق آنست ، که بداند تو چه می گويی. اما اين يکی را ديگر نتوانستم ننويسم و شايد مفصل تر ازاين را برای يکی از سايت هايی، که خوانندگان بيشتری دارد بفرستم.

آن عده ای که مرتب به سايت "ايران امروز" مراجعه می کنند و مطالبی از آن را می خوانند در هفته های اخير حتما متوجه يک آگهی در گوشه بالای دست چپ آن شده اند، که آگهی استخدام ژورناليست برای "راديو فردا"ست.همان "راديو فردا"يی که سال ها پيش از اين "راديو آزادی" نام داشت و من با بسياری از دوستان خود ، که طرفدار پر و پا قرص آن بودند اين بحث را داشتم ، که اين راديو ارگان تبليغاتی برخی نهادهای اطلاعاتی آمريکاست و کارش همين نفوذ سياسی و ايدئولوژيک و تفرقه اندازی در کشورهايی است که به طبع آمريکا خوش نمی آيند و حالا ايران هم جزاين کشورهاست. من می گفتم، که بابا اين "راديوآزادی"سابق و "راديوفردا"ی امروز در چارچوب همان راديو ليبرتی و اروپای آزاد کار می کند، که در گذشته ی نه چندان دور عليه اتحاد شوروی و کشورهای شرق اروپا برنامه های بيست و چهار ساعته پخش می کردند و حتی در ميان بسياری از دمکرات های کشورهای اروپای غربی به بدنامی شهره داشتند. بی جهت نبود ، که اين دو راديو را از وسائل تبليغاتی جنگ سرد می دانستند.همين دوستان نسبت دادن اين "راديو فردا"را به ليبرتی و اروپای آزاد منکر می شدند، و اصلا انکار می کردند، که اين راديو به جايی متصل باشد.اما با اين آگهی در "ايران امروز" که آشکارا در لوگوی آن نوشته که چه راديويی است، اميدوارم اين مسئله برای خيلی ها حل شده باشد.اما نکته ديگر اينکه اين سايت چه رويی دارد و چنين آگهی هايی را آشکارا منتشر می کند و کسی معترض آن نمی شود. ببينيد زمان چقدر تغيير کرده است.انهايی که می بايست اعتراض می کردند حتما برای يک مصاحبه در "راديوفردا" تن به هر "پوسته افکنی" می دهند.


 

 

نجشنبه 8 ماه ژوئن

اين هم يک مقاله ی ديگر، که در روزهای گذشته ترجمه کرده ام و نگاه کاملا متفاوتی به تاريخ فلسفه است. متفاوت از آن نظر که مد روز نيست و برخلاف خزئبلاتی که بخورد مردم می دهند ،نگاهی واقع بينانه و تحليلی به اين تاريخ است.نويسنده ی آن هم فيلسوف مارکسيست آلمانی روبرت اشتايگروالد است، که درست بيست و پنج سال پيش از اين درست در روزهای اول يورش ناجوانمردانه ی عراق به خاک ايران و شروع جنگ اول خليج، در شهر فرانکفورت، آلمان،در سميناری درباره ی مسئله ی ملی برای اعضای حزب توده ی ايران شرکت کرد و دو روز تمام را صرف سخنرانی و پرسش - پاسخ به حضار کرد.اين مقاله را می توانيد در اينجا بخوانيد.


 

 

چهارشنبه 6آوريل

مدتها بود که می خواستم کتابچه "ابن سينا و چپ های ارسطويی" از ارنست بلوخ را بفارسی برگردانم، که فرصت مناسب برای انجام اين کار نمی يافتم. بالاخره سال گذشته موفق شدم چند هفته ای روی آن کار کنم. بعد از چند هفته که متن ترجمه شده را از نو خواندم و شروع به مقايسه آن کردم، متوجه شدم که ترجمه اين متن کار يکباری نيست و بايد دقيقا و با حوصله صورت بگيرد.شيوه نگارش بلوخ اصولا بسيار پيچيده و تا حدی هم نا مفهوم است. در جاهای ديگری هم خواندم که نثر غامض بلوخ درک متن هايش را دشوار کرده است.اين متن ملحقاتی هم دارد از گزيده هايی از آثار ابن سينا و ابن رشد که عمدتا از عربی به آلمانی ترجمه شده که برگرداندن دوباره آن بفارسی کار بيهوده ای است.متاسفانه اين آثار در دسترس نبود تا اين گزيده ها از متن اصلی به متن اضافه گردد.هدف اصلی مترجم هم معرفی رساله ارنست بلوخ بود.دوست عزيزم مير حميد عمرانی هم زحمت کشيد و متن را تصحيح کرد.اينهم "ابن سينا و چپ های ارسطويی"


 

چهارشنبه 15 فوريه 2006

يک مقاله مختصر و مفيد از نشريه چپ آمريکايی بنام "مانتلی ريويو" ترجمه کرده ام که نويسنده آن ريک وولف، استاد اقتصاد کالج آمهرست دانشگاه ماساچوست است.اينجا را کليک کنيد.


 

دوشنبه 6فوريه ‏2006‏

 

مطلبی که امروز می خواهم درباره آن بنويسم بی ربط به مطلب آخری که پائين هست نيست و در ادامه همان تنش هايی است که از چند ماه پيش چشم انداز برآمدنش در افق تحولات سياسی قابل رويت بود.در نامه کوتاهی که به هفته نامه آلمانی "دی سايت" در واکنش به يک مقاله درباره خانم مرکل ، صدر اعظم آلمان نوشتم که "شگفت انگيز است که نتيجه دو انتخاب که به موازات هم در ايران و آلمان صورت گرفت، وضعيت مناسبات بين المللی را چنين متشنج کرده است"با روی کار آمدن احمدی نژاد سياست هم در ايران دگرگون شده و هم رويکردش به مناسبات بين اللمللی تغيير يافته است.در آلمان هم وضع به همين صورت است. سياست خارجی آلمان هم بسود محافلی که آنها را "ترانس آتلانتيک" ها می نامند چرخيده است.اگر شرودر تلاش می کرد وزنه اروپا را بر محور آلمان/فرانسه/روسيه سنگين تر کند اکنون سياست دولت مرکل بر پيوند دو کرانه آتلانتيک و نزديکی آن، که به معنای هماهنگی سياسی کنش های بين المللی معنا می دهد استوار شده است.از اين سياست بوی "نزاع فرهنگی" به مشام می رسد، که نشانه آن دور شدن از روسيه،تغيير لحن نسبت به چين و کشورهای اسلامی است.اين سياست از يک فرضيه ثابت حرکت می کند که هسته مرکزی آن اينست که ايالات متحده همچنان تنها ابر قدرت بلامنازع در جهان است و غرب در مجموع خود بايد منافعش را با گرد آمدن حول اين مرکز تامين کند.ارزش های فرهنگ و تمدنی که در غرب در دويست سال گذشته تفوق حاصل کرده اند، يعنی سرمايه داری و دمکراسی،ارزش هايی هستند که بايد از آن در برابر تهديداتی که از ناحيه فرهنگ های نامانوس و غريب با اين ارزش ها صورت می گيرد دفاع کرد.

آمريکايی ها که تا سال های بلافاصله پس از جنگ به تنهايی نيمی از توليد ناخالض ملی جهان را توليد می کردند و موتور پيشرفت و توسعه جهان به شمار می رفتند؛ اين زمانی بود که آمريکا هميشه اين امکان را داشت که از سياست ايزولاسيونيستی پی روی کند؛از سال های هفتاد به يک درد مزمن دچار شدند و آن اين بود که موازنه بيلان پرداختها بهم خورد و به 450 ميليارد دلار در سال 2000 رسيد.نياز فزاينده اقتصاد آمريکا به تزريق سرمايه خارجی در پيش گرفتن رويکرد کاملا متفاوتی را به مناسبات بين المللی ضرور ساخته است.امروز ديگر اين آمريکاست که از انزوا هراس دارد.

سياست های آمريکا در جهان که بسوی مقابله با خطرات آحتمالی آينده سير می کند، خطراتی که در شرق، چين، هند و کشورهای اسلامی سر بر می آورند از يک استراتژی پی روی می کنند که دارای سه مولفه است.

1-آمريکا يی ها خواهان آن هستند که هيچ تنش جهانی و يا منطقه ای به سرانجام نرسد و کانونی از بحران برای واکنش های بعدی، و احتمالا عمل نظامی همچنان روشن بماند.مثل عراق،اسرائيل و فلسطين.

2-آمريکايی ها خود را بر کشورهای کوچک ، قدرت های منطقه ای و نيروهايی که واقعا تهديدی برای آمريکا بشمار نمی آيند متمرکز می کند."کشورهای شرور" مثل عراق،ايران و سوريه.آنها با اين کار به جهانيان نشان می دهند که نظم بين المللی را برقرار می سازند و با کشاندن قدرت های اصلی جهان پشت خود يکبار ديگر بر بلامنازع بودن قدرت خود تاکيد می کنند.

3-آمريکايی ها شديدا بدنبال تکامل سلاح های جديد هستند تا فاصله نظامی خود را با رقيبان قدرتمند خود که اکنون از مقابله ابا دارند، چون هنوز به آن سطح از رشد نرسيده اند که بتوانند قدرت امريکا را از هر نظر به چالش بکشند،بيشتر کنند.

در ارتباط با تنش های بين المللی چند مطلب ديگر هم هست که بتدريج درباره آن خواهم نوشت.از جمله درباره اينکه چرا ما در آمريکا و غرب شاهد سست شدن مبانی دمکراسی هستيم و چه خطری از اين ناحيه صلح جهانی را تهديد می کند.


پنجشنبه 24 آذر ماه1384

15 دسامبر ‏2005‏

غوغايی که احمدی نژاد در افکار عمومی جهان برپا کرده است در دو جنبه قابل بررسی و توجه جدی است. در هفته های گذشته که نوار صحبت های او در ملاقات با آيت الله جوادی آملی منتشر شد، هنوز مسئله نيمه جدی و نيمه شوخی تلقی می شد. بسياری مراتب تاسف خود را از انتخاب چنين فردی به مقام رياست جمهوری، آنهم بجای آقای خاتمی اعلام می کردند. هنوز بار سياسی آن برای همگان روشن نشده بود و داستان سفر او به عربستان سعودی و زيارت مکه هم لبخند ها را بر لبها انداخت.پس از سخنرانی های متعدد در ارتباط با مسئله اسرائيل و قتل عام يهودی ها توسط نازی ها گويی جنبه های ديگری از بضاعت فکری آقای رئيس جمهور نمايان می شد.

اما مسئله به همين سادگی ها هم نيست!

انتخاب آقای احمدی نژاد به مقام رياست جمهوری ، در عين آنکه نشانه شکست سياست های اصلاح طلبان بود، لزوم چرخشی در سمت گيری های کلی را نيز در دستگاه حاکمه جا انداخت. اگر اصلاح طلبان و در راس آنها آقای خاتمی محور سياست های داخلی و خارجی خود را بر تفاهم و تنش زدايی گذاشته بودند، سمت گيری جديد درست بر خلاف آن بسوی افزايش تنش های سياسی با خارج و تنگ تر کردن فضاهای مانور در داخل قرار داده است. اصلاح طلبان بدنبال آن بودند که جايگاه جمهوری اسلامی را در منطقه و در جهان از راه مذاکرات تفاهم بر انگيز تثبيت کنند و تلاش آن ها اين بود که مرکز فن آوری اتمی را از طريق نزديکی و جلب اعتماد از مرکز توجه افکار عمومی خارج سازند و نگذارند بصورت خطری برای جامعه جهانی معرفی شود. محور سياست های جديد در محافلی که اکنون دست بالا را در جمهوری اسلامی گرفته اند درست برعکس آنست. برنامه ريزی جديد در اين راستا حرکت می کند که با پافشاری بر حق ايران برای دست يافتن به فن آوری اتمی و بزرگ کردن تهديدی که از سوی قدرت های هسته ای منطقه(اسرائيل،پاکستان، هند و با حضور آمريکا در جوار مرزهای ايران) متوجه تماميت ارضی و حق حاکميت ايران است صورت مسئله مذاکرات حول اين موضوع را تغيير داده و کل مسئله امنيت منطقه را که ايران يکی از اعضای کليدی آنست در دستور روز قرار دهد. اگر چه اين سمت گيری منطقی بنظر می رسد اما راهی که دستگاه حاکمه ايران برای دست يافتن به آن برگزيده است خطرناک و بازی با آتش است. اينجاست که روشن می شود چرا آقای احمدی نژاد با فاصله های زمانی کوتاه مسئله اسرائيل را مطرح می سازد و موجب آن می شود که حساسيت های بين المللی در رابطه با اسرائيل برانگيخته تر شود. سياست جديد در ايران داراری دو عنصر مکمل ايدئولوژيک است.مسئله "امام زمان" و دست های پنهان در هدايت رئيس جمهور و مسئله يهودی کشی و اسرائيل-فلسطين دو عنصر داخلی و خارجی اين استراتژی است. محاسبه انان اينست که با تشديد تبليغات ضد يهودی، افکار عمومی در خارج بر ضد ايران برانگيخته خواهد شد و احتمالا به تحريم های گوناگون سياسی و اقتصادی ايران منجر خواهد شد. برای مقابله با انزوای سياسی ايران در کشورهای اروپايی و غير اسلامی تحکيم همبستگی ملی ضروری است،در جمهوری اسلامی اين همبستگی رنگ مذهبی دارد و وبويژه دستگاه جديد غلظت آن را بصورت تاکيد بر "ظهور امام زمان"بيشتر می کند. محافل جديد حاکمه که خود را "بسيجی"اعلام می کنند، و اين پلی روانی-ذهنی است که به دوران جنگ می زنند،چنين می پندارند که يا می توانند با دنبال کردن اين استراتژی به خلع سلاح عمومی (هسته ای)در منطقه دست يابند(که غيرقابل انتظار است) و يا حق جمهوری اسلامی را در کسب توان "تدافعی" به کرسی بنشانند(که فکر می کنند قادر به انجام آنند). دست اندرکاران هيات حاکمه جديد چنين می پندارند که در انزوا و بدور از نظارت های بين المللی براحتی می توانند به مقاصد خود دست يابند و حسابشان اينست که افکار عمومی جهان ترسشان همين است که ايران در حالت انزوا به عامل وحدت در دنيای اسلام تبديل شود و منطقه را حول منافع "برحق" ايران که گويا بسود دنيای اسلام نيز هست بسيج نمايد.

اگر محافلی چنين می پندارند که در مقايسه با دوران جنگ سرد، که توازن و تعادلی ميان توان های هسته ای نابودی متقابل طرفين را از دست زدن به ماجراجويی های خطرناک بازمی داشت، اکنون در مورد جمهوری اسلامی هم پذيرش چنين راه حلی منطقی بنظر می رسد، بايد متذکر شد که در آن دوران عنصر مرکزی اين سياست بر اعتماد متقابل بنا شده بود، چيزی که در مورد جمهوری اسلامی ادعای آن کودکانه است.


سه شنبه 23 نوامبر

چنان که پيداست رياست جمهوری احمدی نژاد می رود که به يک دردسر بزرگ بين المللی تبديل شود.نتيجه انتخابات رياست جمهوری در ايران نه تنها گره ای از مشکلات داخلی نگوشده بلکه سمت گيری ماجراجويانه آن، کشور را در برابر معضلات بين المللی قرار داده که می تواند دربردارنده تنش های خطرناک باشد. پافشاری دولت جديد و محافل پشتيبان آن بر ادامه برنامه های هسته ای و عدم رعايت توافق های گذشته با آژانس بين المللی و دولت های مذاکره کننده، بيش از آنکه نشانه اعتماد به نفس جديدی در پافشاری بر حقوق ملی باشد، نمودار چرخش خطرناکی در سمت گيری های سياسی است که خطوط ان را هم در سياست داخلی و هم در سياست خارجی می توان مشاهده کرد. سياست های انقباضی در داخل دست در دست انزواگری خارجی، که توجيهات ايدئولوژيک و تبليغاتی خود را نيز به همراه دارد جو بين المللی نگران کننده ای را پيرامون ايران ايجاد کرده چنان که از شواهد و قراين پيداست رو به وخامت نيزخواهد گذاشت.

والتر اشتاين ماير، وزير جديد امور خارجه آلمان در مراسم توديع يوشکا فيشر ، وزير اسبق، چنين گفت که در برنامه ريزی سياست خارجی آلمان در ماه های آينده مسئله تحولات داخلی ايران از الويت ويژه ای برخوردار خواهد بود، و آلمان خواهد کوشيد در کنار دو کشور ديگر اروپايی ، فرانسه و بريتانيا، سياست هماهنگی را در اين زمينه درپيش گيرد.

چنانکه پيداست مسئله رياست جمهوری احمدی نژاد نشانه يک تحول کيفی در محور مختصات سياست های داخلی و خارجی در ايران است که کوچک ترين تاثير آن بلندتر شد سدها و موانع در راه زدودن تنش های موجود و افزايش جو بی اعتمادی خواهد شد و واکنش های کيفيتا نوين بين المللی را بر خواهد انگيخت.


دوشنبه 31 اکتبر

يک مقاله خوب و کوتاه اندرمبحث حقوق بشر يافتم که می توانيد آنرا با کليک کردن در اينجا بخوانيد.


چهارشنبه 26 اکتبر ‏2005‏

فاصله ميان نوشته ها اخيرا زيادتر شده ولی اين نشانه آن نيست که بيکار نشسته ام. چند هفته پيش يک مقاله کوچک ترجمه کرده بودم که در سايت ايران امروز منتشر شد و می توانيد ان را در اينجا بخوانيد. اين مقاله درباره اين بود که چپ با نپرداختن به اشتباهات استراتژيک خود چه سهمی در برآمدن نئوليبراليسم در جهان دارد. زاويه ديد نويسنده مقاله ، مسئله انتخابات آلمان بود، و من با تمام استنتاجات آن هم موافق نيستم، ولی در دنيای سياست آشنا شدن به بحث هايی که در کشورهای ديگر هم جاری است بيفايده نيست.


 

چهارشنبه 10 اوت 2005

اکبر گنجی در روزهای بحرانی اعتصاب غذا بسر می برد و چنانکه از شواهد و قراين بر می آيد حکام کمر به خاموش کردن شمع وجود او بسته اند.نوشتم شواهد و قراين چرا که از روزی که او را به بيمارستان ميلاد در تهران منتقل کرده اند و حتی همسر او نيز قادر به ملاقات با وی نيست و مطبوعات مجاز او را بايکوت خبری هماهنگ و سازمانيافته کرده اند دستاويز ما فقط به اخبار و شايعاتی است که از اينجا و آنجا به خارج درج می کند.

متاسفانه محافل و گروه هايی که حتی با ارسال پيام خواهان پايان اعتصاب غذای او شده اند و آزادی فوری و بی قيد و شرط او را خواسته اند در حرکت های تبليغاتی خود شائبه ای از قهرمان سازی از او را بجای گذاشته اند، بدون آنکه در پيامدها ، تاثيرات و الگوسازی های عمل او تاملی کرده باشند.

آيا لحظه ای درباره بعد سياسی اين عمل بی ترديد متهورانه انديشيده اند و به اين موضوع فکر کرده اند که اين عمل در ذات خود به شکل تسويه حساب شخصی درآمده و جز در محافلی که بر له و عليه اقدام او بسيج شده اند، ذره ای بذر آگاهی در ميان مخاطبانی که می بايست داشته باشد نمی افشاند؟


چهارشنبه 20 ژوئيه 2005

اخيرا که همه مفسران و ناظران سياسی سخت بدنبال يافتن پاسخ های قانع کننده ای برای نتيجه انتخابات رياست جمهوری در ايران بودند، و چنان که رسم است "معما چون حل شد آسان گشت" من هم در گشت و گذار برای يافتن مطالبی از اين دست بودم که به ياد مقاله ارنست بلوخ، فيلسوف مارکسيست آلمانی افتادم. آن را دوباره خواندم و حيفم آمد آنرا معرفی نکنم.

آشنايی من با ارنست بلوخ به سال های 80 ميلادی باز می گردد. در اين سال ها يک دوره گفتارهايی در مدرسه شبانه مارکسيستی شهر محل اقامتم درباره کتاب "اصل اميد" بلوخ دائر بود و اريش هان ، فيلسوف جمهوری دمکراتيک آلمان بعنوان ميهمان اين کتاب را با علاقه مندان بررسی می کرد. يکسال تمام تقريبا عصرهر پنجشنبه اين بحث ها دائر بود. يادم هست مرکز اين بحث ها مسئله اوتوپی در مارکسيسم بود. يک جوان 18-19 ساله آلمانی که بسيار با استعداد و با مطالعه بود، و گويا در آن هفته ها کتاب های آلدوس هاکسلی را مطالعه می کرد بر مارکسيسم خرده می گرفت که مارکسيسم کمبود اوتوپی دارد و بايد آنرا غنی کرد. اريش هان با توجه به همين کتاب بلوخ تذکر می داد که مارکسيسم خودش دارای هسته اوتوپيستی است، فقط بايد گرد و غبار آن را گرفت تا جلای دوباره بخود بگيرد.

اين مقاله را می توانيد اينجا مطالعه کنيد.


چهارشنبه 29 ژوئن 2005 برابر با 8 تيرماه 1384

برخی از مفسران سياسی که نتيجه شگفت انگيز انتخابات رياست جمهوری در ايران را بررسی کرده اند و آنقدر شهامت دارند(اينهم شهامت مدنی است) که شکست اصلاح طلبان را بپذيرند و اذعان کنند که تقلب عامل اصلی نتيجه رای گيری نبوده بدرستی بر اين واقعيت انگشت می گذارند که شکست انتخابات نه در روز رای گيری بلکه پيش از آن مسلم بود. نتيجه رای گيری اين شکست را آشکار ساخت و به آن قطعيت بخشيد. همانطور که دولت اصلاحات در چارچوب معادلات سياسی جامعه مجبور به عمل بود، و يا بهتر بگوئيم بی عملی آن تا حدودی نتيجه برآيند نيروها بود، دولت احمدی نژاد هم در همين بستر سياسی و اجتماعی بايد به مطالبات مردم پاسخ گويد. با اين تفاوت که با توطئه ها و کارشکنی های کمتری روبرو خواهد بود. برخی ها اين اشتباه را می کنند و از امروز ابراز اين اميدواری را می کنند که دولت احمدی نژاد هم نخواهد توانست از پس وظايف سنگين خود برآيد. شايد من هم از اين دسته باشم. اما بايد اين هشدارباش را آويزه گوشمان کنيم که اگر امروز احتمال آن هست که گروه های شبه فاشيستی حامی احمدی نژاد نتوانند افسار گسيخته عمل کنند درشرايط شکست و در برابر اعتراضات توده ای چهره عريان خواهند کرد .


شنبه 25 ژوئن 2005 برابر با 4 تيرماه 1384

دور دوم انتخابات رياست جمهوری هم را هم پشت سر گذاشتيم و شد آنچه که نمی بايست می شد. محمود احمدی نژاد با رای شگفت انگيز بالای شصت درصد بر هاشمی رفسنجانی غلبه يافت و به سمت ششمين رئيس جمهور ايران اسلامی انتخاب شد. با انتخاب احمدی نژاد انتظار می رود که جمهوری اسلامی راه رفته در شانزده سال اخير را به عقب بازگردد و راه کارهای سياسی آزمون شده در سال های نخست انقلاب چرخه آزمون و خطای نسل نوين ايرانيان را بکار اندازد . اين انتخابات نشان داد که عوام فريبی و سوار شدن بر موج ياس و نااميدی فراگير درجامعه سکه نقد سياست ورزانی است که ماشين جامعه را به لجنزار رانده اند.

فکر می کردم شايد در فاشيست مآب خواندن احمدی نژاد اغراق شده است و هرچه باشد سر از يک انتخابات برآورده است. انتخاباتی که همه می دانيم پيش شرط های آن دمکراتيک نيست و در شرايط انجام ان نيز اگر بخواهيم با معيارها و موازين بين المللی بسنجيم هزاران عيب و ايراد هست. اما زود بياد آوردم که فاشيسم در آلمان در شرايط ناتوانی قدرت سياسی و تشتت آرا در نتيجه يک انتخابات آزاد بقدرت رسيد و هرگونه انتخابی را ملغی کرد. در آلمان هم مردم در ابتدا فقط فريب شعارهای دهان پر کن نازی ها را خورده بودند که به مردم بهبود وضعيت اجتماعی و اقتصادی ی شان را نويد می داد و اين اميد را در دل ها کاشته بود که "عزت" نفس پايمال شده آلمانيها برقرار گردد و از زندگی ای برخوردار گردند که سزاوارشان هستند. اگر به محافل حامی احمدی نژاد و گروه هايی که مبارزه انتخاباتی او را سازماندهی و پيروزی او را تضمين کردند بنگريم به ميزان نگرانی می افزوده می شود.

من در اينجا قصدم بهيچ وجه يک مقايسه تاريخی ميان دو پديده ناهمگون نيست. نه فاشيسم کلاسيک در ايران امکانپذير است و نه نوع ايرانی آن. اگر ذره ای هم به اين تحليل معتقد باشيم که "اصلاحات" در ايران به مثابه يک نياز اجتماعی در همه گستره های زندگی اجتماعی ريشه دوانده است نمی توان به اين نتيجه رسيد که پوپوليسم راست افراطی که احمدی نژاد را به رياست جمهوری رسانده است خواهد توانست معادلات قدرت و بازتاب آن در جامعه را به پيش از اصلاحات بازگرداند و دولت او قادر خواهد بود با يک "يا حسين" به نيازهای جامعه پيچيده ای که يک پايش را در آستانه گشودن دروازه های عضويت در کلوب قدرتمندان نهاده است پاسخ گويد. پای ديگر اين جامعه هنوز در آنجايی است که احمدی نژادها از آن بر می خيزند و هنوز در بند حفظ و حراست از ارزش ها و ساختار های منسوخ شده هستند و دفاع از حقوق حقه خود را تنها از دريچه حفظ اين ارزش ها و ساختارها برآورده شدنی می پندارند.اين انتظار و رويکرد دوباره اهرم های سنتی فشار نشانگر فقر جامعه ای است که فاقد مکانيسم های مدرن نمايندگی اجتماعی است. در خلا وجود احزاب و سازمان ها، اتحاديه ها و سنديکاها تهی دستان به اولين آدرس که در دسترسشان بود روی آورده اند و تجديد حيات ارتباطی را موجب شده اند که هيچگاه قطع نشده و در زير پوسته عيان مشغول بازسازی خود بود.

انتخاب احمدی نژاد آخرين نفس های پيکره تنومندی است که تمام وزنه خود را در سر راه اصلاحات انداخته و سد معبر کرده است.

نتيجه اين انتخابات دو درس تاريخی را هم در بر دارد: نخست آنکه مبارزه برای اصلاحات سياسی و اجتماعی مستلزم همياری و مشارکت همه نيروهای خواهان اين اصلاحات است. بدون سازماندهی پيگير اين امر نمی توان به سر منزل مقصود رسيد. دوم آنکه در راه مبارزه برای انجام اين اصلاحات نبايد و نمی توان از نيازهای اجتماعی و اقتصادی اقشار زحمتکش و ستمديده جامعه غفلت کرد. برای همراه کردن اين اقشار با روند اجتناب ناپذير اصلاحات بايد به نيازهای آنان پاسخ درخور را داد. در اين نتيجه رای گيری که بسيارهم خردستيزانه جلوه می کند عقلانيتی نهفته است که شايد خودويژگی روند تحولات اجتماعی و سياسی در ايران را متبلور می سازد، اما پديده ای نادر و شگفت انگيزی نيست. اين انتخابات بخوبی نشان داد که گفتمان اصلاحات سياسی نتوانسته است به گفتمان غالب در ايران تبديل شود و نازايی آن از هم اکنون هويدا شده است. واقعيت ايسنت که هيچ روند اصلاحاتی نميتواند همه سلايق و منافع متضاد جامعه را ارضا کند. اما اين روند بايد بتواند دورنمايی را ترسيم کند که آحاد اين ملت بتوانند اين منافع و علايق خود را در آئينه آن مشاهده کنند. يکی از پديده های منفی و زيانبار و واقعيت دردناک جامعه اينست که فاصله اجتماعی در حال افزايش است و نسبت هواداری و آزادی خواهی نيز به همان ميزان به خاستگاه اجتماعی و سطح درآمد هم وابسته شده است. اگرچه در اين واقعيت نمی توان شبهه ای جستجو کرد اما قابل تعميم به همه جامعه نيست. چه بسا ثروتمندان تازه بدوران رسيده ای که حفظ منافع خود را در بقای وضعيت موجود می دانند و مستضعفينی که به آگاهی اجتماعی دست يافته اند و جوانه های حرکت و جنبش های اجتماعی را به شکوفه می نشانند. همانطور که در مطلب پيشين هم نوشتم تحليل اين انتخابات مستلزم پژوهش ميدانی گسترده است . امان از دست تحليل گرانی که همه چيز را ازقبل می دانستند و يک روزه از ليبراليسم به سوسيال دمکراسی رسيدند. معلوم نيست چرا اين تحليل گران تحليل های مشعشع خود را پيش از اين انتخابات منتشر نکردند و اعلام نکردند که حاشيه نشينان شهری و تهي دستان جامعه همه معادلات را به هم خواهند زد.

گئورگ بوشنر در "مرگ دانتون" می نويسد:" در قابلمه هر دهقان يک مرغ بگذاريد، انقلاب سکته خواهد کرد". اصلاحات چون نتوانست در قابلمه تهيدستان مرغ بگذارد غش کرد.

 

 

يکشنبه 19 ژوئن 2005 برابر 29 خرداد ماه 1384

ديروز که نتايج انتخابات رياست جمهوری در ايران اعلام می شد احساس دوگانه ای داشتم. هم ناراحت و ناراضی بودم از اينکه می ديدم با وجود بالا بودن ميزان مشارکت مردم در اين انتخابات، نامزدهای "اصولگرا" ميليونها رای اخذ کرده اند. حرف آقای معين که گفته بود ما با فاشيسم چند قدمی فاصله داريم (در واقع شايد چند روز) پر بيراه نيست. احساس دوم من احساس خوشحالی بود، که کمی هم آغشته به شيطنت بود. خوشحال بودم از اينکه نيروهای اصلاح طلب ايران يک سيلی محکم از دست واقعيت خوردند و شايد به خودشان بيايند و واقعيات را آنگونه که هست ببينند و تحليل کنند و نه انگونه که دلشان می خواهد. شيطنت هم به آن علت که من همواره بر کاستی های تحليل های سياسی انگشت گذاشته ام و براين عقيده بوده ام که اين تحليل ها دارای مبانی جامعه شناختی نيست. اگرچه مردم ايران رای های دقيقه نودی می دهند، يعنی جرقه ای و احساسی اما اين احساسشان هم عاری از عقلانيت نيست. لطفا ايراد نگيريد که رای دادن به احمدی نژاد و کروبی چه نشانه ای از عقلانيت است. اگر احتساب تقلب را هم کرده باشيم کسانی که به اين دو رای داده اند دقيقا حساب معاش خود را کرده اند. اقشار کم درآمد جامعه هميشه پذيرای شعارهای عوامفريبانه بوده اند چرا که با شکم گرسنه نمی شود افق ديد گسترده ای داشت. آنهايی که می گويند "بسيج" اقشار تحتانی جامعه را که پائين تر از خيابان انقلاب سکونت دارند بسيج کرده است بايد به اين پرسش پاسخ دهند که چرا بسيج توانسته است و هنوز می تواند اين اقشار را مخاطب قرار دهد. بندهای تشکيلاتی و سازمانی فقط کارساز نيست. اصلاح طلبان نتوانسته اند به کمک "فلاسفه" و انديشمندان مدرن و پست مدرن اين اقشار را قانع کنند که بهبود وضعيت زندگی آنها در دراز مدت از مجرای دمکراتيزاسيون جامعه می گذرد. اگر هم چنين گزاره ای درست باشد بايد اين شعار به مثابه شعاری مردمی به درون اين اقشار راه يابد. در غير اين صورت ساده ترين راه حل ها را هنوز "بچه های نازی آباد" در جيب دارند.

نگرانی بزرگ من و نيز عصبانيتم از دست خودمان است که الفبای سياست را که ياد گرفته بوديم به سادگی به دست فراموشی سپرديم و با وجود زندگی کردن در خارج از کشور و مشاهده دهها و صدها انتخابات آزاد چگونگی جابجا شدن آرا و رمز آنرا بخاطر نسپرده ايم و انتخابات در ايران را بر اساس معيارهايی می سنجيم که گويا در جهان يگانه است. ماها صدها بار شاهد اين واقعيت بوده ايم که حتی اقشار کم درآمد در کشورهای اروپايی از احزاب سوسيال دمکراتيک رويگردان شده اند و به احزاب راست و راست افراطی رای داده اند چون احزاب سوسيال دمکرات در مقاطع خاص از گشودن دورنمای بهبود وضعيت مشخص اين اقشار ناتوان بوده اند و خود را مشغول اموری کرده اند که مسئله اين اقشار نبوده است. تحليل انتخابات و جابجايی آرا فقط کار سازمان های نظرسنجی نيست( که در ايران وزارت اطلاعات هم به آن افزوده می شود). سازمان های نظر سنجی ای که کار خود را جدی می گيرند با ابزار جامعه شناسی کار می کنند و می توانند حرکت های اجتماعی و بازتاب آن در ذهنيات و روحيات مردم را بخوبی ترسيم کنند.

نبايد فراموش کرد مردم بسيار اپورتونيستی عمل می کنند و مصلحت گرا هستند. در اين کار اشتباه هم می کنند و برای خودشان کاخ های خيالی هم درست می کنند اما مبنای تحليلی و انگيزه عملی شان همواره مادی است و اين را نبايد فراموش کرد. لطفا مردم را ملامت نکنيد و آنها را عقب افتاده وبه اسارت در ذهنيات دينی متهم نکنيد. اگر واقعيت آنگونه که شما حدس می زديد نيست اين گناه واقعيت نيست . برداشتتان از واقعيت وارونه است.

 

 

دوشنبه 10 ماه مه 2005،

21 ارديبهشت1384

کتاب مشروطه ايرانی آقای آجودانی را خواندم .کتاب پر از اطلاعات مفيد و خواندنی است. از آن دسته کتاب هايی است که ايرانی ها برای نوشتن آن ها کم دست به قلم می برند.يادداشتی را درباره آن نوشته ام که می توانيد در اينجا آن را مطالعه کنيد.

اميدوارم چند روز ديگر يادداشتی را در نقد کتاب "يگانه ی متفکر تنها، مصطفی شعاعيان" که آقای هوشنگ ماهرويان آن را منتشر کرده بنويسم.


 

 

پنجشنبه 21 آوريل ، اول ارديبهشت 1384

محمد قوچانی سردبير جوان و خوش فکر روزنامه شرق که منتسب به "کارگزاران" است در شماره 31 فروردين اين روزنامه سرمقاله ای نوشته است درباره "روز جدائی،ضرورت انشعاب در جناح راست". محمد قوچانی که دردوران نوجوانی قلم به دست انگشت تعجب به دهان روزنامه خوانان ايرانی فرو کرده بود خيلی زود" دوران "کودکی" و راديکاليسم خود را پشت سر گذاشت و با قرار گرفتن در پست سردبيری روزنامه "شرق" چنان قلم می زند که گويا عمری را در سياست پر فراز و نشيب ايران سپری کرده است. "مسخ" قوچانی نتيجه تجربه زندگی نبود، بلکه او ناخواسته و به "تعزير" بالغ شد و ردای سخنگوی مطبوعاتی"ميانه" جامعه را به تن کرد. سرمقاله روزنامه"شرق" که تحولات جناح راست را موضوع خود دارد و دعوتی است برای تجمع در ميانه جامعه و نمی خواهد اين مکان فاقد سنت گرايان محافظه کار باشد. او بدنبال ايجاد تعادل "شاهين" ترازوست. بررسی اين مقاله را در اينجا بخوانيد.


دوشنبه 18 آوريل ‏2005‏-‏

 

گم شده ای که پيدا شد

مدت ها بود که در گزارش های تحليلی اثری از "کميسيون سه جانبه" نبود. زمانی بود که زدن چنين حرف هايی را به "ازما بهتران" نسبت می دادند و آن را نمونه کاملی از "عطف به تئوری توطئه" دانستند. هرچی که می گفتی بابا يک چنين ساختارهای بحث و تصميم گيری وجود دارد، می گفتند داداش خواب نما شده ای. اين "کميسيون سه جانبه" هم جزو همان مراکز غيبی است که چون در خفا عمل می کند ابهت آن فرو نريخته و همچنان در اجلاس سالانه خود تصميم هايی می گيرد که دولت های متبوعه به اجرا می گذارند.

در خبرهای شماره ديروز روزنامه آلمانی "فرانکفورتر آلگماينه زونتاگس تسايتونگ" خواندم که ديک چينی ، معاون رئيس جمهور امريکا در اجلاس جاری اين "کميسيون" گفته است که آمريکا بهيچ وجه احتمال حمله نظامی به ايران را مد نظر نداشته و خواهان ترک خصومت ها از راه های ديپلماتيک است".

اينجا بود که موضوعی درباره"کميسيون سه جانبه" دوباره در اخبار مطبوعات و رسانه های گروهی منتشر شد که حاکی از آن بود که اين "کميسيون" همچنان زنده است و به فعاليت ادامه می دهد. البته هنوز معلوم نيست موضوع اصلی بحث ها و تصميم گيری های اجلاس جاری اين کميسيون که در واشنگتن آمريکا تشکيل شده چه بوده و چه نتايجی بدست آمده است. اما می توان حدس زد که درباره ايران نيز بحث شده و تصميم گيری هايی برای يکدست کردن سياست کشورهای اروپايی ، آمريکا و ژاپن در قبال ايران اتخاذ شده است.

بايد اشاره کرد که مقوله "گلوبال گاورننس" در رابطه با همين کميسيون سه جانبه وارد بحث ها شد که مفهوم آن را "اداره جهان بدون دخالت دولت ها" تعبير می کنند. اين کميسيون را می توان لژ فراماسونی مدرن خواند که پر نفوذ ترين شخصيت های سياسی و اقتصادی جهان در آن عضوند، ليست اسامی اعضای آن را می توان از سايت های اينترنتی مربوطه استخراج کرد. در سال های اخير صحبت از آن بود که امريکايی ها با در پيش گرفتن سياست های تکروانه در جهان خود را از اين کميسيون و تصميمات آن کنار کشيده اند، اما چنين نيست آنها تلاش دارند کميسيون را به پشتيبانی از سياست خود ترغيب کنند. در سال گذشته موضوع جلسه اين کميسيون که در برلن برگزار شد مسئله رابطه با روسيه بود. در سال 1991 موضوع يوگسلاوی مورد بحث قرار گرفت و ضرورت فروپاشی آن مورد موافقت اجلاس آن قرار گرفت. تفاوت اين کميسيون با اجلاس سالانه گروه ج 8 و يا بانک جهانی اينست که اين سازمان ها و نهادهای تحت کنترل ارگان های منتخب کشورها هستند و نمی توانند بسادگی تصميم هايی را اتخاذ کنند که با مشی رسمی اين نهادها در تضاد باشد. اعضای اين کميسيون تلاش می کنند تصميمات آن را در کشورهای خود به عنوان سياست رسمی وغالب تبديل کنند. کميسيون سه جانبه دولت در سايه است . اين کميسيون در کنار گروه "بيلدربرگ" که مورد حمايت واتيکان است و اعضای آن را عمدتا همان اعضای کميسيون سه جانبه تشکةل می دهند بعنوان گروه فشار بين المللی فعال ترين گروه در سياست بين المللی در دوران معاصر بشمار می آيند.


 

دوشنبه 4 آوريل

مرگ پاپ

افکار عمومی جهان تحت الشعاع مرگ پاپ ژان پل دوم است که شنبه گذشته پس از يک دوره طولانی بيماری و با تحمل دردهای فراوان چشم از جهان فروبست. پاپ ژان پل دوم 26 سال در اين سمت باقی ماند ، دورانی که در سياست جهانی به دوران گذار معروف شده است و او يکی از چهره های برجستهُ پر نفوذ و تاثيرگذار آن بود. هنوز برای به دست دادن تحليل قطعی درباره چند و چون بينش و کنش او در اين دوران بسيار زود است و کار ما هم نيست، اما اين را می توان گفت که او يکی از چهره های پر تناقض اما ثابت قدمی بود که تاکنون بر اين کرسی نشسته اند. پاپ ژان پل دوم در نوع رفتار و برخوردهای خود انسانی بود، می کوشيد با زمان حرکت کند و سيمايی امروزين از خود به نمايش گذارد، سيمايی قابل اعتماد و بدور از صحنه سازی های مصنوعی و بزک کرده. در کنار آن او اين توان را نداشت که يک تنانه بر ضد دستگاه عظيمی که اصول اعتقادی يک ميليارد انسان پيرو کليسای کاتوليک رارتق و فتق می کند بپا خيزد و به روز شدن سنت های جسميت يافته در اصول "فقهی" کاتوليک ها را آغاز کند. شايد لزومی هم در آن نمی ديد. چيزی که مسلم است اينست که او "آدم" دستگاه نبود، شواهد و قراين حکايت از آن دارند که او خود را بيگانه با آن می يافت. اما او آنقدر حس مسئوليت در خود جستجو می کرد که آشکارا بر ضد آن قد علم نکند. اگر او می کوشيد با نشانه گذاری در رفتار عمومی و موضعگيری های اجتماعی جايگاه کليسا را تعيين کند ودستگاه عريض و طويل واتيکان را به مواضع جديد سوق دهد پس بايد گفت او در اين کار ناموفق بود. او که "الهيات رهايی" را تکفير کرده بود می کوشيد پيام های اجتماعی آنان را بدست فراموشی نسپارد زيرا می دانست کليسای کاتوليک نمی تواند چشمان و گوشهای خود را بر خواست های ميليونها انسانی که قربانی موج جهانی شدن هستند ببندد.زمانی که سرمايه جهانی رقيب خود را در سيمای اردوگاه سوسياليستی از دست داد افسار آن نيز برای تسخير جهان گسيخته شد. يورش به مواضع رقيب به درون اردوگاه سرمايه نيز امتداد يافت، آمريکای لاتين کاتوليک، آفريقا، اين قاره فراموش شده پهنه بکر رشد کليسای کاتوليک در جهان بود،پاپ چگونه می توانست مومنان کاتوليک را در برابر اين موج که در حال زير و رو کردن مبانی زندگی روزمره آنان بود تنها بگذارد. شايد اين عذاب وجدانی بود که دامن کارل وويتلا را چسبيده بود. پافشاری بيش از حد او بر دگم های کليسای کاتوليک، در مورد موازين رفتاری، موازينی که تاريخ مصرف آنها مدتهاست سپری شده، دگم هايی که محصول دوران تاريک انديشی در کليسای کاتوليک بود آوانسی بود به آن بخش از کليسای کاتوليک که تنها دغدغه حفظ نفوذ مسيحيت کاتوليک از راه لجاجت در پافشاری بر اين آئين ها و پا بر جا ماندن اين دگم را دارند. شايد چهره متفاوتی که اين پاپ از خود به نمايش می گذاشت نشانه تناقضی بود که کليسای کاتوليک را فراگرفته و آن را در آستانه تحولی ضرور قرار داده است.

کارل وويتلا بخو بی بر اين امر واقف بود که سمت خود را مديون يک توافق تاريخی است و انتخاب شده است تا يک رسالت را انجام دهد. انتخاب اين اسقف لهستانی در سال های پر التهاب در اين کشور پيامی اميدوارکننده برای جمع کثير ناراضيان از اوضاع داخلی لهستان و تقويت زمينه ذهنی در مرکز افکار عمومی جهان قرار دادن مسائلی که در کشورهای سوسياليستی در حال وقوع بود. انتخاب او کوششی بود برای عملی ساختن يک چرخش فکری و اخلاقی در جهان که تا آن تاريخ در سايه و تحت تاثير چپ قرار داشت. هشدارباش های او در برابر پيامدهای ناگوار جهانی سازی و الگوهای نئوليبرال سرمايه داری کرنشی بود در برابر واقعيات سرسخت زندگی و ترس از دست دادن ميليونها کاتوليک پيرو واتيکان که قربانی روند لگام گسيختگی سرمايه شده اند.


 

سه شنبه 8 مارس

يادداشت کوتاهی درباره بيانيه 565 نفره در ايران نوشته ام که در اينجا می توانيد آن را مطالعه کنيد. خود بيانيه مطلب تازه ای نداشت، واکنش ها عجيب تر از آن بود.


پنجشنبه 17 فوريه 2005-

ترور رفيق حريری نخست وزير سابق لبنان در بيروت تلاطم های ديپلماتيک گوشخراشی را بدنبال داشت. اين واقعه هم چون مرگ نابهنگام و تا امروز ناروشن ياسر عرفات منبع تغذيه تئوری های گوناگون منعطف به توطئه است.

رفيق حريری سياستمدار ثروتمند لبنان که سالها پست نخست وزيری اين کشور را بعهده داشت، خواهان خروج نيروهای سوری از اين کشور و بازگرداندن لبنان به وضعيت پيش از جنگ داخلی بود. آرايش پيچيده نيروهای سياسی لبنان که عمدتا بر پايه تعلق های قومی و مذهبی شکل گرفته در کنار جايگاه جغرافيايی آن ،اين کشور را در مرکز کشمکش هايی قرار داده که نه در بروز آن نقشی داشته و نه قادر است در حل آن گامی تعيين کننده بر دارد. حضور هزاران آواره فلسطينی در اين کشور ، به عاملی بحران ساز در کشمکش های داخلی بدل شده که سايه خود را بر تمامی فرايندهای سياسی گسترانيده و تعيين تکليف اوضاع داخلی در لبنان را موکول به پايان کشمکش های پيرامونی آن ساخته است. اگرچه موجوديت لبنان ريشه در استعمار دارد و منازعات کنونی بر سر آن ، بويژه گوشه چشمی که سوريه هنوز بر آن دارد نتيجه اين دوران است اما تداوم بحران اسرائيل فلسطين و نقشی که سوريه در اين بحران ايفا می کند نيز مزين بر علت شده است. ادامه تصرف بلندی های جولان توسط اسرائيل، سوريه را به يکی از طرف های درگير در بحران بدل ساخته است. در کنار آن در سياست حاکم بر اين کشور هنوز شائبه هايی از ادعاهای بی پايه رهبری جبهه عربی به چشم می خورد. جبهه ای که صرف نظر از برخی گرد و خاک هايی که به چشم خودشان فرو رفت هيچ وقت پا نگرفت و مدعی های آن يکی پس از ديگری صحنه را مفتضحانه ترک کردند، که آخرينشان صدام حسين بود .

آمريکايی ها لحظه ای پس از وقوع اين حادثه با استفاده از فرصت طلايی انگشت اتهام را بسوی سوريه دراز کردند و اين کشور را متهم به انجام و يا حمايت از آن نمودند. يکی از اظلاع محور شرارت در موقعيتی که همه چشم ها به سوی آن ها دوخته شده دست به اقدامی زده است که مويد اين اتهام است و آشکارا و در برابر ديدگان افکار عمومی جهان خود را بر صندلی اتهام می نشاند.

در ايران که يکی ديگر از اضلاع اين محور است اخباری شايع می شود که حاکی از پرواز پرنده های تجسسی آمريکايی برای يافتن محل تاسيسات اتمی ايران است. در ديلمان صدای انفجارهای مهيبی بگوش می رسد. مساجد مملو از سوگواران عاشورا به آتش کشيده می شوند . جو عمومی منتظر حوادث ناگوار ديگری است. طپش قلب جامعه هراس زده را می توان شنيد.

سوريه و ايران قول همياری در برابر مخاطرات خارجی به همديگر می دهند . گويا احساس خطر کرده اند. اين دلداری ها به سوت زدن در جنگل بيشتر شبيه است تا درک واقع بينانه موقعيت. آنها بايد بخوبی بر اين امر واقف باشند که جو روانی و هيستری کشنده ای عليه ايران و سوريه تدارک می شود و اين را نيز بايد ياد گرفته باشند که نبايد بنوبه خود بر اين جو دامن زنند و پا را در تله ای گذارند که برايشان گسترده اند.

با مرگ نابهنگام ياسر عرفات و در يک سلسله عمليات "پارتيزانی" بقول محمود عباس "شرايط جنگی" ميان اسرائيل و فلسطين به پايان رسيد. اعلام آتش بس شد و حتی حماس و جهاد اسلامی نيز متعهد شدند آتش بس را رعايت کنند. در چنين جوی کاسه از آش داغ تر شدن نابخردانه ترين عمل سياسی ممکن است. سوريه و ايران اگر کوچک ترين خرد سياسی از نشان دهند و همه امکاناتی را که در اختيار دارند بحرک اندازند و به افکار عمومی جهان ثابت کنند که که اين امريکايی ها هستند که با مسکوت گذاشتن موقتی مسئله فلسطين اهداف ماجراجويانه ديگری را در راه ايجاد "خاورميانه بزرگ" دنبال می کنند، می توانند فرصت تنفسی برای خود ايجاد کنند. به چالش طلبيدن کوته فکرانه آمريکايی ها با اين مضمون که متجاوز را در هم خواهيم کوبيد ارزانی آقای خاتمی نيست. اگر هم امريکا به نتايج دلخواه خود نرسد ايران و سوريه بازندگان حتمی اين درگيری ها خواهند بود. شروع هر گونه کشمکش نظامی به زيان مقدرات اين کشورهاست. راه حل نظامی نه برای اين کشورها دمکراسی به ارمغان خواهد آورد و نه عمر اين حکومت را درازتر خواهد کرد. بازنده فقط مردم ايران و سوريه خواهند بود.


جمعه 4 فوريه ‏2005‏-‏

 

چند هفته ای از نوشتن مطلب بازماندم. نه اينکه موضوع دندانگيری پيدا نکرده باشم. بيشتر مشغله فکری خصوصی مرا از نوشتن بازداشت. چند مقاله نوشته در ذهنم دارم که نمی دانم کی فرصت تايپ آنرا در صفحه خواهم يافت. کتاب های متعددی هم خوانده ام که اميدوارم بتوانم در حد معرفی به آنها در صفحه بپردازم.

ديشب در برنامه تلويزيونی"مونيتور" کانال يک تلويزيون آلمان گزارش تکان دهنده ای از سو استفاده امريکايی ها از نيروهای مجاهد مستقر درعراق برای تدارک يورش نظامی به ايران پخش شد که جای تامل فراوان داشت.سخنرانی بوش در کنگره امريکا که تکيه را بر حمايت از جنبش مقاومت مردمی گذاشته بود، اذهان را کمی از خطر حمله دور کرد.ولی چنان که پيداست تدارکات عملی آن برای روز مبادا در جريان است. يکی از کارمندان سابق سيا و يک بانوی کارمند سابق وزارت دفاع امريکا اظهار داشتند مجاهدين برای آمريکايی ها وظايفی را انجام می دهند که خودشان قادر به انجام آن نيستند. از جمله افراد مجاهدين به داخل ايران رستاده می شوند تا در مکان هايی که قرار است آماج حملات هوايی شوند گيرنده های الکترونيکی جاسازی کنند و ...

ببينيم ادامه جريان به کجا خواهد کشيد.


پنجشنبه 25نوامبر

در روزنامه "شرق" مصاحبه ای خواندم با دوست گرامی دکتر سعيد پيوندی حيفم آمد چند نکته را از سر دوستی تذکر ندهم


دوشنبه 8 نوامبر

با به پايان رسيدن دور دوم رياست جمهوری محمد خاتمی و نزديک شدن موعد انتخابات رياست جمهوری رفت و آمدها و گفتگوها برای يافتن نامزدهای اصلح برای جناح های سياسی موجود شدت يافته است. يک جناح از فرط تراکم کانديدا در مخمصه انتخاب قرار گرفته، مخمصه ای که بحران زا ست و جناح ديگر که ستاره هاي اقبالش يکی پس از ديگری افول کرده اند درمانده از قحط الرجال به چهره های ته صفوف خود روی آورده است. در اين ميان است که باز از يک نام غبارروبی شد.هاشمی رفسنجانی!


سه شنبه 28 سپتامبر

پنجشنبه گذشته رفته بودم مراسم معرفی کتاب جديد مصطفی دانش که بنام"جنگ عليه غرب" در انتشارات هوفمان و کامپه در آلمان منتشر شده است.اين کتاب را گرگور گيزی رهبر سابق حزب سوسياليسم دمکراتيک آلمان معرفی می کرد.مصطفی دانش ژورناليست با سابقه ای است که از نزديک وقايع افغانستان و آسيای مرکزی و نيز کشورهای عربی و اسلامی را دنبال کرده است. بقول خودش هفتاد بار به افغانستان سفر کرده است و رهبران کنونی افغانستان را از نزديک می شناسد.در روزنامه های آلمان مقالات فراوانی را در اين رابطه بچاپ رسانده. چندين کتاب نوشته و گزارشات متعددی برای راديو تلويزيون آلمانی و جهانی تهيه کرده است.در اينجا می خواهم به يکی از موضوعاتی که در اين مراسم مطرح شد و توجه مرا بويژه بخود جلب کرد بپردازم.


جمعه 13 اوت

به مناسبت 99 مين سالگرد انقلاب مشروطه اينجا و آنجا مقالاتی بچاپ رسيد که نه ميتوان همه آنها را خواند يا درباره اش اظهار نظر کرد.مقاله آقای حجاريان در فستيوال سياسی فرهنگی دانشگاه صنعتی امير کبير که نمی دانم چرا نام آنرا فستيوال گذاشته اند از آن جهت جالب توجه است که مدعی است در آن تحليلی را ارائه کرده است که در نوع خود تازه است.


دوشنبه 2 اوت

مثل اينکه وقفه هايی که بين نوشته های من افتاده طولانی تر می شود، و تقريبا يک ماه است که اين سايت را به حال خود گذاشته ام و مطلب تازه ای ننوشته ام.اما تعطيلات تابستانی برای من همراه با افزايش ساعات فراغت از کار نيست بلکه متاسفانه با کمبود مزمن وقت روبرو می شوم.

با اين وجود خواندن کتاب "همه مردان شاه"اتفاقا مصادف بود با سالگرد کودتای 28 مرداد.مطلبی را که در اينجا می توانيد بخوانيد به اين مناسبت دوگانه نوشته ام.


سه شنبه 6 ژوئيه

من مدتها بود بدنبال کتاب "استبداد شرقی" ويتفوگل بودم و نمی توانستم نسخه ای از آن را پيدا کنم . دو هفته پيش پشت ويترين يک کتابفروشی کتاب های کهنه آن را يافتم.چون روز يکشنبه بود برای کتابفروش پيغام گذاشتم که طالب اين کتاب هستم . روز بعد که به اين کتابفروشی مراجعه کردم و کتاب را خريدم او کتاب ديگری را هم که کتاب نادری بود به من ارائه کرد و آن کتاب "گفتگوهايی با جرج لوکاچ" بود که سال 1967 انتشارات روولت (آلمان)آن را منتشر کرده بود.از آنجايی که به اين عقيده دست يافته ام که بسياری از مباحث جاری در ميان نيروهای چپ ناشی فقدان احاطه به موضوعاتی است که درباره آن بحث می کنند برای نمونه يک بخش کوتاهی از اين گفتگوها را برای خوانندگان ترجمه کردم که در اينجا قابل دسترسی است.موضوع کتاب "استبداد شرقی" ويتفوگل هم از آن موضوعاتی است که به اين نتيجه رسيده ام بسياری از پژوهش گران ما که درباره موضوعات مشابه قلفرسايی می کنند و از اين کتاب نقل کرده اند بدون خواندن آن به اين کار دست زده اند و کارشان بيشتر ترفندی است تا تحقيق.اميدوارم درباره اين کتاب هم فرصت نوشتن بيابم.مصاحبه کنندگان با لوکاچ مارکسيست های برجسته آلمانی هستند که به گرايش های فکری و سياسی متفاوتی تعلق داشتند.لئو کوفلر مارکسيست متعلق به جريان قديمی منتقد حزب کمونيست آلمان بود که اخيرا درگذشت.


دوشنبه 21 ژوئن

در روزهای اخير که معضل عراق با بمب گذاری ها و ترورهای بيشمار واقعا به بحرانی جهانی تبديل شده و سربريدن گروگان ها در برابر دوربين های فيلم برداری مرسوم شده و برای اين همه قصاوت هم عبايی مذهبی دوخته تن آن کرده اند، گذشته ازآن که برازنده تن آن هست يا نيست تامل در اين بحران ها بيفايده نيست.مقاله ای که ديروز در روزنامه برلنی "تاگس اشپيگل"خواندم امروز ترجمه آن را در اينجا می آورم .


دو شنبه 24 ماه مه

فيلم "مارمولک" به اکران در آمد . فروش خوبی کرد، با سر و صدای فراوان و پس از انتقادهای فراوان از پرده های سينما بر چيده شد. اين فيلم رويداد جالب توجهی در متن حوادث سياسی ماه های اخير بشمار می رفت و نشان می داد که سکون خواسته اقتدار گرايان هنوز همه گير نيست.


سه شنبه 18 ماه مه

آمريکايی ها در عراق با بن بست نظامی، سياسی گير کرده اند و افتضاح شکنجه در زندان ها توسط ماموران آمريکايی هم به آن اضافه شده است.آمريکايی ها که گويا خودشان عکس های اين شکنجه ها را به مطبوعات داده اند ابتدا خودشان را به نادانی زدند.بعد که ديدند امکان آن نيست آن را کار عده ای معدود معرفی کردند. اکنون چنان که از گزارشات بر می آيد اعمال اين شيوه ها که در افغانستان هم به چشم خورده بر طبق بخشنامه های رسمی وزارت دفاع صورت گرفته و کارمندان ارشد اين وزارتخانه از آن اطلاع کامل داشته اند. در راس آنها رامسفلد، وزير دفاع آمريکا.مصاحبه ای با يک روانکاو آمريکايی را درباره شکنجه توسط سرويس های امنيتی در اينجا بخوانيد.


دوشنبه 10 ماه مه

چند روز روزی با ويروس زاسر در کلنجار بودم و نتوانستم مطلبی را در سايت ارائه کنم.

 

چند روز پيش مطلبی را از آقای آشوری خواندم و وسوسه شدم چند خط درباره آن بنويسم. عنوان مطلب آقای آشوری در سايت تازه تاسيس "جستار" "نيچه و ايران" بود که موضوع آن "و چنين گفت زرتشت" نيچه .برای خواندن مقاله "ايران نيچه و نيچه آشوری" اينجا را کليک کنيد.


چهارشنبه 28 آوريل

مدت هاست که بحث ها حول پيامدهای انتخابات در ايران فروکش کرده و صبر و انتظار جانشين موضع گيری های شتاب زده و ناسنجيده شده است. تحولات در ايران نيز بگونه ای است که صف بندی های جديدی در حال شکل گيری است و يارگيری ها و تلاش برای جا انداختن خط و مشی در جريان. تحليل سياسی آنچه که در حال شکل گيری است آنهم با کمبود منابع معتبر و قابل اطمينان کار بسيار دشواری است. با اين وجود "تکرار تاريخ؟" کوششی است در اين راه!


يکشنبه 11 آوريل

 

ماه های گذشته که بحث درباره مسئله انتخابات دور هفتم مجلس شورای اسلامی گرم بود مقاله ای را برای نشريه "راه آزادی" نوشتم که در آخرين شماره اين نشريه چاپ شد.

"راه آزادی" از اين پس منتشر نخواهد شد. مطبوعات ايرانی به دردهای بی درمان فراوانی مبتلا هستند. کم پولی و تيراژ اندک که بر می گردد به بعد مصافت جوامع ايرانی در خارج از کشور. البته نبايد فراموش کرد که اينترنت مزيدی بر علت شده است.

 


يکشنبه 4 آوريل

اگر اکنون جنبش چپ در جهان و به تبع آن جنبش چپ در ايران برای پاسخگويی به پرسش های فراوانی که در برابر خود می بيند در جستجوی "چه بايد کرد" خود است نه از سر آواری که بعضا خود کرده بر سر آن فرود آمد، بلکه بيشتر از آن جهت که در شرايط کاملا متفاوتی قرار گرفته است. يخبندان دوران شکست بسر آمده و نخستين جوانه های حرکتی تازه سر بلند کرده اند.

 


چهار شنبه 17 مارس

 

در مبارزه سياسی همواره چشمان نظاره گر آگاهان و علاقه مندان به نوسان های قدرت و گام های قدرتمندان دوخته است. واقعيات چند لايه ای که در اعماق جامعه گويی به خواب زمستانی فرو رفته اند، زمانی چون پتک بر سر غافلان کوفته می شوند که آتشفشان انفجارهای اجتماعی آنها را از اعماق به خارج پرتاب کرده و چون رودخانه مذابی همه چيز را در خود سوزانده است. تحليل اجتماعی چيزی فراتر يک تحليل زودگذر حوادث سياسی است و مولفه هايی را پيش چشمان مردم برجسته می کند که در نگاه اول شايد چنان برجسته نمی نمايند. تئوری از خود بيگانگی مارکس يکی از تئوری هايی است که بر سر آن مجادلات بزرگی صورت گرفته و گاهی مرگ آن اعلام شده است. اما هر بار ، زمانی که دست حوادث بينندگان را با شگفتی و حيرت مواجه کرده ، از پشت دود و غبار بيرون آمده و سهم شايسته ای در درک روندهای غامض اجتماعی ادا کرده است.مقاله پيوست کوششی است برای توضيح آن.

 

 


يکشنبه 14 مارس

 

سازمان فدائيان خلق ايران(اکثريت) در هفته های اخيری که از برگزاری نخستين همايش اتحاد جمهوری خواهان ايران می گذرد دوبار بيانيه های مشترک با سازمان های چپ رو و راديکال سياسی ايرانی امضا کرده اند که موجب شگفتی و حساسيت افکار عمومی قرار گرفته است.مطلب زير يادداشت کوتاهی در اين زمينه است.


 

دوشنبه 8 مارس

 

بيانيه حزب دمکراتيک مردم ايران در رابطه با انتخابات اخير در ايران حاوی نکات سئوال برانگيز فراوانی است که برخی از آنها را اجمالا در اين مقاله بررسی کرده ام.


 

دوشنبه 23 فوريه

 

انتظار بر آورده شد!

انتخابات در ايران برای دور هفتم مجلس شورای اسلامی برگزار شد و کسی از نتايج آن شگفت زده نشد!


سه شنبه 17 فوريه

اشکال کار در کجاست؟

پس از چند هفته فترت ناخواسته در کار اين صفحه با سلامی دوباره


دوشنبه 26 ژانويه

تحرک و هماهنگی

 

بحثی در کار "اتحاد جمهوری خواهان"


جمعه 23 ژانويه

 

اسب لنگ اصلاحات

مداخله ضرور در بحث ديگران


 

يکشنبه 18 ژانويه

 

 

زمستان اصلاحات!

شکست خاتمی و پروژه مدرنيسم اسلامی؟


 

 

پنجشنبه 15 ژانويه

 

مرگ انديشمند کهنسال

نوربرتو بوبيو انديشمند ايتاليايی در گذشت


 

 

سه شنبه 13 ژانويه

 

اتحاد جمهوری خواهان ايران زاده شد!

 

اتحاد جمهوری خواهان ايران فرزند ماه ها تلاش صدها ايرانی آزادی خواهی است که خانه ای برای تلاش های جمعی خود و محملی برای مبارزه ايرانيان در راه جمهوری دمکراتيک و عرفی بنا کردند.

 


دوشنبه 12 ژانويه

 

پيش بسوی انتصابات!

 

مجلسيان در اعتراض به رد صلاحيت بسياری از نامزدهای انتخاباتی توسط هيت های نظارت به تحصن نشسته اند مبارزه برای آزادی انتخابات وارد دور تازه ای شده است.


 

 

بييندگان گرامی صفحه!

 

اکنون پس از دو هفته تعطيلات سال نو ميلادی کار صفحه را با آرايش جديد صفحه آغاز می کنم. بالای صفحه تابلوی مشهور و زيبای نقاش ايتاليايی، جوزپه پلييزا دا وولپدو را که ياد آور دوران مهاجرت روستايی از جنوب به شمال ايتاليا برای يافتن کار در آستانه قرن بيستم است جا داده ام. از اين پس در صفحه نخست تنها عناوين مطالب ارائه خواهد شد، با کليک کردن روی اين عناوين مطالب در صفحه جداگانه ای پديدار خواهد شد. مطالبی که در سال گذشته نوشته شده در صفحه بايگانی قابل رويت است.

 

در هفته های اخير زلزله بم روی داد که تصاوير غمبار آن نيازی به تفسير ندارد. اين واقعه جانگداز را به همه ايرانيان و بازماندگان آن فاجعه تسليت می گويم.

 

در روزهای آينده نخستين همايش اتحاد جمهوریخواهان ايران در شهر برلن برگزار خواهد شد. درباره برگزاری اين همايش و نتيجه آن بزودی مطالبی را در اين صفحه مشاهده خواهيد کرد.


دوشنبه 22 دسامبر

 

ديکتاتورهای دست نشانده می روند دمکرات های دست نشانده می آيند!

 

افکار عمومی جهان از خبر دستگيری صدام شاد شدند و بويزه ايرانی هايی که بار رنج و مشقت هشت سال جنگ تحميلی و ويرانساز با عراق را بر دوش کشيده بودند و خانواده های بسياری در ماتم عزيزان خود هنوز هم سياهپوشند. در کنار شعف و خوشحالی از اين واقعه اين اميد در دل مردم عراق و نيزايرانی ها جوانه زد که "سردار قادسيه" به سزای اعمال نکبت بار خود برسد و التيامی باشد بر دردهای مادران داغداری که هنوز نشانی از فرزندان از دست رفته خود نيافته اند. و بسيارند اين مادرها!

اما در کنار اين شادمانی ابراز خشنودی ته مزه ای از حسرت و افسوس هم هست چرا که صدام به دام مردم عراق نيافتاد و هنوز چند و چون دستگيری او معلوم نيست و جا برای حدسيات و فرضيات فراوان است. آمريکايی ها که صدام را به تور انداخته اند اکنون می توانند به فراخور نياز های تبليغاتی و به مثابه عنصری در جنگ روانی خود او را در صحنه های متفاوت بچرخانند و چون خرس های دوره گرد با حلقه ای در بينی معرکه گردانی کنند. گزارش مجله آلمانی "اشپيگل" درباره شيوه های آماده کردن زندانی برای بازجويی های دلخواه خواندنی است. خوانندگان می توانند به سايت اينترنتی اين مجله مراجعه کنند. اما گذشته از اين مسئله فراتر از يک دستگيری است!

در کنار خبر دستگيری صدام خبری که مانند بمب در محافل سياسی منفجر شد، خبر توافق ليبی به توقف تلاش های اين کشور در ساخت سلاح های کشتار جمعی، سلاح های اتمی، شيميايی و بيولوژيک بود. اين خبر در اصل خبری خشنود کننده و مبارکی است. اما حول و حوش آن زياد هم قابل اتکا نيست. بوش و بلر همزمان اعلام کردند که مقامات ليبيايی ماهها در حال مذاکره با اين دو کشور بوده اند تا به اين توافق نائل شده اند. ليبی اميدوار است از اين طريق به جامعه جهانی باز گردد و مناسبات عادی با کشورهای مذکور برقرار سازد و از جمله روابط عادی تجاری و اقتصادی. ليبی از مدتها پيش با چرخشی نامنتظره مسئله مسئوليت سقوط هواپيمای لاکربی را متقبل شد و بمب گذاری در ديسکوی "لابل" در برلن غربی را هم بعهده گرفت و از ان به بعد در خفا درحال مذاکره برای دستيابی به توافق با طرفين آمريکايی و انگليسی بوده است. چنان که گفته می شود ليبی اطلاعات خود را درباره القاعده در اختيار آمريکايی ها گذاشته است. هنوز روشن نيست که عمق توافقات تا چه حدی است، تا اينجا از اخبار جسته و گريخته ای که منتشر شده است و از لحن سخنان نمايندگان آمريکايی ها و انگليسی ها که حاوی تجليل های دلگرم کننده برای قذافی است چنين بر می آيد که آنها بسيار راضی اند و رضايت آنان نه در توافق ليبی برای پايان دادن به برنامه های هسته ای بلکه کشيده شدن اين کشوربسوی آمريکا و انگليس است که اين بار نه با لشکرکشی بلکه با مذاکرات ديپلماتيک صورت گرفته است. در کنار چنگ و دندان نشان دادن های مداوم دلجويی و پشت گرمی دادن هم کارساز افتاده است و گويا گردونه سياست به جايی چرخ خورده است که قرقی های آمريکايی به جای سگ های زنجيری کبوترهای دست دست آموز تربيت می کنند!

پس از فرو ريختن ديوار برلن بسياری از کشورها سمت گيری نوينی را اتخاذ کردند وبه نسبت دوری و نزديکی به اين اردوگاه سياست های خود را چه در بعد داخلی و چه سمت گيری جهانی آن مورد بازبينی قرار دادند، چرا که واقعيات سياسی جهان و تقسيم قدرت در آن به برخی ها اجازه گردن کشی های بی پشتوانه ای را که بدان عادت کرده بودند نمی داد. تاکيد من بر بی پشتوانه بودن آنست. چرا که برخی ها چنين تصور می کردند که می توانند سياست های نشئت گرفته از منافع ويژه ومحدود خود را در لابلای شعارها و منافع جمعی پنهان کنند و از اين راه حد آسيب پذيری خود را کاهش دهند. اما اکنون ديوار و پرده ای نيست که بتوان پشت آن پنهان شد و ديگر قيل و قال های کرکننده خريداری ندارد. پادشاه عريان در برابر مردم ايستاده است.

ليبی هم دچار چنين سرنوشتی شده است. قذافی خود را رهبر بلامنازع و راديکال اعراب می دانست و دست به اعمالی می زد که بجز نشان از راديکاليسم بهره برای امر وحدت اعراب در بر نداشت. اکنون با در برابر ديده داشتن سرنوشت صدام جامه عوض کرده و به صف توابان پيوسته است. بايد منتظر بود در تبليغات خود ادبيات توابان را هم به خدمت گيرد و کتاب های سبز آئين انقلاب را به اقتضای سمت گيری جديد بازنويسی کنند. به قول دن شيائو پن گربه ای خوبست که موش بگيرد چه گربه سياه چه گربه سفيد.

قذافی مرزهای قدرت خود را در عراق به عيان ديد. نکته مثبت اينست که به واقع گرايی روی آورد و انتحار را چاره ای برای مرگ خود انتخاب نکرد. بايد منتظر بود و ديد که اين تغيير سمت گيری دارای چه ابعادی است. آن را می توان بزودی در سياست داخلی و جهانی آن شاهد بود.

اما برای اينکه باز به دستگيری صدام بازگرديم يک موضوع بلاجواب مانده است و آن اين تيتر بر بسياری از نوشته ها بود که "دوران ديکتاتورها بسرانجام رسيده است". سوای اينکه مگر در باور ما چنين دورانی وجود داشت، بايد پرسيد آن دوستانی که چنين به شوق آمده اند نمی دانند عامل چنين گشايشی را از ياد برده اند و تکرار آن را طالبند؟ آيآ جنگ صليبی بوش با ديکتاتورها را آرزو می کنيم؟ به جای ديکتاتورهای دست نشانده بايد دمکراسی های دست نشانده را تجربه کنيم؟ شايد چنين بديلی دارای مضار کمتری باشد اما آيا بايد از اين اصل پی روی کرد که واقعيت هنجارساز است و ما را در آن دخلی نيست؟

 

دوشنبه 15 دسامبر

 

امان از "شرق"

در همين شماره روزنامه "شرق" که مطلب گذشته را درباره سرمقاله آن نوشتم نوشته ديگری يافتم که بازهم بنظرم مسئله دار بود. آقای شهروز نظری مقاله ای درباره يک کتاب از نقاشی های نقاشی ايرانی بنام فاسونکی نوشته است و در واقع نظری است به طرح های اين نقاش.

متاسفانه ما نه نقاشی های آقای فاسونکی را ديده ايم و نه کتاب مجموعه نقاشی هايش را در دست گرفته ايم تا " داوری های زيبائی شناختی" نويسنده نقد را بسنجيم. اشکال کار در جای ديگری است. نويسنده روزنامه شرق با نقد اين کتاب فرصتی يافته است تا برخی داوری های سياسی و ايدئولوژيک را ، که ما فکر می کرديم دوران آن سپری شده است، قاطی ارزيابی های هنری کند تا در آخرسر برای خواننده پوشيده بماند که هدف از نقد کتاب، جنبه هنری آن بود و يا بار سياسی اش.

آقای شهروز مقاله اش را چنين آغاز می کند:" هيچ ايدئولوژی ای با آدم های راديکالش شناخته نمی شود. راديکال ها هيج وقت اکثريت يک جمعيت فکری نيستند. اصولا راديکاليسم با اقليت يک رابطه ناگسستنی دارد و هر گاه چنين نگره ای به وجود آمده است که راديکاليسم به عنوان جدی ترين برخورد با يک ايدئولوژی مورد ارزيابی قرار گيرد تنها نشانه اش کم اطلاعی و سهل انگاری و سرسری گيری به آن جريان فکری است." آقای شهروز نظری پس از اين احکام سرگيجه آور بی ربط چنين ادامه می دهد:" پان ترکيسم از آن رويکردهای عجيب و غريب منطقه ای ماست". که:"اينکه جريانات آزادی خواهانه و تلاش های مشروطه خواهی و ظلم ستيزی مردم آذربايجان به کلی با موضع فرقه دمکرات و شخص چيشه وری پيوند داده شود هيجان ناسيوناليستی غريبی است که به تبع احساس پان ايرانيستی بی حد و حصر ما بوجود امده است. ايران نمی تواند سال 1325 و دخالت شوروی کمونيستی را فراموش کند سال قتل عام و شورش های قاضی محمد و کشتار کردها و ترک ها همه بخش های تاريک و تباه دورانی است که گاه و بی گاه وجدان و پندار آدم غرب ايران را می لرزاند." آری چنين است ارزيابی نويسنده روزنامه ای که ادعای اصلاح طلبی دارد، از دل يک انقلاب عظيم بدر آمده و حکومتی را به زباله دان تاريخ سپرده است که سر منشا اين مشقات و تباهی ها بوده است. تازه "وجدان و پندار" او گاه و بی گاه نمی لرزد. اين فقط آدم غرب ايران است که گه گاهی لرز وجدان می گيرد. او فقط"تعجب کردم وقتی فضای دهشتناک آن سالها را در يک کتاب نقاشی ديدم." زهی انصاف! او چنين ادامه می دهد" هنرمندش نتوانسته بود از شر سال های تهاجم و دخالت خارجی و رسوبات اين سال های سياه بگريزد". آقای عزيز اينها رسوبات نيست کابوسی است که خلقی را از آن گريزی نيست. آيا فضای قتل عام ها که روشن نمی کنيد چه کسی مرتکب آن شد آن فضای دهشتناکی نيست که هنوز نه در نقاشی ها بلکه انباشته های ذهنی شان است که در چهره ها نقش بسته است. چنين بر می آيد که نقاش توانسته است واقعيت عينی را در آثارش منعکس کند و بيننده، در اين مورد آقای نقدنويس توانسته است از اين آثار روح زمانه را استنتاج کند.نزاع او با اثر و نقاش نيست ، او اين واقعيات را بر نمی تابد، برای همين هم به نقاش خرده گرفته است.

اما بيائيد صادقانه قضاوت کنيد، آيا اين انقلاب گامی در راستای رفع تبعيض هايی که زمينه رشد و نمو "پان ترکيسم" است برداشت؟ آيا اين فقط احساس پان ايرانيستی بود که به احساسات پان ترکيستی دامن زد يا 25 سالی که عبای وحدت امت حزب الله بر سر همه خلق ها کشيده شد تا همه منشا قومی خود را بدست فراموشی بسپارند نيز در بروز اين چنين تفکراتی بی تقصير نبوده است؟ تا زمانی که روند همگرايی خلق ها و قوميت ها در ايران، مانند همه نقاط جهان بدون اتکا به ديناميسم درونی آن، بدون برسميت شناختن آن با اهرم های نامتجانس برای آن مختل شود همين احساس زمينه رشد خواهد يافت و به تکرار مصائب منجر خواهد شد. آقای نظری کاملا در اشتباه است اگر فرض می کند"اينکه قوميت را بعنوان مبدا و آغاز پديده زيبايی شناسی قرار دهيم متد نخ نمای مجهولی است اما فاسونکی به دليل گسست فرهنگی که با نقاشی فارسی زبان دارد به عنوان يک عنصر ناهمگن حائز ويژگی هايی است که ماهريز را واداشته تا صرفا به دليل نگره هنر برای هنرمند و ارضای شهوت نقش زدن فاسونکی مجموعه کاملی شامل صد صفحه تخيلاتش را رو در روی بيننده قرار دهد." تناقض در گفتار و اظهار فضل هايی که نشانه بی مايگی نويسنده است در اين سطور لبريزند. آقای روشنفکر نويسنده روزنامه سرآمد مطبوعات اصلاح طلب فراموش کرده که در چند سطر پيش از اين نقاش را به داشتن ديد سياسی خاص متهم کرده بعد هنر برای هنرمند را پيش می کشد که برای ارضای شهوت نقاشی می کند. نقاشی را با زبان نقاش يکی می گيرد و آن را ناهمگن تلقی می کند .نا همگن با که و چرا و چرا نه؟

حدس من آنست که نويسنده اين متن در دايره المعارف های هنری دنبال سبک هايی که شايد نزديک به اين نقاشی ها فرض کرده گشته و چنانکه از متن بر می آيد اکسپرسيونيست ها را يافته است که گويا آنها هم نقاشی برايشان ارضای شهوت بوده است. نسبت دادن آقای فاسونکی به "اکسپرسيوهای آلمانی"(که معلوم نيست اين ديگر چه صيغه ای است) شاهد اين مدعاست.

 

 

 

 

يکشنبه 14 دسامبر

 

جهانی ترديد!

چند روز پيش از اين روزنامه "شرق" سرمقاله ای را به قلم آقای امير حسين مهدوی چاپ کرد که پرداختن به آن ورای جار و جنجال های روزانه درباره انتخابات دارای اهميت اساسی است، چرا که به موضوعی پرداخته است که تاريخ مصرف آن به اين زودی ها به پايان نخواهد رسيد.

آقای مهدوی در مقاله خود معضلات اقتصادی ايران و راه حل های آن را مورد بررسی قرار می دهد. در اين مقاله کوتاه مسئله سوبسيد بنزين و ضرورت انجام رفورم هايی که ايران را آماده پيوستن به سازمان تجارت جهانی بررسی و سياست ناروشن دولت در اين خصوص مورد انتقاد قرار گرفته است.

آقای مهدوی می گويد "خاتمی نگران است. اعتماد نمی کند. هنوز به قطعيت نرسيده است." و ادامه می دهد:"آموزه های اقتصاد آزاد هنوز اجازه ورود به دستگاه فکری "روشنفکر دينی" را نيافته اند". او کماکان مردد در فضای بين عدالت و رشد سير می کند. به زعم آقای مهدوی :"او اين مفاهيم را چنان می فهمد که دين و آزادی را درک می کند، هر يک را قيد ديگری و در عين حال ضامن آن می داند. نه با آرامش خيال از جهانی شدن دفاع می کند و نه افزايش قيمت بنزين را بر می تابد. دوست دارد که يارانه ها هدفمند باشند ولی "حذف" سوبسيد را به سال بعدی که هرگز نمی رسد، احاله می دهد." سرمقاله نويس روزنامه شرق چنان که پيداست خود طرفدار سياست هايی است که ناظر بر جهانی شدن است و ترديد خاتمی را در درپيش گرفتن چنين سياستی نه فقط از ترديد ناشی ناتوانی در اتخاذ سياست روشن و گرفتار گره فکری بلکه ناشی از انتخاباتی می داند که در راهست و آن را بهانه ای می داند برای "وقت خريدن".

يکی از سياستمداران قرن گذشته انگليس، که نامش را فراموش کرده ام، در جائی گفته بود فرق سياستمدار با دولتمرد آنست که ما با نظر سياستمدار مخالفت می کنيم ولی دولتمرد نظری را بيان می کند که نمی توان با آن مخالفت کرد. حالا موضوع ترديد خاتمی هم مانند نظر دولتمردی است که نمی توان با آن مخالفت کرد. در واقع ترديد خاتمی نه بيان نظر و موضع او بلکه بيان يک واقعيت ملموس در جامعه است که بصورت يک گره و يک مانع بلند در برابر همه سياستمداران قرار گرفته است. اگر کسی بتواند چنين ادعا کند که با خيال راحت سياستی را تجويز خواهد کرد که مقدمات پيوستن ايران به سازمان تجارت جهانی را فراهم کند و موج جهانی شدن، موجی که خاتمی از آن بيم دارد، ايران را هم زير و رو کند و در عين حال بتواند براحتی بر همه پيامدهای آن غلبه کند يا چيزی از سياست نمی فهمد و يا اينکه نبايد لحظه ای به او به عنوان سياستمدار اعتماد کرد.

اگر ترديد خاتمی دارای منشا خصلتی نيست، که حتما نيست، بيان واقعيتی است و او حتما نمی تواند مسئوليت انجام آن را بعهده بگيرد. نسخه های شوک درمانی برای اقتصاد ، نسخه هايی که معمولا بانک جهانی برای کشورهای دارای رشد کم تجويز می کند دارای پيامدهايی است که فروختن آن به مردم به نام "رشد" لابد از عهده آقای خاتمی خارج است. اينکه بايد از تخصيص سوبسيدهای غير ضرور و صرفا مصرفی ، آنهم برای لايه نازکی از جامعه پرهيز کرد، مثلا کاهش سوبسيد بنزين، و يا جلوگيری از افزايش تورم بجای افزايش يارانه ها، کاملا عاقلانه و منطقی است، اما اين موضوع ربطی به جهانی شدن ندارد. اگر جهانی شدن سرنوشت محتوم ماست، چرا نبايد با چشم باز به استقبال آن رفت و تمهيداتی را در نظر گرفت که اثرات جهانی سازی در اقتصاد ايران با کمترين ناهنجاری ها همراه باشد. مسئله تدوين اين طرح و آن طرح نيست که آقای خاتمی آن را پذيرفته و يا بدست فراموشی سپرده است. موجی بر سر مردم ايران در حال فرو آمدن است و آنها هنوز از چند و چون آن بی خبرند. همين نويسنده هم مطالب خود را در قالب کدهای غير مفهوم برای خواننده ناوارد به گردش چرخ سياست در پشت پرده ها عرضه می کند.

ايران کشور عقب مانده و فقيری نيست و گسترده ترين ارتباطات را با بازار جهانی دارد پس چنين وانمود نکنيم که مجبور به انتخاب لحظه ای هستيم. اگر برخی از دوستان اصلاح طلب چنين می انگارند که مسئله آزادی ها در ايران در گذر جهانی شدن حل و فصل می شود سخت در اشتباهند. کشورهای مشابهی که زودتر از ايران بی گدار به آب زده اند هم در گردنه رشد گير کرده اند و هم پشت مانع آزادی ها درجا می زنند.

ترديد خاتمی ترديد تاريخی مبتلا به جامعه است. خاتمی می داند جهانی شدن را گريزی نيست ولی می داند که اين جبر نيمچه تاريخی حلال مشکلات ما نيست که هيچ مشکلات ديگری بر آن خواهد افزود. کاهش سريع ارزش ريال، افزايش سريع ورشکستگی های اقتصادی و بدنبال آن افزايش بيکاری پيامدهای بلاواسطه آن خواهد بود. آيا کسی درباره تلاطمات سياسی ناشی از آن چاره ای جسته است.

پنجشنبه4 دسامبر

 

ايران را سراسر گرجستان می کنيم!؟

 

 

يکی از دوستان جمهوری خواه، محمدرضا اسکندری در سايت اين جنبش مقاله ای درباره انتخابات آتی مجلس شورای اسلامی در ايران نوشته و ضمن برشمردن دلايل لزوم تحريم اين انتخابات، چنين نتيجه گرفته است :"تنها يک راه برای اصلاح طلبان باقی است. آنان بايد از اپوزيسيون گرجستان ياد بگيرند و با حمايت ميليونی مردم و کشاندن آنان به خيابانها، با اعتراضات مدنی خويش و رد انتخابات فرمايشی و برای يک انتخابات آزاد بدون دخالت نهاد های سرکوب گر و با نظارت سازمان ملل به پيش بروند."

چنانکه می دانيم رويدادهای گرجستان در پی برگزاری انتخابات پارلمانی اين کشوربوقوع پيوست. احزاب اپوزيسيون ضمن متهم ساختن دولت به تقلب در انتخابات ، با سازماندهی تظاهرات پر دامنه و اشغال پارلمان و کاخ رياست جمهوری ، زمينهً سقوط دولت حاکم را فراهم آوردند.

اما کجای اين وقايع حاوی درسی آموزنده برای ما ايرانی هاست. شايد مقاله نويس محترم فقط می خواسته با استفاده کردن از يک واقعه ای که در همين روزها اتفاق افتاده و در اذهان مردم تر وتازه است گذری به صحرای کربلا و پلی به ايران بزند و مردم را به در دست گرفتن سرنوشت خود فرابخواند.

اما حتما مقاله نويس ما بخاطر دارد که مردم ايران با انقلاب 22بهمن 57 ، يکی از بزرگ ترين انقلابهای تاريخ معاصر را پشت سر گذاشته اند و در کوره آن آبديده شده اند. انقلاب شکوهمند بهمن که جهانيان آن را نمونه وار می خواندند، انقلابی بود عليه رژيمی قدرتمند و تا دندان مسلح که اساسا با دستيازی به اشکال مسالمت آميز مبارزه و بدون خونريزی و در درجه اول با تظاهرات مردمی به پيروز رسيد. از اين جنبهً قضيه بايد گفت که مردم کشور ما چه بسا پر تجربه تر از گرجی ها باشند، که هستند.

ايرانی ها هم اکنون تجربه ديگری را از سر می گذرانند و آنهم اينکه؛ آيا امکان آن هست که بدون "کشاندن آنها به خيابان ها" ، کار سامان دهی سياسی کشور با مشارکت مستقيم مردم عملی گردد يا خير؟ آری اصل مسئله درست در همين نکتهً هزار بار باريک تر مو نهفته است. شايد اين جنبهً مسئله بايد برای گرجی ها آموزنده تر باشد. نبايد فقط به سطح رويدادها نگريست و سرسری به نتيجه گيری های عام پرداخت و نسخه صادر کرد، بدون آنکه مضمون و سرچشمه های اين تحولات را شناخته شود.

ادوارد شواردنادزه رئيس جمهور مخلوع گرجستان، در مصاحبه ای با روزنامه آلمانی " تاگس اشپيگل"(بتاريخ 3 دسامبر) افشاگری های جالبی کرده است که فقط از سر دلخوری و بازندگی نيست، بلکه در عين حال حقايقی را پيرامون اين تحولات بازگفته است که خودش يکی از بازيگران جدی آن بوده است. اهميت حرف های شوارد نادزه، نه در بازگشايی رازی سر به مهری، بلکه درتائيد و تکرار دوباره واقعيت تلخ سياسی ای نهفته است که بويژه در سالهای اخير، در بسياری از اين کشورها روی می دهد. گفته های او در اين مصاحبه حاکی از کوشش های آشکار و نهان آمريکا و روسيه برای تاثيرگذاری بر سرنوشت اين کشور ها و جهت دادن اوضاع سياسی آنهاست. بر کسی پوشيده نيست که دو کشور آمريکا و روسيه برای رسيدن به هدفهای خود از به کارگيری هيچ اهرمی از جمله فشارهای سياسی مستقيم يا حمايت از گروه های ساخته و پرداخته برخی از سرويس ها فرو گذار نمی کنند.

اگر قراراست درسی از رويدادهای گرجستان آموخته شود آن اينست که بايد تا دير نشده کاری کنيم کارستان تا ايران گرجستان نشود. همين انتخابات پيش رو يعنی انتخابات دورهً هفتم مجلس شورای اسلامی فرصت مناسبی است برای جلوگيری از تکرار حوادث گرجستان در ايران. نبايد گذاشت تصميم گيری درباره آينده ايران در خارج صورت گيرد. نيروهای سياسی ايران بايد آنقدر پختگی از خود نشان بدهند که نگذارند کار از کار بگذرد و آينده کشور را سفرای مختار رقم بزنند. بايد در نظر داشته باشيم، اگرشدنی بود که با يک تظاهرات و "به خيابان کشاندن مردم" حکومتی ساقط شود، نبايد فراموش کرد که همين حکومت جانشين هم با يک "تظاهرات" مشابه می تواند به زير کشيده شود و آنوقت ما شاهد آن چنان بی ثباتی و تزلزل سياسی خواهيم بود که مثلا در ايران خودمان بايد صد رحمت به جمهوری اسلامی بفرستيم.

 

 

مانع انتخابات در برابر اصلاحات

 

سه ماهی بيش به برگزاری انتخابات دور هفتم مجلس شورای اسلامی نمانده است و از هم اکنون بحث چگونگی واکنش نسبت به آن در محافل سياسی ايران داغ است . سرنوشت ادامه اصلاحات و يا توقف آن در برابر مانع بزرگی قرار گرفته است. مانعی که می بايست در اصل سازو کار اصلی اصلاحات می بود. مانعی به نام انتخابات مجلس شورای اسلامی.

آيا اين تناقض واقعا وجود دارد و يا فقط حاصل جو روانی و التهاب ناشی از نزديک شدن موعد برگزاری اين انتخابات است؟

مجلس ششم ، مجلسی که هواداران اصلاحات در آن دارای اکثريت شکننده و قاطعی هستند، با بن بست اجرايی روبروست و مصوبات آن با مانع شورای نگهبان روبرو شده و به جای اجرای نقش به مثابه ارگان قانونگزاری، به کلوب بحث تبديل شده است. کلوب بحثی که دارای نقش ويژه ای در آگاهی دادن به افکار عمومی دربارهً روندهای آشکار و نهان در گستره های گوناگون اعمال قدرت در کشور است. وجود ارگان های متعدد تصميم گيری و انسداد سياسی، و نيز چيزی که به قدرت دوگانه در کشور نام گرفته آشکارترين صحنه تبلور خود را در مجلس يافته است. عجز مزمن مجلس ششم در برابر شورای نگهبان نمايانگر تضادهای ساختاری و قانونی قدرت و بيشتر از آن نشانگر توازن واقعی قوا در قدرت است. در نگاه به واقعيت ناکارايی مجلس است که می توان به اين نتيجه دست يافت که در حکومت های از نوع جمهوری اسلامی، که مشروعيت خود را از آرا مردم نمی گيرد، ارگان های انتخابی سهم ناچيزی از قدرت را دارا هستند.

"دوم خرداد" و تکرار آن در انتخابات برای تشکيل مجلس ششم نشان داد که با مشارکت گسترده مردمی می توان در ارکان قدرت رخنه کرد. ابزار انتخابات راهی بود برای به مسالمت برگزار کردن صف بندی آشکاری که ميان قدرت و ملت ايجاد شده است. حکومتی که با بحران مشروعيت روبروست و مردم از آن رويگردان شده اند ، کارايی خود را در کشورداری از دست داده است و جامعه را با بحران های بيشمار اجتماعی روبرو ساخته تنها با ابزار اعمال سلطه است که می تواند بر پای خود بايستد. انتخابات سال های گذشته تلاشی بود برای امتناع از رويارويی زود هنگام و نهادی کردن تاريخی اين درک از سياست که می توان با ابزاری جز قهر به مستلزمات قدرت سامان داد. يعنی قدرت را در کاربرد زور خلع سلاح کرد.

انتخابات دوره هفتم در شرايط کاملا متفاوتی برگزار نمی شود. اگرچه اکنون مردم با تجربه سال های اخير و ارزيابی از کارايی اين شيوه تصميم به شرکت در انتخابات خواهند گرفت، اما سمت گيری کلی سياسی در اساس تغيير نيافته است. در شش سال اخير اگرچه موجهای اصلاحات به صخره سخت قدرت کوبيده و پس نشسته است اما سطح جنبش را هم تا حدی اعتلا داده و اکنون جامعه و نيروهای دخيل در قدرت در فضای کاملا ديگری به تعامل دست می زنند. چارچوب های ممکن و ناممکن بسط يافته و محدود شده اند.

جناح راستگرای محافظه کار بی خلل در راستای برگزاری انتخابات پيش می رود. اين اميد را دارد که مانند انتخابات شوراهای شهر ، مردم در خانه های خود خواهند ماند و به پای صندوق های اخذ رای نخواهند رفت. انتخابات برگزار خواهد شد و در هر صورت حتی با شرکت اندک مردم قانونيت آن حفظ شده و مجلسی انتخاب خواهد شد با اکثريتی راستگرا و محافظه کار. اين جناح نتيجه اين انتخابات را يک دست شدن قدرت می شمارد و آن را وسيله ای می داند برای پيش برد آن درک از سياستی که کوچکترين تحول را بر نمی تابد. مگر اينکه تحولی که کنترل آن در دست حاکميت باشد و کميت آن موجب تغيير کيفيت جامعه نگردد. به زعم آنان اگر انجام چنين تحولات کنترل شده ای به حفظ نظام کمک کند پس به پافشاری بر منافع جناحی ارجحيت دارد و در عين حال اين منافع در چنين صورتی است که تامين خواهد شد.

اصلاح طلبان مدت ها در ترديد شرکت و يا عدم شرکت در انتخابات بودند. بقای نظارت استصوابی شورای نگهبان و قطعی بودن ماندن بسياری از چهره های شاخص اين جناح پشت درهای مجلس موجب آن شده بود که در ميان آنان بحث سود و زيان شرکت در چنين انتخاباتی در گيرد. جبهه مشارکت و گرو های موتلف آن در واقع به راه بدون بازگشتی گام گذاشته اند.

اين جناح کوشش می کرد پلی باشد ميان مردم و نظام. نظام را به حرکت هايی وادارد که موجب جلب مردم به سامان دهی سياسی جامعه شود و مردم را به برداشتن گام هايی ترغيب کند که امکان چنين تحولاتی را امکانپذير سازد. اين جناح در نظر داشت مرزهای نظام را چنان گسترش دهد که بخش هايی از اپوزيسيون نيز در آن جای گيرد.

زمانی که اين جناح دست خود را در مجلس و در دولت بسته ديد ، با وجود خط و نشان های فراوانی که مبنی بر استعفای همگانی کشيده بودند، بر سر مواضع خود ايستادند و نشان دادند که آماده نيستند پا را محدوده نظام خارج سازند. شايد اين اقدام تا حدی نيز خردمندانه تلقی شود چراکه رقيب آنان در قدرت منتظر برداشتن چنين گام هايی از سوی اصلاح طلبان بود. بيانيه راهبردی پنجمين کنگره جبهه مشارکت نشان می دهد که اين دسته چارچوب فعاليت خود را در درون نظام، در درون چارچوب مشروعيت قانون اساسی، در مرزبندی آشکار با گروه های اپوزيسيون و در عين حال با فرمولبندی اعتقاد آنان به ضرورت پيشبرد اصلاحات بسوی ايجاد حکومتی مبتنی بر مردم سالاری دينی اعلام کرده است. اگرچه مشارکتی ها بخوبی بر اين امر آگاه هستند که "نگرش خاص و رويه ويژه حقوقی فعاليت در چارچوب قانون اساسی را حتی برای تشکل های مستقل و منتقد نيز دشوار کرده است" و تن در ندادن نظام سياسی موجود به اصلاحات مردم سالارانه، موجب متزلزل شدن بنيان های حکومت می شود، اما در عين حال بر اين عقيده است که " خارج شدن از ساختارهای موجود ، حتی با روش های مسالمت آميز،وضعيت جامعه را در عمل به شرايط راديکال نزديک می کند".(در گيومه از بيانيه راهبردی کنگره پنجم جبهه مشارکت) جبهه مشارکت با چنين برداشتی است که در نظر دارد برای هماهنگ کردن آهنگ اقدامات اصلاحی با مطالبات مردم به جای پيشه کردن سکوت و ترک صحنه سياسی و واگذار نمودن آن به رقيبی که هنوز در پی مرعوب ساختن مخالفان و مهار کردن نيروهای سياسی رقيب برای بی بديل کردن قدرت است، راه شرکت فعال در انتخابات و دست زدن به صور گوناگون مقاومت و ايستادگی مدنی را در پيش گرفته است.

در بيانيه راهبردی اين جبهه چنين استدلال شده است که شرکت در انتخابات دور هفتم مجلس شورای اسلامی از آن نظر ضروری است که راه حل های راديکال و راه حل هايی که راه نجات ايران را در خارج از آن می جويند امکان توفق نيابند و اصلاحات به مثابه تنها آلترناتيو ممکن و مطلوب تثبيت شود. اگرچه روی سخن آنان در اينجا با راستگرايان محافظه کار است که در پی کسب انحصاری قدرت هستند اما خودشان هم مخاطب اين سخن هستند.

افت اصلاحات و گسترش مطالبات مردم نيروهای همواره جديدتری را به صحنه سياسی می کشاند و نيروهايی را که روزی در راس اصلاحات قرار داشتند ولی امروز توان رهبری آن را ندارند به پشت صحنه پرتاب می کند. اگر مردم مصلحت انديشی های نيروهای اصلاح طلب را برای ماندن در چارچوب نظام درک نکنند و ان را دنبال نکنند تحقق انديشه اصلاحات در خارج اين چارچوب خواهند جست و اينجاست که مرکز و وزنه اصلاحات و موتور محرکه آن به جای ديگری منتقل می شود. اکنون اين خطر هست که مردم به اصلاح طلبان حکومتی به مثابه طيف ها و رنگ های گوناگون يک نظام بنگرند و روند تمايزی را که در حال تعميق بود ادامه ندهند و دوم خرداد را کوششی برای تحول اگرچه قابل تقدير اما شکست خورده تلقی کنند.

راه برای تحريم اين انتخابات و بيرون آمدن از چرخه های انتخابات "بی حاصل" و" عقيم" هنوز باز است. اکنون صحنه برای کارزار سياسی برای نيروهای داخل و خارج از نظام فراخ است. انتخابات فرصت طرح راهکارهای متفاوت است. در کنار اعلام شرکت در انتخابات و يا تحريم آن می توان به تجمع نيرو دست زد. بايد فکرکرد که آيا فرصتی برای معرفی آلترناتيوهای انتخاباتی ، معرفی نيرويی که در جامعه به مثابه چهره های اصلاح طلب، ولی خارج از چارچوب های شناخته شده کنونی از محبوبيت مردمی برخوردار باشند باقی مانده است؟ بايد متوجه بود که اگر از همين امروز بدنبال تحريم کردن انتخابات باشيم بايد اين پاسخ اين پرسش را هم داشته باشيم که روز بعد از انتخابات چه سياستی را در پيش خواهيم گرفت؟ شعارسرنگونی؟ آيا تحريم با تغيير در سمتگيری و مبانی اعتقادات سياسی همراه خواهد بود؟ آيا شعار انتخابات آزاد و همگانی را به بايگانی تاريخ خواهيم سپرد؟

انجام اين انتخابات در شرايي فعلی فرصت دوباره ای برای فعاليت سياسی و محک زدن معيار جديت در مبارزه سياسی است و پايداری بر مبانی آن است.جا انداختن راهکار انتخابات آزاد و همگانی را در همين فرصت ها بايد جست.و نيز نبايد فراموش کرد مطمئن ترين ضمانت اجرائی بهترين برنامه ها نه وجود آزادترين قوانين، که به جای خود اهميت دارند، بلکه توازن نيروی سياسی است. اين نيرو را بايد اکنون گرد آورد. و در چنين صورتی است که برگزاری چنين انتخاباتی نه به مثابه گرهی در اذهان و نه معضلی عينی پيش پایاصلاحات پديدار نخواهد شد.

 

 

 

پنجشنبه 27 نوامبر

بوش در بغداد

 

جرج بوش روز "تنکس گيوينگ" را با سربازانش در بغداد سپری کرد.

جرج بوش رئيس جمهور آمريکا و فرمانده کل قوای قدرتمندترين ارتش جهان ، ارتش پيروزمند در جنگ با سپاهيان صدام، ارتش اشغالگر عراق، ارتشی که هفت ماه است بر عراق فرمان می راند، مخفيانه وارد بغداد شد تا اين روز را که يکی از اعياد مهم آمريکاست با سربازان خود سپری کند.

البته برداشتن اين گام از سوی جرج بوش غير منتظره نبود. پس از آنکه نيروهای مقاومت عراقی از روی گاری های الاغ کش به جنگ سلاح های ليزری می روند، و صدام حسين در خانه بستگانش به افطار می نشيند، بايد منتظر ديدن او در ميدان مرکزی شهر و صرف قهوه در هتل الرشيد و يا گردش در ساحل رودخانه فرات شد.

فقط جای سعيد الصحاف وزير اطلاعات صدام خالی است که اين صحنه ها را تفسير کند و جای پيروزمندان و شکست خوردگان را در اين صحنه گردانی ها به تماشاچيان تلويزيونی نشان دهد.

 

 
 

 

سه شنبه 25 نوامبر

 

چرا ذوق زده نيستم

روز گذشته مطالبی را دربارهً رويدادهای گرجستان در همين صفحه نوشتم. با خواندن مقالاتی که در همين باره در سايت های اينترنتی درج شده بفکر افتادم که چرا من قضايا را طور ديگری می بينم و در من از آن شوقی که در برخی از اين نويسندگان مشاهده کرده ام خبری نيست ؟ چرا اين دوستان اين رويدادها را چون نمونه تازه ای از پيروز شدن اراده مردم بر خودکامگان و نظام های خودکامه ارزيابی کرده اند اما من از زاويه ديگری به اين رويدادها نگريسته ام و ارزيابی بدبينانه ای را ارائه کرده ام. شايد برخی حتی جنين برداشت کرده باشند که در دام "تئوری توهم توطئه" افتاده ام و رسوبات تفکرات گذشته در من مهر خود را بر ارزيابی هايم از اين واقعه بر جای گذاشته اند. شايد چنين باشد. اما در همين جا می خواهم بر يک فاکت انگشت بگذارم و توجه خوانندگان را به آن جلب کنم.

يکی از تظاهرکنندگان خيابانی در تفليس، پايتخت جمهوری گرجستان در برابر ميکروفن خبرنگار شبکه جهانی بی بی سی گفت: اکنون دوران پسا کمونيستی در گرجستان بالاخره به سر آمد و اين روز روز زايش نوين گرجستان است.

چرا پس از 13 سال حکومت گروه هايی در اين کشور که نه ارتباطی با نيروهای چپ داشتند و نه دارای برنامه های چپ روانه بودند، نه دشمن آمريکا بودند و نه عليه آن توطئه می چيدند، يک ميليارد دلار کمک نقدی از آمريکا دريافت داشته بودند و نخستين پايگاه سيا در منطقه در اين کشور برپا شده بود و همه عمليات اين سازمان در کل منطقه از اين پايگاه هدايت و رهبری می شد اکنون دوران پسا کمونيستی بسر آمده است؟

در همان مقاله نوشته بودم که بر افتادن شواردنادزه از رياست جمهوری با اشاره حاميان آن صورت گرفت و گزارش هايی که در مطبوعات بين المللی منتشر شده نيز مويد اين برداشت است. اما هنوز معلوم نيست چرا و چرا اکنون؟

برخی ها از جمله زينو باران کارشناس "مرکز نيکسون" مطالعات امنيت بين المللی بر اين باورند که آمريکايی ها می خواهند در يک کشور هم پيمان و مسيحی روند دمکراتيزاسيون را تعميق بخشند تا جديت و صداقت آنان در گفتار ضرورت دمکراسی در منطقه اثبات شود.

آمريکايی ها برای گسترش دمکراسی در منطقه ابزارهای گوناگونی را در دست دارند. يکی از اين ابزار سازمان ها و انستيتوهای گوناگونی است که با پشتوانه دلارهای اعطا شده از سوی "موسسات خيريه" و دولت آمريکا به آموزش کادرهای "دمکرات" می پردازند. يکی از اين موسسات "انستيتوی آزادی" است که عمدتا در شرق اروپا و جمهوری های سابق شوروی در حال فعاليت است. در گذشته در يوگسلاوی فعال بود و چنانکه در مطبوعات بين المللی از جمله در وال استريت جورنال آمده نقش اساسی در سرنگونی حکومت ميلوسويچ در صربستان را بعهده داشته اند. به نوشته همين روزنامه اين گروه در ماه های گذشته مرکز فعاليت های خود را به گرجستان منتقل کرده و وظيفه مشاوره گروه های اپوزيسيون را تقبل کرده بودند.

روزنامه "تاگس اشپيگل" نوشته است که کالين پاول به شواردنادزه توصيه کرده بود که "صلاح گرجستان را در نظر گيرد" و يعنی کناره گيری کند.

اين تا اينجا...

همين امروز همين شبکه جهانی بی بی سی مصاحبه ای را با مترجم انگليس صدام حسين پخش کرد. اين شخص در پاسخ به اين پرسش که چرا ارتش عراق در برابر متجاوزين مقاومت نکرد پاسخ داد که صدام حسين در روز 9 آوريل که در منطقه ای از بغداد در جمع مردم سخنرانی می کرد گفت که به او خيانت شده وفرماندهی گاردهای رياست جمهوری با آمريکا ساخته اند و طرح های مقاومت را به اجرا نگذاشته اند.

يکی از حاضرين گفت چه کار خوبی کرده اند. اما اگر تصور کنيم که اين فرماندهان اين کار خوب را ماه ها پيش از اين که امريکايی ها به عراق تجاوز کنند انجام می دادند و با انجام يک کودتا به عمر اين حکومت فلاکتبار خاتمه می دادند چه می شد. آيا به جای آنکه امروز بصورت ناشناخته در نقطه ای از جهان زندگی کنند بهتر نبود به عنوان قهرمانان آزادی کشورشان در تاريخ ثبت می شدند و سرنوشت ديگری را برای کشورشان رقم می زدند؟

شوق وذوقی که برخی از نويسندگان ايرانی بيان داشته اند شوق پس از اين اشغال است که پيامدهای آن را اکنون مردم عراق بايد تحمل کنند.

مردم گرجستان هم روزی سرنوشت خود را بدست خود خواهند گرفت و نيازی به اشاره از خارج و کمک "انستيتوها" نخواهند داشت.

 

يکشنبه 23 نوامبر

شواردنادزه در رفت!

شايد اين خبر تيتراول بسياری از روزنامه های امروز صبح جهان باشد. ادوارد شواردنادزه رئيس جمهور گرجستان در پی اشغال پارلمان اين کشور توسط تظاهرکنندگان ضد حکومتی از سمت خود استعفا داد و کشور را به مقصد نامعلومی ترک کرد.

گرجستان يکی از جمهوری های سابق اتحاد شوروی در قفقاز، در سال های پس از اعلام استقلال با وجود ثبات نسبی سياسی هيچ وقت روی آرامش بخود نديد و با چالش های فراوانی روبرو شد که سرچشمه در تناسب نيروهای داخلی، وضعيت و ترکيب ملی و موقعيت خاص جغرافيائی داشتند. شايد به يقين بتوان ادعا کرد که اين سه عنصر حلقه های زنجيره ای از معضلات هستند که تا حل قطعی آن سلسله ای از نا آرامی های ادواری را در پی داشته و هنوز هم با رويدادهای اخير نقطه پايانی برای آن متصور نيست.

در اين رابطه به چند نکته بطور اختصار اشاره می کنم:

1-                  گرجستان کشوری دارای تاريخی طولانی است و تمدن آن به هزاره های گذشته می رسد. آخرين نظام بندی سياسی اين کشور در سال 1918 بود که جمهوری منشويکی در آن 2 سال بيشتر دوام نياورد. انقلاب اکتبر دامنه خود را به گرجستان نيز گسترش داد. جمهوری شوروی گرجستان تا سال 1990-1991 در چارچوب اتحاد شوروی قرار داشت. با فروپاشی اتحاد شوروی و استقلال دوباره اين جمهوری ها، مبارزه برای اعاده قدرت سياسی ميان گروه های با نفوذ داخلی اوج گرفت. ادوارد شواردنادزه به مثابه دبير اول حزب کمونيست اين جمهوری دارای نفوذ بی رقيب و شبکه ای از روابط آشکار و نهان در اين کشور بود . ادوارد شواردنادزه با توجه به سابقه اش به عنوان وزير امور خارجه اتحاد شوروی و يکی از همرزمان نزديک ميخائيل گارباچف در پروسه پرستروئيکا، که به فروپاشی اتحاد شوروی ختم شد از پشتوانه حمايت بين المللی نيز برخوردار بود. بی دليل نبود که با توجه به کشمکش های فراوان سياسی در اين کشوراز او به مثابه ضامن بقا و اتحاد گرجستان نام برده می شد. فاز نخست جدال های سياسی در اين کشور که به برخوردهای نظامی نيز کشيده شد حول تلاش های جدايی طلبانه خلق های آبخاز و اوست دور می زد. کشور کوچک گرجستان محل زيست خلق های فراوانی است با تمايزهای قومی و مذهبی که در سال های نود با زدوخوردهای خونينی ميان دولت مرکزی و گروه های جدائی طلبروبرو بوده است.

2-                  ترکيب نيروهای داخلی سياسی در گرجستان را در سال های نخست می شد با کوشش های جدائی طلبانه از اتحاد شوروی و روسيه سنجيد. در گرجستان، با توجه به موقعيت جغرافيائی آن، از همان آغاز تلاش های فراوانی صورت گرفت تا همه بندهای سياسی، اقتصادی و اجتماعی با روسيه پاره شود و پروسه نزديکی به غرب، بويژه آمريکا در فاصله زمانی کوتاهی صورت گيرد. اين تلاش يکی از منابع عظيم بروز تنش های سياسی و درگيری های قومی بود که شکل قهر آميز به خود می گرفت. ثبات سياسی در گرجستان تابعی بود از متغير شکل دادن به جغرافيای سياسی منطقه قفقاز که مرکز عمده توجه آن جمهوری آذربايجان بود با ذخائر عظيم نفت و کوشش برای يافتن راه های مطمئن و امن برای رساندن آن به بازار آزاد. جمهوری گرجستان آينده خود را با تحقق اين پروژه پيوند زده بود.

3-                  و اين سومين مولفه از مهمترين عناصر تاثير گذار بر حيات سياسی اين کشور است. وجود ذخائر نفت در آذربايجان شرکت های بزرگ نفتی را وارد تلاش عظيمی برای تثبيت جای پای خود در اين منطقه کرده است. سرمايه گذاری های کلان اين کمپانی ها با پشتوانه سياسی دولت های متبوعشان مشخص کننده سمت گيری سياسی در منطقه است. جدال غرب برای کسب برتری سياسی در اين منطقه، و قطع شريان های نفوذ روسيه به عدم ثبات مزمن منطقه کشيده که اوضاع چچن و گرجستان آينه تمام نمای آن است.

4-                  در هر دو جمهوری گرجستان و آذربايجان رهبران سابق حزبی توانسته بودند قدرت سياسی را کسب کنند و با پشتوانه گروه های با نفوذ داخلی و حمايت های بی دريغ خارجی اين قدرت را در سال های اخير تثبيت کنند و راه را برای تحقق برنامه های ناظر بر استخراج و صدور نفت هموار سازند. مشخصه گروه های ذينفوذ در اين جمهوری ها شکل مافيايی آن بود که با استفاده از روابط گذشته حول منافع کنونی شکلی از دولتمداری را استقرار بخشيده بودند که با هيچکدام از نرم ها و موازين پذيرفته شده کشورهای حامی انان خوانايی نداشت. حيدر علی اف و شواردنادزه به عنوان رهبران حزب کمونيست اتحاد شوروی معروف به سردمداری پروسه دگرگونسازی و شفافيت بودند و در افکار عمومی چنين استنباط می شد که آنان خواهان برقراری نوعی سوسياليسم با چهره ای انسانی بودند و مبارزه آنان با انحراف های استالينيستی سوسياليسم کوششی بود برای دميدن روح تازه ای در کالبد نيمه جان آن. نمونه بوريس يلتسين نشان داد که اصلاح گران سوسياليسم به بدترين نوع فساد در کشورداری مرتکب شدند.

5-                   اگرچه اکنون چنين ادعا می شود که گذار مسالمت آميز در گرجستان به برکت خردمندی شواردنادزه بدون خونريزی صورت گرفت، اما نبايد فراموش کرد که اين عمل با ميانجيگری سياسی دول خارجی و دخالت مستقيم آنان تحقق يافت. قدرت سياسی در گرجستان مستقيما به حمايت های خارجی و نوسان های سياسی ميان منافع آنان پيوند دارد. بدين خاطر نيز هنوز معلوم نيست آيا تحولات کنونی به تثبيت قدرت در اين جمهوری و پايان دادن به کشمکش های قومی خواهد انجاميد يا دور جديدی از نا آرامی ها در راه خواهد بود؟

 

شواردنادزه دوبار از قدرت رانده شد بار نخست در نتيجه روندها و رويدادهای سياسی که او آگاهانه در راه آن تلاش کرده بود. اگرچه شايد چنين نتيجه ای را برای خود آرزو نکرده بود. اما بار دوم فضاحت بر افتادن از تخت قدرت به تقصير خود بود، چرا که روشنی به او فهمانده شد که مقاومت ثمری ندارد.تقلب در انتخابات برای تثبيت قدرت راه به جائی نبرد. کشتيبان را سياستی دگر آمد. حتی به پناه بردن به سفارت های دولت های فخيمه هم نکشيد. احمد شاه قاجار به قرن گذشته تعلق داشت.

 

 

يکشنبه 16نوامبر

مافيای قفقاز؟!

لطفا به بخش مقالات و کتابخانه مراجعه کنيد.

 
دوشنبه 10 نوامبر

صفرخان را آسوده بگذاريد!

 

هفته گذشته مراسم يادبودی به مناسبت نخستين سالگرد درگذشت صفر قهرمانی در تهران برگزار شد.

صفر قهرمانی بيش از سی سال از عمر خود را در زندان های شاه سپری کرد و پايمردی او در اين سالها او را به اسطوره ای از مقاومت در زندان بدل ساخت. او در آن زمان قديمی ترين زندانی سياسی در جهان بود، اما اين واقعيت سازمان عفو بين المللی را بر آن نداشت که حتی پس از درخواست های مکرر او را بعنوان زندانی سال معرفی کند و کارزارهايی برای رهايی او از زندان برپا سازد. تنها عيب و ايرادی که می شد به صفرخان گرفت تعلق سازمانی او بود.

اما اين واقعيت که او بنا به تعلق سازمانی خاص و سابقه مبارزاتی ويژه ای، در دوران حکومت خودمختار آذربايجان، دستگير و زندانی شده بود، او را از مانوس شدن با همه زندانيان برحذر نمی داشت. او فقط زندانی توده ای ها نبود، او سمبلی بود برای همه زندانی های سياسی ، با همه گرايش های ايدئولوژيک و سياسی. خاطرات فراوانی که زندانيان سياسی دوران شاه به قلم آورده اند و خاطرات خود او که به کوشش ارزنده علی اشرف درويشيان منتشر شده نشانگر اين واقعيت است. صفر قهرمانی سمبل مقاومت ملی در برابر حکومت ظلم و جور شاهی بود .اين امر در نامه ای که هم بندان او با گرايشات فکری متفاوت اخيرا در يادبود او منتشر کرده اند نيز مورد تاکيد قرار گرفته است.

گزارشی که از برگزاری مراسم يادبود صفر قهرمانی در تهران در سايت های اينترنتی منتشر شده حاکی از بروز اغتشاش در اين مراسم بود. از گزارش های متناقضی که منتشر شده چنين بر می آيد که ميان برگزارکنندگان اين مراسم اختلاف نظرهايی بروز کرده و گويا در ميانه مراسم عده ای تلاش در بر هم زدن آن کرده اند. از گزارشات متعدد منتشر شده در سايت های "گويا نيوز" و "ايران امروز" و "پيک نت"( که اين آخری مخلوطی از دو گزارش اولی را منتشر کرده) چنين مستفاد می شود که دو گروه با نظرات متفاوت در برگزاری مراسم شرکت داشته اند که در ميانه راه عنصر سومی هم که "وزارت کيهان" لقب گرفته وارد کارزار شده است. يکی از گروه های حاضر در اين مراسم با دادن شعارهای با محتوای محکوم ساختن تبعيضات ملی و کوشش برای مصادره به مطلوب کردن صفر قهرمانی برای اهداف خود باعث بر هم خوردن مراسم و ادامه آن در خانه صفر قهرمانی شده است که در آن محمدعلی عمويی سخنرانی کرده است.

در عکس هايی که از اين مراسم در سايت های اينترنتی منتشر شده جوانان متعددی دست های خود را با انگشتان به علامت گرگ به هم چسبانده به طرف دوربين گرفته اند. اين گونه علائم متعلق به "گرگ های خاکستری" ، گروه دست راستی وافراطی ترک است که گرايش های فاشيستی دارند و دست به عمليات تروريستی در ترکيه می زنند، آنهم عمدتا عليه گروه های چپ گرا. حالا چرا گروه هايی با چنين تقليدهايی کوشش به مصادره شخصيت صفرقهرمانی برای خود می کنند معلوم نيست. اگر وجود چنين گرايش هايی در ميان ايرانيان آذربايجانی صحت داشته باشد، پس بايد آرزو کرد که اين عمل کار "وزارت کيهان" بوده است برای برهم زدن مراسم و اميدوار بود که چنين گرايش هايی مجال بروز در ايران نيابد چراکه آخر عاقبت آن کشت و کشتار از نوع جديدی خواهد بود.

مسئله ملی و يا قومی در ايران، مسئله ای مطرح نشده در ايران است. بمب ساعتی است که تيک تاک آن با گذشت زمان بلند تر بگوش می رسد. حل مسئله ملی در گرو دمکراتيزاسيون سياسی و اجتماعی در ايران است. تاخير در ايجاد حکومت مقتدر و دمکراتيک در مرکز که بر پايه تحقق خواست های مليت های گوناگون بنا شده باشد، در دستور روز قرار گرفتن دير يا زود سياست های سرکوبگرانه و مآلا جدائی خواهانه را در پی خواهد داشت. بايد به ذوالجوانب بودن مسئله دمکراسی در ايران حساس بود. يکی از جوانب حاد آن که مواد محترقه فراوانی در آن گرد آمده همين مسئله مليت هاست. مراسم يادبود صفر قهرمانی نشان داد که در صورت تاخير در آن کدام اژدها ،که در اين آستين خفته است، بيدار خواهد شد.

شنبه 1 نوامبر

 

بس کنيد!

ديدار آقای شريعتمداری ، وزير بازرگانی کابينه خاتمی از بندهای عمومی زندان ا وين و مصاحبه ای که با روزنامه نگاران انجام داد در برخی جهات روشنگر بود. روشنگر نه فقط از اين جهت که در صورت صحت داده های او همه زندانيان در شرايط بسيار متعارف" رفاهی" بسر می برند و برخی خبرها درباره بدرفتاری ها با زندانيان "سياسی" شايعه ای بيش نيست بلکه از آن جهت که در اين دورانی که سنگی روی سنگ بند نيست دوباره عده ای به فکر برگزاری مضحکه های تبليغاتی می شوند و اين انتظار را دارند که بر اذهان نگران مردم تاثيرگذار باشد.

هفته ها پيش که اعلام شده بود آقای رئيس جمهور هيآتی را برای بازديد از زندانها تعيين کرده و آقای شريعتمداری در راس اين هيات قرار دارد ، دو مسئله موجب شگفتی افکار عمومی شده بود، يکی اينکه آقای شريعتمداری عضويت در اين هيات را تکذيب می کرد و عنوان می کرد که او وزير بازرگانی است و کار تخصصی می کند و موردی ندارد به موضوعی بپردازد که خارج از حيطه مسئوليتش است. دومين علت شگفتی و حيرت اين بود که چرا آقای شريعتمداری؟

حالا با گزارشی که در مطبوعات منتشر شده برخی از معماها حل شده است !

دولت آقای خاتمی دولت ائتلافی است. هم سياست دولت ائتلافی و هم پرسنل دولت ائتلافی. البته برخی از گام ها و ابتکارات هم نمونه ابتکارات دولت ائتلافی است. به اين معنا که حتما اگر آقای خاتمی بنا را بر اين گذاشته بود که از وضعيت زندان ها اطلاعات دقيقی کسب کند و آن را در اختيار مردم بگذارد، چنان که مردم هم توان اعتماد به آن اطلاعات را داشته باشند و اقناع شوند، حتما به اقدامات ديگری دست می زد و کميسيون ديگری را برای بازديد انتخاب می کرد. کميسيونی که درد زندانی ها را بفهمد و بتواند بدور از صحنه سازی های نمايشی تصويری واقعی از شرايط درون زندان، محيط زيستی و محيط روحی و روانی که بر زندان حاکم است ارايه دهد. زندانی سابق سياسی در ايران فراوان است و خيلی ها می توانستند در اين کميسيون شرکت داشته باشند.

انتخاب آقای شريعتمداری از اين جهت نيز جالب است که او سابقه همکاری با وزارت اطلاعات در دوران آقای ری شهری را دارد(محمد قوچانی ،روزنامه شرق، مراسم سالگرد فوت علی رضا نوری) يعنی تجربه ای که او از زندان دارد ، نه تجربه آن طرف ميله آهنين بلکه طرفی است که آزادانه در رفت و آمد است و اجرای وظيفه می کند بديگر سخن بز را کرده اند باغبان. بی علت نيست که گزارش او از وضعيت زندانی ها نمونه ابراز عقيده زندانبان است. آقای شريعتمداری وضعيت را طوری ترسيم کرده است که آدم بفکر می افتد از فرط کمبود وقت، سری به زندان اوين بزند و وقت خود را در محيط آرام آن به مطالعه و نوشتن بگذراند.

البته اين مواردی که آقای شريعتمداری از آنها نام برده اند جزو مواردی بوده است که دوران محکوميت خود را، که معلوم نيست بر چه اساسی صادر شده روی فرش های ايرانی می گذرانند. جلوی پای زهرا کاظمی در زندان اوين فرش پهن نکرده بودند. او سنگفرش های اوين را با خونی که از جمجمه اش فوران کرده بود رنگين کرد. آقای شريعتمداری خوب بود به همراه آقای سعيد مرتضوی سری هم به اطاقی که در آن جمجمه زهرا کاظمی را خورد کرده بودند می زد.

مسئله وضعيت زندان ها و شفاف سازی روند بازداشت ها ، چه دوران بازچويی و چه دوران سپری کردن محکوميت ها موضوعی است که سوای نوع برداشتی که جامعه نسبت به جرم و مجرم و جزا و راه های مبارزه با مفاسد اجتماعی دارد، در جمهوری اسلامی موضوعی سياسی است. خودکامگی سياسی از راس هرم قدرت تا قاعده آن مرسوم است. علاوه بر آن ما دارای انواع زندانی هستيم. زندانی هايی که تا کنون هم محل حبس آنها افشا نشده. حتی پس از سربه نيست شدنشان. و زندانی هايی که بقول آقای شريعتمداری در"رفاه" کامل بسر می برند .

گزارش هايی از اين دست فقط از هياتی بر می آيد که آقای شريعتمداری از افشای نام اعضای آن در برابر افکار عمومی خودداری کرده است. آنهم نه برای اين که مسئولين زندان در صدد تحت نفوذ قرار دادن آنها برآيند. مسئولين که اين هيات را ملاقات می کنند. حتما برای اينکه افکار عمومی به فکر مراجعه به آنان نيافتند. چون شايد اين هيات مجبور می شدند از اطاق هايی که در آنها برنامه های "هويت" و ابراز ندامت های تلويزيونی تصويربرداری می شوند نيز بازديد کنند. اينجاست که دولت ائتلافی فراتر رفتن از چارچوب سياست ائتلافی را بر نمی تابد. و هر هدف و خواست روشنگرانه ای هم به ضد خود تبديل می شود و به جای آرام بخشی اذهان مشوش و نگران به رسوايی مبتکران آن می انجامد. قدم اول برای شفاف سازی امتناع از برگزاری چنين نمايشاتی است. نمايشاتی که برازنده دولت "دوم خرداد" نيست.

 

 
 

 

 

 

 

به بخش مقالات و کتابخانه مراجعه کنيد: مقاله "حقوق بشر و روشنفکر دينی"

 

 

 

يکشنبه 26 اکتبر:

تجويز زور!

 

اين روزها موضوع پذيرش پروتکل الحاقی به قرارداد منع توليد و گسترش سلاح های هسته ای نقل مجالس بحث و و تفسير مفسران سياسی گوناگون است.

گمانه زنی های گوناگون درباره دلايل دست زدن رهبران جمهوری اسلامی به اين کار ادامه دارد.

در ميان جناح های رقيب در جمهوری اسلامی علاوه بر اصلاح طلبان که يکسر اين اقدام را مورد استقبال قرار دادند، برخی از جناح های پر سرو صدای افراطی که از پيش دولتمردان ج.ا را از انجام اين کاربرحذر داشته بودند و آنرا همرديف خيانت قلمداد کرده بودند واکنش متناسب با اين ارزيابی را از خود نشان ندادند و فقط به چند تفسير و اعلام موضع اکفتا نمودند.

حسن روحانی ،دبير شورای امنيت ملی اين گام را يکی از پيروزهای مستمر اخير ج.ا در سياست خارجی خواند و ناطق نوری گويا در پاسخ و برای دلداری دادن به قلب های نگران آينده نظام گفت که اين عمل با تائيد کامل رهبری انجام پذير شده است. اين گفته بيشتر از آن جهت اهميت دارد که عده ای اين گام راآغازی برای يک سلسله عقب نشينی ها در برابر فشارهای خارجی می دانند که گام بعدی آن موضوع حقوق بشر در ايران خواهد بود که هياتی از کميسيون حقوق بشر در آستانه ورود به ايران است.

اما در خارج از ايران که اين واقعه را به فال نيک گرفته و آن را به مثابه يکی از وقايع تاثير گذار بر روند آتی حيات ج.ا ارزيابی کردند، با اظهار نظرهايی روبرو شديم که مجوز نوعی از سياست بودند که دنبال گرفتن آن ثمرات خوشايندی برای ما در بر نخواهد داشت.

در صفحات اينترنتی برخی از مفسران چنين ابراز عقيده کرده بودند که اين واقعه نشانگر آنست که جمهوری اسلامی در برابر فشارها عقب نشينی کرده و زبان زور را می فهمد و علاوه بر آن اروپاو آمريکا در يک برخورد منسجم که نشانگر آن اعمال سياست "شلاق آمريکا و شيرينی اروپا" بود به موفقيت مرحله ای دست يافتند. گويا اين نوع برخورد حاصل رويکرد نوينی است که پس از مداخله در عراق انتخاب شده است.(مقالات محسن حيدريان و علی کشتگر در رسانه های اينتر نتی)

اينکه چنين برخوردی تازگی ندارد و کاری به وقايع عراق ندارد و ايران هم اول نمونه اعمال چنين سياستی نيست نيازی به بازگويی ندارد. فشار بين المللی برای بر کشورها برای نيل به برخی اهداف منطبق با موازين شناخته شده بين المللی نيز کاری است موثر و مشروع. تا اينجا بحثی نيست. اما بحث زمانی آغاز می شود که موضوع به صورت يک نسخه عام برای برخورد با شرارت های بين المللی و موارد نقض اين موازين تجويز شود بدون آنکه چارچوبی برای آن مشخص شود. يک نگاه گذرا به مطبوعات جهانی نشان می دهد که حتی قائل شدن حق اعمال زور و قهر برای شورای امنيت سازمان ملل متحد نيز با مخالفت های جدی در ميان افکار عمومی دمکراتيک جهان روبروست و اين تنها کشورهای محور شرارت نيستند که اين حق را مورد سئوال قرار می دهند.

موضوع آنجايی با جديت مطرح می شود که در سال های اخير موازين همزيستی مسالمت آميز در جهان مورد شک و ترديد قرار گرفته و سياست اعمال زور که سياست مورد پسند قدرتمندان است بگونه ای ترديد ناپذير در افکار عمومی جهان جا انداخته می شود. اينجاست که اصولا جايی برای رويکرد جديد به روابط و مناسبات بين المللی باقی نمی ماند. اينجاست که حتی در سازمان ملل متحد نيز با يک علامت سئوال بزرگ به اين نوع از سياست برخورد می شود. چرا که اعمال فشار و زور ابزاری اعتماد بر انگيز برای جا انداختن نرم ها و موازين بين المللی نمی تواند باشد. آنهم در مواردی که ارگان های بين المللی حقانيت و مشروعيتی برای آن قائل نشده باشند و خود اين ارگان ها نيز موضوع دمکراتيزاسيون قرار نگرفته باشند.

علاوه بر آن اگر قرار باشد اعمال زور در همه موارد کارساز باشد امتداد اين برداشت به 11 سپتامبر خواهد کشيد که زور را با زور پاسخ می گويند. پس ماجرا جويی بين المللی حتی اگر با پشتوانه حقانيت و مشروعيت سياسی و اخلاقی هم صورت گيرد حتما بهترين گزينه نيست. حتی در قبال بزرگ ترين دشمن ما. گويا برخی که صفحات زيادی را در قبح لنينيزم سياه کرده بودند خود غفلتا پيامبران آن شده اند. حيف کاغذ. مسئله مطلق نکردن يک وسيله و همه جانبه ديدن عوامل در تحليل هاست. بدين معنی که تاثير فشار بين المللی بر ايران را به مثابه تنها عامل برداشتن گام فوق الذکر قلمداد نکنيم و آنرا به مثابه شاه کليد برخورد به ايران نشماريم.

مورد ايران و اعمال سياست فشار برای نيل به برخی عقب نشينی ها از سوی جمهوری اسلامی نيز بويژه در سال های اخير موضوع بغرنج تر از آنست که چنين بپنداريم که سياست "شلاق و شيرينی" امريکايی ها و اروپايی ها مثمر ثمر شده و قرين موفقيت شده است. اصولا ايران يکی از موارد مناقشه ميان اروپايی ها و آمريکايی هاست. گامی که اروپايی ها برداشته اند بيشتر برای آن بوده است که امريکا نتواند با تشديد فشار بر ايران به افزايش تنش ها حول ايران دست يابد و سياستی را در پيش گيرد که آخر خط آن افتادن ايران در مدار منافع حياتی آمريکا باشد. بايد بخوبی اين موضوع را درک کرد که منافع کشورهای اروپايی در منطقه با منافع آمريکا يکسان نيست و آمريکايی شدن يکپارچه منطقه بسود اروپا نيست. برخورد محتاطانه آمريکايی ها به اين موضوع نشانه آنست که اعتمادی به اين گام ها ندارند،يکی از علل آن اينست که خودشان در مذاکرات غايب بودند.

اما دردآورترين وجه مسئله اينست که نيروهای اپوزيسيون دمکرات ايران از انحراف در مناسبات جهانی غافل مانده اند و بازسازی دوران جنگ جهانی اول را در آستانه هزاره سوم و سالهای نخستين آن را در سياست های خود وارد نکرده اند و دنباله رو سياستی شده اند که رسيدن به اهداف نوين را با وسائل دير آشنای در سياست جهانی امکانپذير می داند. اگر فردا جمهوری اسلامی تمام شرايط آمريکا را برای احيای مناسبات پذيرفت و آمريکا نيز شرايط ايران را در سياست های خود ملحوظ داشت پس در آن شرايط بايست به چه کسی پناه برد؟ فشار و زور افکار بين المللی و کشورهای ثالث و ارگان های بين المللی تا جايی کارساز است که منافع آنها تامين شود چه کسی بدنبال تحقق منافع مردم ايران است؟


 

چهارشنبه 22 اکتبر:

موفقيت موقتی؟

پس از ماه ها کشمکش ميان ايران و آژانس بين المللی انرژی هسته ای، و پس از مذاکراتی که ميان ايران و وزرای خارجه سه کشور اروپايی در تهران صورت گرفت ،ايران اعلام کرد که موافقت کرده است که پروتکل الحاقی به قرارداد منع گسترش سلاح های هسته ای را امضا کند.

وزرای خارجه آلمان ، انگليس و فرانسه در يک اقدام بيسابقه به تهران سفر کردند تا با طرف ايرانی خود پيرامون چند و چون شرايط ايران برای امضای اين پروتکل به مذاکره بنشينند.

تنش های موجود ميان ايران و آژانس بين المللی انرژی هسته ای حول برنامه های هسته ای بازتابی از منازعاتی است که ميان جمهوری اسلامی از يکسو و آمريکا و کشورهای اروپايی از سوی ديگر در جريان است.

برنامه های هسته ای ايران در دوران شاه آغاز شد. نيروگاه های هسته ای بوشهر قرار بود به کمک فن آوری شرکت های آلمانی ساخته شود. آغاز بکار ساختمان اين نيروگاه ها مقارن بود با دوران برخورداری ايران از پول های کلان بدست آمده از محل فروش نفت. پيروزی انقلاب در ايران و سقوط رژيم شاه به توقف اين پروژه ها انجاميد . طرف های آلمانی از ادامه کار سر باز زدند و مسئله ساختمان اين نيروگاه های مسکوت ماند. جمهوری اسلامی با پشت سر گذاشتن سال های پر تلاطم تصميم به ادامه کار گرفت و در کنار آن کوشش هايی را آغاز کرد تا به سلاح های هسته ای دست يابد. حساسيت افکار عمومی جهان نسبت به جمهوری اسلامی و عدم اعتماد به سياست های آن موجب شد که حلقه اقدامات پيشگيرانه تنگ تر شود و يکی از اقدامات در اين زنجيره کوشش های مکرر آژانس بين المللی برای بازديد از تاسيسات ايران بود. اگر چه ايران توانسته بود تا کنون با استفاده از تضادهای بين المللی فرجه های ذيقيمتی برای خود باز کند و به برخی فن آوری ها دست يابد، اما اخطار اخير اين آژانس و مهلتی که برای ايران قائل شده بود موجب آن شد که ايران در مخمصه پذيرش و يا رد اين اخطاريه قرار گيرد. مسئله پذيرش امضای پروتکل الحاقی يکی از موارد و موضوعات مناقشه در ميان دولتمردان ايران بود که هر يک آن را وسيله ای برای گرفتن آوانس از طرفين اروپايی و يا آمريکايی می دانستند.

هم اکنون که در پی اين مذاکرات اعلام شده است ايران آماده است اين پروتکل را امضا کند، معلوم نيست چه قول و قرارهايی گذاشته شده و کدام شروط ايران از سوی وزرای خارجه سه کشور اروپايی پذيرفته شده است. حسن روحانی اعلام کرده است امضای پروتکل از سوی ايران هنوز چند هفته ای بطول خواهد کشيد. در کنار آن پذيرش تعليق غنی سازی اورانيوم از سوی ايران بصورت موقت پذيرفته شده و مستلزم انجام شروط ايران از سوی کشورهای ديگر است. حتی در صورت امضای اين پروتکل هنوز معلوم نيست واکنش ارگان ها و مراجع مهم تصميم گيری در ايران چگونه خواهد بود و اين روند کدام سدهای قانونی را گشت سر خود گذارد؟ آيا هنوز به اقدامات شبهه قانونی دست خواهند زد تا روند امضا را بتعويق اندازند؟ آيا مخالفت جناح های راست و محافظه کار که در تبليغات رسانه ای خود اين اقدام را چون خيانت به منافع ملی قلمداد می کردند به اين تبليغات محدود خواهد ماند؟ چگونه شد که حکومت در ايران راضی به پذيرش امضای اين پروتکل شد و چه معامله ای بر سر آن صورت گرفته و محاسبات سود و زيان آن برای جمهوری اسلامی چگونه بوده است؟

حکومت جمهوری اسلامی تحت فشار افکار عمومی بين المللی مجبور به پذيرش اين پروتکل شد. تنها طرف غايب در اين بين "مردم ايران" بودند که در باره اين موضوع سرنوشت ساز برای خود از حق و امکان ابراز نظرمحروم بودند. مسئله استفاده صلح آميز از انرژی هسته ای و بيش از آن کوشش حکومت اسلامی برای دست يافتن به سلاح های هسته ای، برای مقابله با تهديدات خارجی مسئله ای است ملی که مردم ايران حق دارند و بايد در باره آن تصميم بگيرند. حکومت های مشابه حکومت ايران می کوشند در خفا با تلاش به دست يافتن به چنين سلاح هايی افکار عمومی را دربرابر عمل انجام شده ای قرار دهند و چنين می پندارند که با فروکش هيجانات در افکار عمومی چيزی که بجا می ماند جايگاه ايران به مثابه يک نيروی هسته ای است که کاهش دهنده تهديدات از سوی رقيبان منطقه ای و جهانی خواهد شد. چنين محاسباتی بازی کردن با آتش آنهم در سطح بسيار بالا و کشنده ای است ، چرا که پا گذاشتن در مسابقه ای معنا خواهد داشت که آخر خط آن باز با سرنوشت نسل های بيشمار ايرانی است که بايداز مال و جان خود در راه بلند پروازی های ماجراجويانه و خطرناک مايه گذارند.

اين رويداد هنوز پايان ماجرا نيست. دوره جديد ای از کشمکش ها آغاز خواهد شد که اميدواريم افکار عمومی در ايران نقش تعيين کننده ای در اين دور ايفا کنند و نظاره گر بی اعتنای آن نباشند.


 

 

جمعه 17 اکتبر:

 

تلخ و شيرين

 

در روزهای اخير که غوغای جايزه صلح نوبل تکان تازه ای به ايرانيان در تمام جهان داده و روح تازه ای در کالبد فرسوده و مايوس ايرانيان دميده شده، بحث فقط بحث شيرين وحلاوت آن برای مردمی است که بقول يکی از روشنفکران نسل گدشته "غرور شکسته ايرانی را ترميم داده" و بقول يکی از متاخرين "زخم های ديرينه را التيام می بخشد" و از ديگر سوی تلخ کامی کسانی است که اين جايزه را چنان که شايد بر نمی تابند .

من هم منتطر موضع گيری خاتمی بودم و همين را هم در مطلبی که چند روز پيش نوشتم بيان کردم. انتظار من، که مانند همه ايرانيان منتظر اظهار نظر خاتمی بودند بر اورده شد و او پس از سکوت سئوال بر انگيز در روزهای نخستين در جمع خبرنگاران پارلمانی صحبت کرد و با برخی متناقض گويی ها باعث آن شد که بسياری انگشت به دهان در ابهام فرو روند.

انتظار من بر آورده شد، چرا که از خاتمی انتظار موضعگيری صريح را نداشتم. می دانستم که استخوان بندی فکری او بی محابا دل به طوفان دادن را بر نمی تابد. در هر موقعيتی تلاش آن را دارد که خود برپا کننده بحران های 9 روزه نشود و آتش بيار معرکه ای نشود که مفری را برای خروج از آن نخواهد يافت. ما معمولا عادت داريم اميال وآرزوهايمان را در کسی جستجو کنيم که بر بالای صحنه بلند کرده ايم و اميد آن را داريم که از او راهبری بسازيم که نداريم. ديروز خاتمی اين نقش را قرار بود بازی کند و امروز متاسفانه شيرين عبادی. تمامی تعريف و تفاصيلی که امروز در مورد شيرين عبادی در صفحات چاپی و غير چاپی به چشم می خورند، شش سال پيش درباره "غرور يک ملت" درباره خاتمی ابراز می شد، و اکنون کسانی که در اين مدت فراموش کرده اند بخود آيند و با چشمان بينا ببينند که خاتمی رهبر يک نهضت نيست بلکه نقشی تاريخی را ايفا کرده که مدت هاست از ادامه آن باز مانده است، زبان به به شماتت و ملامت باز کرده اند و خاتمی را تهديد می کنند که "جنبش از شما هم عبور خواهد کرد"(حسين علوی، ايران امروز). جنبش دمکراتيک مردم ايران مدت هاست که از خاتمی عبور کرده است، و بهترين نشانه آن جايزه صلح نوبل برای شيرين عبادی است. آيا اگر شش سال پيش از اين چنين جايزه ای به خاتمی تعلق می گرفت آيا همين قلم ها در ثنای او فرسوده نمی شدند؟ سال گفتگوی تمدن ها فراموش شده است؟ آيا فراموش کرده ايم که چه مسابقه ای در زودتر و ديرتر دعوت به رای دادن به خاتمی در جريان بود؟ لطفا مواظب باشيد با غوره خوردن سردی نکنيد! اگر فردا خاتمی يکی از تحليل های فيلسوف مآبانه اش را در لزوم احترام به تکثر و انسان مرکزی اديان الهی و در صدر آن اسلام در جمع دانشجويان ايراد کرد حتما چون مويز خوردگان تب خواهيم کرد؟

يکی ديگر از نويسندگان اينترنتی در نوشته خود بنا را بر جر زدن گذاشته بحث را به مناقشه خاتمی و اصلاحات فرمايشی بازگردانده است. آقای نگاهی پس از شش سالی که خاتمی يکه تازه ميدان بود اکنون می خواهد اين لابد اعتقاد ديرينه خود را به کرسی بنشاند که "معلوم شد 30 ميليون رايی که بنام خاتمی در صندوق ها ريخته شده" بی جهت بوده و ايشان هم از "ذوب شدگان در ولايت" تشريف دارند(مرتضی نگاهی،گويا نيوز). نخير ايشان ذوب شده در ولايت نيستند. ايشان رئيس جمهور جمهوری اسلامی ايران هستند که موظف به اجرای قانون اساسی اين جمهوری شده اند که يکی از ارکان آن ولايت امر فقهاست، و او پذيرفته است که به اين قانون احترام گذارد و در حين پايبندی به آن ، در حد توان خود تک تک اصول اين قانون را به اجرا گذارد. اين واقعيت چارچوب عملکرد خاتمی است. با در پيش روی داشتن اين واقعيت است که بايد عملکرد خاتمی را در اين شش سال مورد ارزيابی قرار دهيم و ببينيم که آيا موفق شده است به آن وعده هايی که در انتخابات داده بود عمل کند يا خير. کوشش او بر اين بوده که به همين قانون اساسی عمل کند و دعوايی که با نهادهای انتصابی ، مانند شورای نگهبان داشته اتفاقا يکی از موارد آن اين بوده که او خود را از لحاظ قانونی در موقعيتی نمی ديده که به همين قانون عمل کند. پس ترسيم کردن انتظارهای بيجا و سنجيدن خاتمی با اين انتظارات کاری است عبث که بار هيچکسی را به مقصد نمی رساند. خاتمی همواره بر اين نکته تاکيد داشته که اگر هم هدف اصلاح جمهوری اسلامی را داشته برای حفظ آن بوده و کوشش کرده که همه نيروهای دخيل در قدرت رادر اين تحول شريک گرداند نه با حذف بخش مهمی از آنها. خاتمی بعنوان رئيس جمهور مدت هاست که نقش تاريخی خود را ايفا کرده و منتظر خدمت است اين را خود او بخوبی می داند و منتظر فرصتی است که عقب نشينی او زيانی به اسلام نزند. اما اين به معنای آن نيز نيست که ديگر نمی تواند اينجا و آنجا سمت دهنده حرکتی باشد.

نمونه درخشان دلخوری از خاتمی نوشته آقای نگهدار است که گويا انتظار مواضعی را از آقای خاتمی داشته است که بهيچ وجه در افق مقدورات او نمی گنجيدند. از جمله در رابطه با فرازی از صحبه های او در همين مصاحبه که به اعطای جايزه صلح نوبل به رهبران اسرائيلی و فلسطينی عربی اشاره کرده بود و بر سياسی بودن چنين جايزه ای تاکيد کرده ، آقای نگهدار بر او اين ايراد را می گيرد که تا کنون هيچکدام از رهبران ايران آنان را به گفتگو مصالحه دعوت نکرده اند پس از بن صلح را نه يک روش سياسی بلکه پايان قهر اميز يک وجه سياست می دانند. و علاوه بر آن گويا خاتمی نمی تواند بر اين امر وقوف يابد که اين رويداد تلاشی است برای افسار زدن به سياست نظامی گرايانه آمريکا در قبال ايران وگويا يکی از تبعات آن تصميم، پاک کردن کردن نام اسلا م در هم رديف شدن با تروريسم و القاعده است.

متوجه هستيد که تفسيرهایدور و درازی است باانتظاراتی که خاتمی حتی نتوانسته است مبانی آن را حتی از لحاط سياسی ايجاد کند. حل مسئله اسرائيل و فلسطين برای جمهوری اسلامی مستلزم پيش درآمدهايی است که کليد خوردن آن در گرو حل شدن پاره ای مسائل با آمريکاست. اين مسئله فقط اسم شباست نه خود مسئله. و ديگر اينکه اين جايزه می تواند با در مرکز قرار دادن لزوم و ضرورت رعايت حقوق بشر در ايران و بسيج افکار عمومی در جهان برای ياری رساندن به اين امر باد را از بادبان سياست های امريکا بگيرد، شايد، می تواند ولی ضرورتا چنين نخواهد شد. بايد تحليل گران ما به اين پرسش پاسخ دهند که چرا آمريکا بايد سياست خود را در منطقه برمحور اين احتمال تغيير دهد و از تهديد مستقيم به فراخوان سياسی و اخلاقی آنهم برخاسته از جايزه نوبل روی آورد. اصولا با بکار گرفتن کدام اهرم ها اين تغيير سياست برای آمريکا موفقيت آميز جلوه گر خواهد شد. فراتر از آن اگر اعطای اين جايزه به يک زن مسلمان نشانه آنست که به جهانيان فهمانده شود که همه مسلمانان تروريست نيستند مسئله بغرنج تر خواهد شد. چرا که نه شيرين عبادی آن زن مسلمانی است که در افکار عمومی به چنين نامی شناخته شده باشد و نه حوزه فعاليتش قرار گرفتن در چنين جايگاهی را برای او ممکن می سازد. اگر اين استدلال را بپذيريم اين جايزه بيشتر لايق خاتمی بود که نماينده "گفتگوی تمدن ها" بود و چنين اميدهايی را در دل ها زنده کرده بود.

اين تفسيرها بيشتر برخاسته از ذهن نويسندگان آنست نه بازتاب و بازگويی واقعيات. زمانی که مردم ايران رخ امام را در ماه می ديدند آرزويی را بيان می کردند که امروز برخی از هموطنان ما همان آرزو را در "پرواز انقلاب" می بينند. 20 سال اخير درباره اصلاحات و مسالمت قلم فرسايی شده است، ولی با يک تکانه کوچک گويا همه ان پهنه زمانی بيست ساله را در يک چشم به هم زدن پريد ه ايم و "ديو چو بيرون رود فرشته (شيرين) درآيد" ها را سر داده ايم. ما خوش داريم وظايفمان را به ديگران محول کنيم و اين حق را هم برای خود محفوظ می داريم که در صورت عدم آنجام آن شماتتشان کنيم.

 

 

 

دوشنبه 13 اکتبر

به بخش کتابخانه و مقالات مراجعه کنيد:

نقد مقاله مجله "آفتاب"

 

 

 

يکشنبه 12 اکتبر

جايزه صلح نوبل برای شيرين عبادی

 

کميته نروژی اعطا کننده جايزه صلح نوبل امسال خانم شيرين عبادی، حقوقدان ايرانی مدافع حقوق بشر، وکيل مدافع بسياری از دگرانديشان ايرانی را مستحق دريافت اين چايزه دانست. اعطای اين جايزه به يک حقوقدان زن ايرانی قدردانی از کوشش های خستگی ناپذير فعالان ايرانی مدافع حقوق بشر، بويژه ابراز سپاس از سالها فعاليت يک زن حقوقدان در ايران است که در محيطی بغايت آلوده به تبعيض های قانونی، تبعيض بخاطر زن بودن، دفاع از ابتدايی ترين حقوق انسانی را که دگر انديشان از آن بهره مند نيستند رسالت انسانی خود قرار داده است . حقوقدان بودن در کشوری که درک ويژه اسلامی از قانون همه مردم را در صف دگرانديشان قرار می دهد سير کردن در مناطق ممنوعه و پر خطر است، کاری که شيرين عبادی، در کنار تنی چند از حقوقدانان ايرانی با پايبندی به شرف حرفه ای بخوبی ازعهده انجام آن بر آمده اند.

جايزه صلح نوبل، يکی از جوايز سياسی نوبل است. اعطای اين جايزه به يک حقوقدان ايرانی، علاوه برآنکه قدردانی از زحمات شيرين عبادی است، نشانه آنست که افکار عمومی جهانی با علاقه فزاينده ای به تحولات ايران می نگرند و اين واقعه را دريچه ای می دانند برای تاثير گذاری بر روند دمکراتيزاسيون در ايران. عليرغم هياهوی مفتضحانه و خجلت زده راست گرايان در ايران، نه تنها خانم عبادی مستحق اين جايزه است بلکه او به نمايندگی از همتاهايش معرف تلاشی هستند که چارچوب های تنگ درک انحصار گرانه از حقوق شهروندی وعملکرد ضد بشری را به چالش طلبيده اند .

اما در کنار اين خبر مسرت بخش برای همه ايرانيان رنجديده، واکنش های محافل سياسی ايرانی ، در داخل و خارج با پاره ای از رگه های ناميمون همراه بود، که نشان دهنده عدم شناخت عمق ماجرا بود.

واکنش های آغشته به عدم رضايت آشکار از اين موضوع در ميان راست گرايان و محافظه کاران، که وقيحانه ترين نمونه آن را آقای بادامچيان ارائه داد، طيف های اصلاح طلب با ديرکردی که نشانه سرگيجگی و آشفتگی داشت به اين واقعه برخورد کردند.

افکار عمومی ايران هنوز منتظر واکنش رئيس جمهور منتخب خود هستند. آقای ابطحی ، مشاور حقوقی رئيس جمهور در يک واکنش نسبت به اين امر ابراز داشت که اين را كه يكي از هموطنان ما توانسته جايزه‌ي صلح را بگيرد، نقطه‌ي قوتي براي كشورمي‌دانم. ابطحي اظهار داشت: احساس مي‌كنم كه ايرانيان توان اين را دارند كه در حوزه‌هاي مختلف تلاش كنند و من ضمن تبريك اين موضوع به خانم عبادي، به عنوان يك ايراني خوشحال شدم.معاون حقوقي و پارلماني رييس‌جمهور اظهار داشت: اينكه اين جايزه به يك خانم ايراني داده شده، نشان‌دهنده‌ي حضور خانم‌هاي ايراني در مجامع بين‌المللي است، همانگونه كه در داخل كشور و در انتخابات مختلف نيز نظر زنان تعيين‌كننده بوده است. "

متاسفانه اين موضع گيری در کنار موضعگيری های مشابه در ايران حاکی از آنست که گويا برخی از ايرانيان هنوز درک نکرده اند که اين جايزه نه مايه افتخار و نه نشانه امتياز ويژه ای برای ايرانيان است. من يکی اميدوار بودم ايران اولين جايزه نوبل خود را در رشته های ديگر کسب کند . نه جايزه ای که اعطای آن به يک ايرانی نشانگر وضعيت رقتباری است که ايران در آن قرار دارد. يکی از افرادی که خود را موظف به واکنش سريع ديده بود از "درخشش" زنان ايرانی در مجامع بين المللی صحبت کرده بود.

سازمان فدائيان خلق يک گام جلوتر گذاشته اند و تيتر اعلاميه سازمانی خود را :" زنده باد زن ايرانی، زنده باد شيرين عبادی" زده اند. شورای جبهه ملی ايران در آمريکا از اين هم فراتر رفته و شيرين عبادی را از "تبار کوروش" خوانده اند. در کنار اين دو مورد موارد فراوان ديگری با همين مضمون به چشم می خورند که با گسيختن افسار قلم به مداحه گويی پرداخته اند، غافل از آنکه افتادن در موج احساسات ملی گرايانه آن روی سکه را که ايرانی ها 100 سال دير جنبيده اند پرده پوشی نخواهد کرد. شيرين عبادی از تبار کوروش است، اما بقيه ايرانيان از تبار کدام از زير بوته در لغزيده ای هستند که نشان از او، کورش، نبرده اند.

يکی از مفسران اينترنتی در پيام شادباش آميخته با تحليل "با درايت" خود نوشته بود:"اين جايزه نشان می دهد که از اين پس نگاه به ايران نه از دريچه منافع آريکا و اسرائيل، بلکه از دريچه حقوق بشر خواهد بود."مهدی رجبی،ايران امروز". چنين داوری هايی نه نشانه شناخت چايزه نوبل است و نه نشانه شناخت سياست آمريکا و اسرائيل. فقط بيانگر آنست که هنوز ما راه دور و درازی در پيش داريم و در اين راه به شيرين عبادی های فراوانی نياز داريم که وظايف شهروندی و انسانی خود را مقدم بر اين جايزه قرار داده اند.

 

 

جمعه 10 اکتبر:

 

اعتراف هايی در حاشيه

در چند هفته اخير موضوعی در حاشيه رويدادهای پر التهاب سياسی در رسانه ها مطرح شد که چنانکه شايسته اش بود مورد توجه قرار نگرفت.

هاشمی رفسنجانی در مصاحبه ای با روزنامه همشهری در ارتباط با جنگ هشت ساله با عراق مطالبی را با صراحت مطرح ساخت که رسانه ها از کنار آن گذشتند. محسن رضايی، فرمانده وقت سپاه پاسداران و دبير کنونی مجمع تشخيص مصلحت نظام اما در مصاحبه ای با سايت "بازتاب" برخی از نکات آن را تدقيق کرد.

در مصاحبه رفسنجانی ، دو موضوع قابل توجه بود. يکی اعتراف به دريافت اسلحه از آمريکا و اسرائيل در زمان جنگ و ارتباط آن با جريان "ايران - کنترا" که در اين رابطه در گذشته از سوی محافل اپوزيسيون مطالب فراوانی منتشر شده و مطبوعات خارجی افشاگری های گسترده ای رادر ارتباط با مثلث ايران-آمريکا-کنتراها انجام داده بودند.اين موضوع اکنون از زبان يکی از طرف های ايرانی آن تائيد شده است حتی با ذکر برخی جزئيات.مسئله گرانفروشی اسلحه ها در زمان خود بصورت مزاح مطرح بود اکنون از زير آن شانه خاله می کنند ولی بزودی گند آنهم در خواهد آمد.محمد منتظری قربانی افشای اين معاملات شد، که آقای رفسنجانی از دادن پاسخ صريح در اين رابطه طفره رفته است.مراجعه مجدد به افشاگری های آقای بنی صدر

موضوع ديگر مسئله ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر و بيرون راندن متجاوزين عراقی بود که بحث های فراوانی را باعث شده بود. چنانکه پيداست در ميان دولمتردان مسئول جنگ نيز موضوع مورد مناقشه بوده چنانکه در همين دو مصاحبه نيز پيداست دامنه اختلاف نظر در ميان آنان تا به امروز ادامه دارد. گويا خمينی و سيد احمد توجيهی برای ورود به خاک عراق نمی ديده اند و خط ديگری که رفسنجانی نماينده آن بوده است، موفق به پيشبرد نظر خود می شود. کما اينکه چند و چون آن نيز هنوز معلوم نيست.

فراموش نکنيم مخالفت با اين اقدام تعيين کننده در سياست ايران، که بقول رضائی جنگ را به روزمرگی کشاند، با يورش های تبليغاتی سهمناکی مواجه می شد. سياستی که ايران را وارد پنج سال جنگ فرسايشی بيهوده کرد و منابع مالی و انسانی فراوانی را قربانی محاسبات غلط کرد، که انتهای آن سر کشيدن جام ذهر بود، در ميان افکار عمومی چنان فروخته می شد که گويا رسالتی در آن برای ج.ا نهفته است و مخالفت با آن "زهر ريختن" بود، که آيت الله موسوی اردبيلی حتی مخالفت های بسيار نرم و خجلت زده حزب توده ايران را به انجام چنين کاری تشبيه کرده بود. در شوهای تلويزيونی رهبران حزب در اواسط سال 62 نيز يکی از جرم هايی که اين حزب به انجام آن متهم شده بود مخالفت با ورود ايران به خاک عراق و دادن شعار لزوم پايان جنگ در اين مرحله قيد شده بود. مراجعه به روزنامه های آن زمان که متن اين مصاحبه های تلويزيونی را منتشر کرده اند(از جمله روزنامه جمهوری اسلامی مورخ 12 مهرماه 1362) نشان می دهد که اين حزب هم رای با رهبر انقلاب مخالف وارد شدن نيروهای مسلح ايران به خاک عراق بوده است. اکثريت اين مصاحبه کنندگان بعدها اعدام شدند.

اما هدف از بازگويی اين گوشه ها ازتاريخ معاصر ايران توسط دو تن از دست اندرکاران آنروز و امروز جمهوری اسلامی چيست؟ مذاکره با آمريکا در پشت پرده تازگی ندارد. با اسرائيل طرف معامله بوده اند آمريکا پيش کش!

 

 

 

يکشنبه 28 سپتامبر:

بسوی کدام آينده؟

 

مقاله ای را که عليرضا علوی تبار در صفحه اينترنتی"امروز" نوشته بود خواندم. اين مقاله نمايانگر آرايش کنونی نيروها و نظريات در طِف اصلاح طلبان است. برای خواننده ای که در ايران حضور ندارد و با فاصله معين جغرافيايی و سياسی به قضايا نگاه می کند، اين مقاله حاوی اطلاعات با ارزشی است که به داوری بهتر رويدادها و تعيين جايگاه هر واقعه ای ياری می رساند. علوی تبار بدرستی و به همراه فعالان ديگری از اصلاح طلبان که پايان يک دوره از روند اصلاحاتی را که با 2 خرداد 1376 آغاز شد اعلام کرده اند چنين می نويسد که :"کم و بيش به اين توافق نزديک شده ايم که يک دوره از اصلاحات و در واقع گام نخست آن به پايان رسيده است." او اين دوره با چهار مشخصه معرفی می کند که عبارتند از رياست جمهوری خاتمی به مثابه نماد اين حرکت. دوم شعار "اصلاحات مردم سالارانه در چارچوب قانون اساسی موجود". سوم راهکار اصلی اصلاحات "بدست